شما صفحه آرشیو را مشاهده می‌کنید. برای دیدن صفحه اصلی‌ به این لینک مراجعه نمائیدhttp://iran-interlink.org/wordpressfa/



  • دیدار آن سینگلتون از کمپ عراق جدید (سابقا اشرف). مجاهدین خلق (فرقه رجوی) در پروسه پیشرفت دموکراسی در عراق خرابکاری می کنند
  • تروریسم مجاهدین خلق (فرقه رجوی) با پشتیبانی امریکا و اسرائیل، نمک آشی که برای جنبش سبز پخته اند - مسعود خدابنده، مشاورین استراتژی خاورمیانه ا
  • چرا کسی در مورد نقض مستمر و فاحش حقوق بشر در کمپ اشرف (مجاهدین خلق، فرقه رجوی) تحقیق نمی کند؟ - گزارشی از کمپ اشرف، مارس 2011
  • چه کسی مسئول رنج مداوم خانواده های اعضای گرفتار در پادگان اشرف است؟ (بنیاد خانواده سحر، ژوئیه 2010: آمریکا یک راه بیشتر ندارد. باید دست دولت عرا
  • صدور حکم بازداشت مریم و مسعود رجوی و 37 تن دیگر از مجاهدین خلق در عراق (رویترر، ژوئیه 2019)
  • ایران اینترلینک - گزارش دوم از بغداد، اردوگاه اشرف و سازمان مجاهدین خلق (فرقه رجوی) - مسعود خدابنده، ایران اینترلینک، سپتامبر 2009
  • نظرات دکتر موفق الربیعی در مورد کمپ اشرف، مسعود رجوی و "زهر زدایی" از اعضای سازمان مجاهدین خلق (خبرگزاری رویتر، ششم آوریل 2009 )
  • ممانعت رجوی (رهبر فرقه مجاهدین خلق) از ورود هیأت تحقیق وزارت حقوق بشر به اشرف (اصوات العراق، چهاردهم مارس 2009)
  • الموتمر عراق: اتحاديه اروپا منافقين را به خاك خود دعوت كند (موتمر، یازدهم فوریه 2009)
  • آقای بنی صدر: وقتی سازمانی وابسته شد طبیعتا وجه المصالحه می شود (رادیو فرانسه، پنجم فوریه 2009)
  • آمریکا تبعیدیان ایرانی تحت حمایت را در عراق بلاتکلیف نگاه میدارد (گزارشاتی از شبکه رادیو عمومی ملی امریکا از بغداد و تهران. آوریل 2008)
  • ورود اولین سری نجات یافتگان از جهنم اشرف در عراق به کشورهای اروپایی
  • معرفی یکی از چماقداران مجاهدین خلق (فرقه رجوی) لیلا جزایری یا اعظم فرهانی ملا حسنی کهنه.
  • ترجمه گزارش ویژه ایران اینترلینک از بغداد، قرارگاه اشرف و مجاهدین خلق (ایران اینترلینک، مسعود خدابنده، فوریه 2008)
  • اتحادیه اروپا بار دیگر مجاهدین (شورای ملی مقاومت،ارتش آزادیبخش، فرقه رجوی ...) را در فهرست تروریستها قرار داد ( دسامبر 2007)
  • هیئت نمایندگی پارلمان اروپا در ایران با انجمن نجات دیدار نمود (دسامبر 2007)
  • رئیس گروه پارلمان اروپا: سازمان مجاهدین در اتحادیه اروپا، انگلستان و آمریکا همچنان غیر قانونی و سیاست ما نفی آن است (دسامبر2007)
  • همایش ؛ مغز شویی ؛ جنایت علیه بشریت (دانشگاه تبریز، دسامبر 2007)
  • دیدار و سخنرانی پرفسور شلدون فوت و مسعود خدابنده در پارلمان بریتانیا (نوامبر 2007)
  • هیئت نمایندگی پارلمانی بریتانیا از انجمن نجات در تهران دیدار کرد (نوامبر 2007)
  • رجوی رهبر مجاهدین به اعضای فرقه اجازه ملاقات با خانواده بدهد (خدابنده، اوت 2007)
  • سایت رجوی: هیچکس ، واقعا هیچکس صلاحیت انتقاد به رهبران پاک باز آزادی را ندارد! (ایران دیدبان، چهارم اوت 2007)
  • وصلت با تروریستها؟ نه! (کنت تیمرمن، سیزده ژوئیه 2007)
  • استفاده ابزاری از نام مسعود رجوی در تبلیغات مجاهدین حاکی از شتاب گرفتن سقوط فرقه به فاجعه غیر قابل کنترل نهایی است (بریف ایران - اینترلینک)
  • گزینه هایی سخت در روند مذاکرات ایران و امریکا (مسعود خدابنده، آسیا تایمز، بیست و یکم می 2007)
  • انتشار گزارش جدید وزارت خارجه امریکا (مسعود خدابنده، سوم می 2007)
  • اظهارات ابراهيم خدابنده و جميل بصام در مورد مجاهدین خلق (فرقه رجوی) - ایسنا، هشتم آوریل 2007
  • مصاحبه تلویزیون کانال سه بریتانیا با آن سینگلتون در رابطه با مجاهدین خلق، فرقه تروریستی رجوی(سی و یکم مارس 2007)
  • نامه سرگشاده ابراهیم خدابنده به مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران (سی مارس 2007)
  • مادری التماس می کند که میشود خبری از بچه من بگیری؟!!(دکتر نوری زاده، مارس 2007)

  • آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟ - خاطرات الهه قوام پور (قسمت پنجم)

    آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟

    خاطرات الهه قوام پور (قسمت پنجم)

    .

    ... فرم را امضا کردیم. بعد از امضا كاك صالح گفت هر چی پول و طلا شناسنامه پاسپورت و غيره داريد بدهید که مبادا گم شود. برايم چنين تقاضايي خيلي مشكوك بنظر ميرسيد با اين حال شناسنامه و پول را به آنها داديم و كارت رانندگي و كمي هم كه طلا داشتم به آنها ندادم و ياس هم من نداشتم بخاطر اينكه در ايران گرفتن ياس يكسال طول ميكشيد از گرفتن ياس صرفنطر كرديم . بعد از اینکه برادرصالح همه چیز را از ما گرفت ما را سوار ماشینی کرد و همراه راننده به طرف پایگاه جلیلی برد. بعدها شنیدم مخالفين صدام حسین خواسته بودند كه انها يايگاه جليلي را بخاطر همكاري با صدام حسين ترك كنند و بخاطر همين آنجا را منهدم کردند. به پایگاه جلیلی رسیدیم همسرم را به آنطرف ساختمان که در گودی قرار داشت بردند ...

    الهه قوام پور، ایران قلم، دوازدهم مارس 2011
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4933-
    Elahe%20Ghawampoor-5-%2012.03.2011.HTM

    بعد از سه روز اقامت در شهر سليمانيه كه به منظور ارتباط تلفنی با خانواده بود به پايگاه جليلي با روجيه اي بسيار خراب برگشتم . تازه متوجه شدم كه همه افراديكه در انجا حضور دارند با ميل و رغبت خودشان نيامده اند و اين ارتباط تلفني ميتواند يكي از روشهاي وصل به اين جريان توسط خانواده هاي خود كه مقيم انجا هستند، باشد . از همان روز بعد از امدنم به سليمانيه يك سوال ذهنم را به خود مشغول كرد كه چگونه افراد تحصيل كرده ان هم در خارج از كشور به اين جريان ييوسته اند ؟ وقتيكه ادم فيلمهاي انها را در موقع انقلاب كردن و يا حضوري ميديد به راحتي تحقير انها را ميديد . تحصيلات و مدارك بالاي آنها مورد انتقاد و نكوهش شديد مسئولين قرار ميگرفت انگار كه انها امده بودند كار طاقت فرسا بكنند و تحقيربشوند و در پايان هم خون خود را بدهند . در تركيه بيشتر به اين موضوع واقف شدم كه براي بدست اوردن يك نيرو چقدر انرژي ميگذاشتند و چقدر نيرو را دست به دست ميگرداندند و مورد تعريف و تمجيد قرار ميدادند تا به تله بيفتد.

    البته این موضوع در مورد مسافراني بود كه به قصد يك زندگي بهتر ايران را ترك كرده بودند و يا بخاطر ادامه تحصيل ميخواستند به اروپا بروند . من كه هوادار اين جريان نبودم و سواد سياسي هم نداشتم با خودم مثال معروف را مي اوردم كه نه به بار است و نه بداراست، آقاي رجوي به قدرت نرسيده چگونه عكسش در هر گوشه و كنار ديده ميشود و هر روز صبح در مقابل عكسش قوانين خشك ارتشي با سرود خواني و رژه سپري مي شود و تمام نشست ها حول و حوش خدا كردن مسعود و مريم است؟ خوب اين چه فرقي با زمان شاه مي كند؟

    البته مگر انها زماني بخاطر همين كارها نبود كه مبارزه بر عليه شاه كردند؟ تازه ان موقع شاه قدرت در دستش بود و تمام جهان او را ميشناخت. وقتيكه آدم داستان رهبران گروهاي سياسي كشورهاي ديگر را مرور مي كند تا قبل از قدرت گرفتن سعي داشتند خودشان را به ظاهر هم كه شده در كنار مردم جا دهند و از خود بيني و بزگ بيني و ستايش فاصله بگيرند، ولي در مورد اقاي رجوي رهبريت به اين شكل صدق نميكرد؟

    اما من و همسرم و فرزندم چگونه وارد عراق شدیم؟

    روزیکه من و همسرو پسر يكساله ام وارد كردستان عراق شديم راه طولانی را با چند همراه طی کرده بودیم . سفرمان با ماشين و هم با قاطر و گاهي هم مجبوربوديم مسافتي را يياده طي كنيم ... . اولين توقف ما در نيمه شب تابستاني سال ٦٤ در قهوه خانه اي كه با نور ماه به راحتي ديده ميشد، بود . چون منطقه كوهستاني بود هوا تقريبا سرد بود من و پسرم از روي قاطر پياده شديم و يك راست به داخل قهوه خانه رفتيم بدون انكه از كسي اجازه بگيريم خودمان را روي تختي كه شباهت زيادي به صندلي چوبي داشت انداختيم و يكراست به خواب رفتيم . ساعت هفت صبح با شنيدن یک اهنگ از خواب بیدار شدم چند نفر در حال خوردن صبحانه بودند مردی با چهره بسیار مهربان نزدیک شد و سلام گفت و پرسید؟

    چه میل دارم ، خندیدم و گفتم هر چی توي آشپز خانه ات است برايم بياور. او هم لبخندي زد و گفت چشم شما مهمان عزيز من هستيد ، باشه من میروم و برایت تخم مرغ درست ميكنم و براي پسرت شير تازه ميارم. او رفت به دنبال تهيه صبحانه، بعد از چند دقیقه همسرم با یکی از برادرهای مجاهد سر رسید. ضمن احوالپرسی خواست که من با آنها بروم. من گفتم سفارش صبحانه داده ام، بعد از صبحانه می آیم . برادر مجاهد گفت وقتیکه قهوه چي بياد و ببينه كه شما نیستید صبحانه را بر میگرداند . گفتم خوب معلوم است كه بر ميگرداند ولي عمل من یک توهین و بی ادبی است . چون من سفارش صبجانه داده ام . اما برادر مجاهد گويا حرفهاي من ارزش يك پاپاسي هم برايش نداشت و از همسرم خواست بچه را بغل بگیرد و برويم. و از همان آغاز، قدرت و اراده را از من و همسرم ربودند و بدون توضيح و خداحافطی بیرون آمدیم.

    راستش خیلی ناراحت شدم و تصور نمیکردم تا این حد آقاي رجوي اداب معاشرت را از نيروهاي خود گرفته باشد . برادر مجاهد كه جلوتر پيش ميرفت ما را به زیر چادري كه در نزدیکی قهوه خانه قرار داشت، برد. وقتيكه وارد چادر شديم چند نفر از برادرهاي مجاهد مشغول خوردن صبحانه بودند كه دعوت كردند تا با آنها نان و پنیر با چایی صرف كنيم .

    در حين خوردن صبحانه بوديم كه يكي از خانمهاي مسافر كه همراه ما بود ، سرو کله اش پیدا شد و گفت:

    الهه دیشب خیلی دنبالت گشتم کجا بودی؟ برایش تعریف کردم که در قهوه خانه خوابیدیم. در حین گفتگو با او بودم که همان برادر مجاهد از او خواست که او برود. تصوري كه از مجاهدين داشتم ان نبود كه به واقعيت داشتم ميديدم . بعد از دو ساعت ما را با یک قاطر به منطقه دیگري بنام گلاله بردند که در آنجا یک ساختمان بود و یک چادر هم در مقابل آن قرار داشت . من و فرزندم با همسرم شب را زیر چادر سر کردیم. با اینکه تابستان بود، ولی هوا سرد بود . صبح را با سرود " ای مجاهد ای مجاهد" و مختصر صبحانه ای آغاز كرديم . بعد از صبحانه همسرم را خواستند كه با او صحبت كنند كه بيشتر حول و حوش من و افكار من از او می پرسند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که فردی آمد و خودش را صالح معرفی کرد و گفت آمده كه ما را به پايگاه جليلي ببرد. او علت آمدن ما را پرسيد و من ساده لوح گفتم كه براي ادامه تحصيل ميخواهيم به خارج برويم غافل ازاينكه نمي دانستم كه آنها با همسرم قبلا صحبت كرده اند . یک فرمی را از توی جيبش در آورد که اگر سازمان ما را به هر جایی که خودش خواست بفرستد مخالفت نکنیم بعد از یک بحث کوتاه من و همسرم آن فرم را امضا کردیم. بعد از امضا كاك صالح گفت هر چی پول و طلا شناسنامه پاسپورت و غيره داريد بدهید که مبادا گم شود. برايم چنين تقاضايي خيلي مشكوك بنظر ميرسيد با اين حال شناسنامه و پول را به آنها داديم و كارت رانندگي و كمي هم كه طلا داشتم به آنها ندادم و ياس هم من نداشتم بخاطر اينكه در ايران گرفتن ياس يكسال طول ميكشيد از گرفتن ياس صرفنطر كرديم . بعد از اینکه برادرصالح همه چیز را از ما گرفت ما را سوار ماشینی کرد و همراه راننده به طرف پایگاه جلیلی برد. بعدها شنیدم مخالفين صدام حسین خواسته بودند كه انها يايگاه جليلي را بخاطر همكاري با صدام حسين ترك كنند و بخاطر همين آنجا را منهدم کردند. به پایگاه جلیلی رسیدیم همسرم را به آنطرف ساختمان که در گودی قرار داشت بردند و من را در يكي از اتاقها كه مربوط به خواهرهاي مجاهد ميشد منتقل كردند . آن شب مسئول آنجا آمد و اطلاعات لازم را در مورد سالن غدا خوری و حمام و اتاق خواب داد . او از من خواست یک اسم مستعار برای خودم انتخاب كنم اسم الهام که در خانه ناميده ميشدم را، انتخاب کردم. او هم قبول کرد و بعد از من خواست گزارش بنویسم در مورد هر چیزی که می بینم!!

    شب اولم بود و دلم میخواست بخوابم و خستگی این راه طولاني را از بدن خسته ام بیرون کنم اما امكانش هرگز پيش نيامد . همان شب ساعت ۳ صبح از خواب بيدارم كردند و به همراه چند تازه وارد نگون بخت ديگر به اتاق ديكري رفتيم و نشستيم و با چشمان خواب الود قصه فرار و پرواز آقای مسعود رجوی را که در نشریه مجاهد چاپ شده بود را به نوبت خوانديم. بعضي از ما سواد خواندن را نداشتند و شايد ده دقیقه زمان ميبرد که يك خط را تمام كند . هر صبج كارمان خواندن نشريه بود و بعد نماز خواندن و بعد مراسم سلام صبحگاهي و بعد صرف صبحانه و كارهاي الكي كه زمان را بيخود از دست ميداديم .

    ادامه دارد

    ---------------- 

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8852

    آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟

    خاطرات الهه قوام پور، قسمت اول

    .

    ... جوابش را ندادم به داخل ساختمان رفتیم و پوشکها را آوردیم و مجددا برگشتیم .پسرم را که مشغول رانندگی با ماشین پلاستک بود بغل کردم و انقدر او را بوسیدم که همه چهر هایشان به طرف من متمرکز شد اورا به حمام بردم و دوش گرفتم و بعد به سالن غدا خوری بردم و شام را در کنار هم صرف کردیم و بعد از شام به اتاق خواب رفتیم که او را بخوابانم . تشک و لحاف و بالشت من از پتو بود و سعی میکردم از ملافه هایی که برای ملاقات با همسرم داده بودند استفاده کنم . آخه ماهی یکبار هر زنی حق داشت همسرش را در یک هتلی ملاقات کند و باید هر بار که میرفت ملافه را با خودش میبرد هتل هایی که سازمان از صدام گرفته بود تماما اتاق هایش تخت داشت اما سازمان تخت ها را برداشته بود و روی زمین زوج ها میخوابیدند و وقتی هم که به هتل مراجعه میکردی اسم خودت و همسرت روی تابلو نوشته شده بود که من ...

    الهه قوام پور، ایران قلم، بیست و هفتم اکتبر 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4665-
    Elahe%20Ghawampoor%2020.10.2010.HTM

    تنگ غروب پاییز شهر کرکوک گرمای شدیدی حاکم بود و هوا به طرف تاریکی پیش می رفت. آسمان آبی مشغول پهن کردن سفره سیاهش بود و می خواست شمع هایش را در آن جا دهد. صدای سارها که در کنار جفت هایشان ارام گرفته بودند به نغمه سرایی روی سیم های برق روبروی پایگاه که در کوچه ای خلوت قرار داشت سکوت حیاط را در هم شکسته بود. بچه هایی هم که بیش از ده ساعت مادران خود را ندیده بودند در کنار آنها نشسته و سکوت کرده بودند . گویی میدانستند یک چیزی وجود دارد که به راحتی نمی توان عشق را از مادر خود بگیرند . پسرم کنار باغچه نشسته بود و یک ماشین پلاستیکی به دست داشت هر از گاهی آن را به عقب و جلو میراند واز لبان کوچکش که با آب دهانش بیرون میزد صدای بوق ماشین را در می اورد. او بسیار خوشحال بنظر می رسید اخه همیشه با هم نبودیم من بعنوان مربی کودک در همان ساختمانی که زندگی میکردم کار تربیت کودک را هم انجام میدادم . البته تحصیل در این رشته را نه من و نه دیگران داشتند . رشته من بازرگانی بود واکثر مادرهایی که در مهد کودک کار میکردند، دیپلم یا لیسانس داشتند. دخترانی هم بودند که از سلامت کامل برخوردار نبودند که به انها کار تربیت کودک را داده بودند بطور مثال کسانیکه بیماری قند داشتند و متاسفانه نه تحصیلی و نه اموزشی در این زمینه دیده بود و نه عشقی به بچه داشتند، سازمان به انها کار در مهد کودک داده بود که بعدا در این مورد بیشتر توضیح خواهم داد . به غیر از من و مادران دیگر که در همان پایگاه زندگی میکردند و بچه هایشان به مهد کودک همان پایگاه میرفت، تعداد زیادی بچه از پایگاه های دیگر هم به انجا می امدند . کار مادران انها اغلب توی اشپزخانه یا توی انبار و یا نقل و انتقال کارهای صنفی بود و بعضی از انها توی بیمارستان و یا مطب مجاهدین کار میکردند . من عاشق همه انها بودم و دلم میخواست انها را ببوسم، نوازش کنم و عشق مادری را که انها بیش از ده ساعت از مادرانشان دور هستند به انها بدهم اما هرگز نتوانستم و اجازه هم نداشتم. اصلا عشق به فرزند دادن و یا گرفتن جرم محسوب می شد و هرگونه ردو بدل کردن احساس و عشق و علاقه و روابط دوستی و انسانی ممنوع بود . در هر صورت تمام روابط بچه ها با مادرانشان محدود بود و بیشتر زمان بچه ها در مهد کودک با نظم و انضباط خشک ارتشی و خواندن سرود در مورد مسعود و مریم سپری میشد . باید هر بار برای بچه ایکه کارش شبیه کار سربازی نبود یاداشت برداری میکردیم و در نشست کاری به نقد و برسی انها می پرداختیم و باید تجزیه و تحلیل میکردیم که چرا بچه اینکار را کرد و چرا از موضع ضعف یا بالا با بچه دیگری برخورد کرده درواقع روانشناسان بیسوادی هم بودیم که خودمان را خیلی اگاه میدانستیم. بعد از اینکه بچه ها از مهد کودک میرفتند ، در پایگاه ما یک فرصت کوتاهی بوجود می امد که مادران در کنار بچه هایشان باشند و بعد زمان شام خوردن و یا دوش گرفتن انها بود بعدا باید انها را به بستر میبردند و در کنار آنها قرار میگرفتند که زودتر خوابشان ببرد. تازه کار مادرها بعد ازبه خواب بردن بچه هایشان شروع میشد اصولا با نشست شبانه شروع میشد که هر کس موظف بود گزارش کاری خود را بدهد و در طی روز چکار کرده و اگر مواردی هم در مورد افراد دیده که به نظر جالب نبوده بنویسد و یا در نشست عنوان کند. آن روز توی حیاط با اینکه بازی پسرم را زیر نطر داشتم اما در خلوت خودم. فرو رفته بودم خانواده ام را در ان خلوتگاه به محاکمه کشانده بودم برای موافقت با این ازدواج نامیمنت . به دنبال علتها بودم که چرا در مورد کسان دیگری که قصد زندگی با من را داشتند آنها مخالفت میکردند .ناگهان مریم با صدای آرام و مهربانش به طرفم امد و گفت الهام کجایی ؟... چند بار صدایت زدم به چی فکر میکنی ؟ چرا صورتت قرمز شده لبخند ی روی لبم اشکار شد و گفتم بخاطر گرمی هواست او گفت نه خیلی ناراحت بنطر میرسی بیا با هم بریم به حیاط بغلی و چند شیر خشک و پوشک برای پایگاه بیاوریم .قرار نبود من به او کمک کنم اما قصد او این بود که مرا از خلوتیکه برای خود ساخته ام بیرون بیاورد . او زن زیبایی بود و هر وقت که حرف میزد یک لبخند ملیحی توی لبانش شکوفا میشد بعدها فهمیدم همسر اقای مهدی خوشحال نویسنده چند کتاب در نقد و بررسی فرقه رجوی است . به پسرم گفتم با من میای گفت نه ... با مریم از پایگاه خارج شدیم و او گفت چهره ات حاکی از درد و رنج است چه اتفاقی افتاده ؟ جواب سوالش را ندادم و سکوت کردم او با خوشحالی گفت جمعی از ایران به سازمان پیوسته اند الهام من خیلی خوشحالم تو چی ؟ باز هم جوابش را ندادم به داخل ساختمان رفتیم و پوشکها را آوردیم و مجددا برگشتیم .پسرم را که مشغول رانندگی با ماشین پلاستک بود بغل کردم و انقدر او را بوسیدم که همه چهر هایشان به طرف من متمرکز شد اورا به حمام بردم و دوش گرفتم و بعد به سالن غدا خوری بردم و شام را در کنار هم صرف کردیم و بعد از شام به اتاق خواب رفتیم که او را بخوابانم . تشک و لحاف و بالشت من از پتو بود و سعی میکردم از ملافه هایی که برای ملاقات با همسرم داده بودند استفاده کنم . آخه ماهی یکبار هر زنی حق داشت همسرش را در یک هتلی ملاقات کند و باید هر بار که میرفت ملافه را با خودش میبرد هتل هایی که سازمان از صدام گرفته بود تماما اتاق هایش تخت داشت اما سازمان تخت ها را برداشته بود و روی زمین زوج ها میخوابیدند و وقتی هم که به هتل مراجعه میکردی اسم خودت و همسرت روی تابلو نوشته شده بود که من با این نوع ملاقاتها کاملا مخالف بودم و سعی میکردم که این ملاقات یکبار در ماه را برای همسرم با دعوا به پایان ببرم همسرم برای من یک ادم بیگانه بود و تمام عشق و احساسی که قبلا به او داشتم مرده بود . او برای ملاقات من و بچه یک مسافت طولانی را طی میکرد و بایستی ساعت ۵ صبح از خواب بیدار میشد و با ماشین سازمان از سلیمانیه حرکت می کرد تا به کرکوک میرسید و تازه باید شکوه و شکایت مرا گوش میکرد و از همه بدتر انرا در گزارش خود می اورد و به مسئولش میداد و از طریق مسئول او تمام روابط ما بوسیله مسئولم به شکل غیر مستقیم به من گوشزد میشد . اصولا مسئولم از نوع برخورد من با وسایل های صنفی که برای استفاده روابط زناشویی به من داده بود و نوع استفاده ان زیاد راضی نبود و هم چنین طرز خوابیدن من با لباس خواب در پایگاه او معتقد بود که من باید با روپوش بخوابم و بخاطر همین هم اتاقی من افسانه که همسر اقای محمد سبحانی بود گزارش کرده بود الهام شبها لخت میخوابد و راضی نیست که با من در یک اتاق بخوابد که او را به اتاق دیگری بردند و به من هم تذکر دادند باید با مانتو بخوابم که من نپدیرفتم . آنها میگفتند پسر داری و خوب نیست که پسرت ترا لخت ببیند پسر من یکسال ونیمش بود و شبها سینه هایم را که شیر داشت به دهانش میگذاشتم و سازمان هم از این موضوع خبر نداشت و هرچه قرص ضد بارداری هم که به من دادندبه سطل اشغال ریختم به محض خوردن قرص بدنم شروع به لرزش میکرد و بسیار عصبی میشدم .

    بچه را به بسترش بردم و بعد از اینکه برایش چندتا شعر خوندم خوابش برد و اماده شدم برای رفتن به نشست به محض اینکه توی نشست سر و کله من پیدا شد مسئله بوسیدن من و بچه ام عنوان شد که اینجا برادرها در حال تردد هستند و جالب نیست که صدای ردو بدل کردن ماچ و بوسه شنیده شود. بعد یکی از همکارانم شروع کرد به گزارش کارهای روزانه خود که در طی روز چکار کرده و بعد گزارشش را در مورد من به شکل غیر مستقیم به تمام افراد انجا و مسئول بالاتر که اسمش عصمت بود، داد . عصمت ضمن اینکه مرا ور انداز میکرد از همکارام خواست که اسم مرا نگوید و به او و دیگران خاطر نشان ساخت که طرف خودش میگیرد و میداند که در مورد او صحبت میکنیم . داستان این بود که از من خواستند غیر از کار مربی کودک بعنوان حلاج لحاف تشک بدوزم که من مخالف این کار بودم چون توی عمرم اصلا خیاطی نکرده بودم و اصلا نمی دانستم چگونه قیچی را توی دستم بگیرم ولی این دلایل مسئولم را متعقاعد نکرد . او میگفت همه از صفر شروع کرد ه اند تا ماهر شده اند . یک روز حدود چهل پتو به من داد که انها رابرای لحاف و تشک بچه های توی مهد کودک دونیم کنم . راستش خیلی سخت بود پتوها را با قیچی پاره کنم . رفتم به مسئولم گفتم با قیچی نمی شود او هم یک چاقوی اره ای کوچک به من داد که مخصوص پاره کردن پارچه های زخیم بود . شروع کردم پتوها را کج و معوج پاره کردن که چاقو بدستم فرو رفت و صدای اه و ناله ام بلند شد هر کاری میکردم که خون قطع بشه ،نمیشد. به انبار پایگاه رفتم و تیکه پارچه ای را پیدا کردم وانگشت زخمی ام را با پارچه بستم ولی خیلی زود تیکه پارچه تبدیل به خون شد .از درد به خودم می پیچیدم و گریه می کردم یک مرتبه سرو کله مسئولم پیدا شد وبا عصبانیت گفت الهام اصلا نخواستیم که تو کار کنی تماما ناز و ادا در میاوری برو توی اتاقت بنشین و بعدا من با تو صحبت می کنم . او رفت بدون اینکه در مورد زخم عمیقی که روی انگشتم بوجود امده صحبت کند . تمام لباسم خونی شده بود و مجبور شدم که بروم و دوش ۵ دقیقه ای بگیرم ، چون اب گرم بلافاصله سرد می شد .توی حمام دست زخمی ام به جایی خورد که ناخواسته جیغی کشیدم و این جیغ بود که سوژه شده بود و بخاطرش در آن نشست خیلی تحقیر شدم و مورد انتقاد قرار گرفتم. بعد از نشست به اتاقم برگشتم و تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم و به دنبال راه و چاره افتادم که چگونه خود و بچه ام را نجات بدهم . فردای آنروز سر کار نرفتم و با بچه ام توی اتاق ماندیم تا اینکه مسئولم آمد پرسید نمی خواهی سر کارت بروی؟ با عصبانیت گفتم نه او شروع کرد انتقاد کردن و تهدید که به بالاتر الان اطلاع میدهد بلند شدم و محکم او را از اتاق بیرون انداختم . ساعت ۱۰ صبح با تحقیر همه همکاران روبرو شدم و با صدای بلند اعلام کردم من نمی خواهم این جا بمانم یکی ازخواهرها امد و از من خواست وسائلم را جمع کنم و با او به پایگاه دیگری بروم بعد از جمع و جور کردن وسائل بچه ام او مرا به ساختمانی کوچک برد که در همان کوچه قرار داشت.

    ادامه دارد

    -----------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8877

    آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟

    خاطرات الهه قوام پور (قسمت دوم)

    .

    ... در پایان گفت ببین تو همسر داری و همسرت جای دیگری از سازمان است و بخاطر این من ترا تحویل انها میدهم و از انها تعهد می گیرم که کاری با تو نداشته باشند و بگدارند از همانجایی که امده ای با کمک انها برگردی گفتم اگر همسر نداشتم چی میشد گفت ما بتو پول میدادیم که خانه بسازی و همینجا در کرکوک زندگی کنی برایم خیلی عجیب بود پیشنهادش .....ازش ناراحت بودم و خواستم که بگذارد من بروم او گفت سید الرئیس اینها را خیلی دوست دارد و به اینها خیلی احترام می گذارد اینها برای سید الرئیس کار میکنند ...از خودم پرسیدم چه کاری است که اینها انجام میدهند و ما نمی دانیم ؟ ...

    الهه قوام پور ، کانون ایران قلم، سوم نوامبر 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4678-Elahe
    %20Ghawampoor-2-%2002.11.2010.HTM


    لینک به قسمت اول
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8852

    اصولاً سازمان برای بعضی از پایگاه های خودش از خانه های اجارهای یا ساختمان های اهدایی صدام حسین استفاده میکرد که در کنار هم قرار داشتند و برای پیشبرد و دسترسی داشتن به همدیگر قسمتی از دیوار بین خانه ها را خراب میکرد ، از طرفی هم نمی خواست که رفت و امدهایشان مورد کنجکاوی همسایگان قرار بگیرد . بعضی از بچه ها که خانه هایشان تو در توی چنین ساختمانهایی بود توسط مادرشان و یا فرد دیگری از وسط دیوارها می گذشتند و به مهد کودک می آمدند. البته بیشترین بچه های ما از پایگاه های دیگر بودند. هر روز بچه ها سر ساعت هشت صبح توسط پیک به ما سپرده میشدند و ما انها را تحویل میگرفتیم . خود ما مربیان ساعت هفت و نیم سر کار می رفتیم و شکل کار اینجوری بود که بچه ای که مادرش مربی کودک بود حق نداشت توی آن بخشی که مادرش کار میکند، باشد و به همین خاطر مربیان اول بچه هایشان را به مهد کودک میگذاشتند و بعد به نوبت از هر بخشی یکنفر میرفت در حیاط و بچه ها را تحویل میگرفت بعد از اینکه انها به داخل مهد کودک می آمدند لباس انها را در می آوردیم و لباس راحت به تن انها می کردیم و انها را در صف قرار میدادیم و مثل سر باز از آنها می خواستیم که یک دور رژه بروند و مثل سر باز درجا بزنند و یک دو سه کنند و در مقابل تمثال مسعود و مریم سرود بخوانند و درود بفرستند. با این کار کودکان معصوم را مثل سربازان ارتشی بار می اوردیم و دنیای شادی و کودکانه آنها را میگرفتیم . توی یک مطلبی خواندم که ارتش عثمانی هم برای اینکه سربازان خشنی برای جنگ ها تربیت کنند از همان ابتدا چنین رفتاری می کرده اند. هر بخش چهار مربی و شانزده بچه داشت که هر هفته چهار بچه تعیین میشد که تحت مسولیت یک مربی قرار میگرفت و کار مربی یاد دادن نطافت کردن خواباندن و غذا دادن انها بود. بنظرم انها روش تربیتی را میخواستند سبک سوئد پیش ببرند واین را زمانی من متوجه شدم که دیپلم سوئد را گرفتم و یکسال در مورد تربیت کودک اموزش دیدم و چند سال هم بعنوان مربی کودک کار کردم البته میخواستم لیسانس تربیت کودک بگیرم که پلیس مخفی سوئد از هر گونه رشد و فعالیت من ممانعت میکرد و کاملا توی تور انها بیگناه افتاده بودم که خیلی چیزها را از دست دادم که بعدا به ان اشاره مفصل خواهم کرد . در هر حال تفا وت زیادی بین این دو نوع سبک تربیتی وجود داشت. ناگفته نماند هر کار و روش و سیستمی که در سازمان انجام می شد ، قرار بود در ایران بعد از سرنگونی رژیم انجام شود . بچه هایی که من باهاشان کار میکردم بین دو یا سه ساله بودند . اولین روز مهد کودک من با چهار بچه شروع شد سه دختر و یک پسر از همکارانم پرسیدم چه وظایفی من دارم که با بچه ها باید انجام دهم انها گفتند هرتجربه ایکه در مورد بچه خودت داری انجام بده و اگر احساس کنیم اشتباهی انجام میدهی تدکر میدهیم . خیلی سخت بود بدون اموزش بخواهم کار تربیتی که بسیار ظریف و حساس است انجام بدهم و این کار بسیار تفاوت داشت بین تربیت اجتماعی تا تربیت خصو صی و خانوادگی به هر حال ان روز به جلوی چهار بچه تحت مسئولیتم رفتم و خودم را معرفی کردم و از اونها هم خواستم که خودشان را معرفی کنند و بعد کتابی را که حاوی عکس چند حیوان بود با صداهای حیوانت به انها معرفی کردم اونها شروع به خندیدن کردند. بعد که دیدم که موضوع جالبه براشان شکل راه رفتن اون حیوانات را هم انجام دادم . یک پسر بود که اسمش آرش بود ، خیلی ناز و با هوش بود و همه چیز را زود یاد میگرفت. دختری هم بود بر عکس آرش که دلش نمی خواست چیزی یاد بگیرد او مشکل معد ه ای داشت و بخاطر همین نیاز داشت بیشتر از لحاط نظافت به او رسیدگی شود من سعی میکردم مانند فرزند خودم این بچه را تر و خشک کنم و مانع خوردن بیش ازحد او بشوم که مادرش مخالف بود البته مادرش در اشپزخانه هتل کار میکرد و طبیعتا این مخالفتها باعث میشد شکل تربیتی به نحو احسن پیش نرود. آرش روزها خوابش نمیبرد و کمی عصبی بنظر میرسید پدر و مادرش را از دست داده بود و او را تحت سر پرستی پدر و مادر دیگری قرار داده بودند . هر چند که در سازمان این حقه و نیرنگ وجود داشت که مثلا توجه دارند به بچه هایی که پدر و مادر ندارند، اما واقعیت این نبود . همه بچه ها چه با پدر و مادر و چه بدون آنها تنها بودند روز اول سخت بود با آرش کنار آمدن و مربیان گفته بودند که بسیار باید قاطع با او رفتار کنی. راستش را بخواهید من نمی خواستم از روش زور با آرش بر خورد کنم . او موقع خواب سر و صدا میکرد و نمی خواست بخوابد اول سه تا بچه ها را خواباندم و به طرف آرش رفتم و از او خواستم که بخوابد صدای مربیان بلند شد و تهدید این بچه معصوم می کردند که اگر نخوابد تنبیه می شود او را به نزدیک خود بردم و از او خواستم که توی چشمای منو نگاه کنه و به من بگه چرا نمی خوابه اول قبول نمی کرد ولی بعدا به چشمان من خیره شد و شروع کرد به خندیدن..پیشنهاد من برایش جالب بود و به همین خاطر پذیرفت دستانم را توی سر قشنگ بی نوازشش به آرامی چنگ بزنم و برایش شعربخوانم. تا مدتیکه من با آرش کار کردم او هر روز میخوابید و هر وقت که این پسر ناز را میدیدم بی اختیار بغضم میگرفت و به طرفش میرفتم و دلم میخواست تمام وقتم را به او بدهم یک روز وقتیکه توی دستشویی مشغول عوض کردن پوشک یک بچه بودم آرش محکم به زمین میخورد و گریه میکند وقتیکه برگشتم به اتاق تا مرا دید گفت ماما من زمین خوردم و بطرفم امد به محض اینکه نزدیک شد یکی از مربیان گفت ارش تو باید تنبیه بشوی . الهام مادر تو نیست و باید بری کنار دیوار بیایستی و حق بازی با کسی را نداری .او رفت و کنار دیوار ایستاد و نگاه من میکرد و میگفت ما ما کمکم کن من به جلو رفتم و گفتم چی شده سرش را نشانم داد که زمین خورده اوردمش و کمی سرش را ماساژ دادم گریه اش متوقف شد. برای او و سه بچه دیگر شروع کردم شعر خواندن و بازی کردن . همکارم که دختر جوانی بود به ارامی به من گفت این یکی از فاکتهای اشتباه شماست و من هم در جواب گفتم شما مواطب بچه های خودت باش .هفته بعد آرش را به پایگاه دیگری بردند و من هر گز او را ندیدم . در نشستهایی که داشتیم بچه های معصوم هر کدام مانند ادم بزرگ مورد بحث قرار میگرفتند و بسیار درد ناک است که بخواهم انها را ریز کنم و بنویسم ولی بر خورد ما در مقابل این بچه های معصوم بسیار دگم و ارتشی بود هر روز ساعت ۱۱ بچه ها غدایشان را میخوردند و ساعت ۱۲ به خواب ناز میرفتند و در بعضی از مواقع بعضی از بچه ها نمیخوابیدند و مربیان سعی میکردند انها را بخوابانند چهل و پنج دقیقه گاهی زمان میبرد که انها بخوابند برای بچه ایکه چهل و پنج دقیقه بیدار بود و حالا که خوابش برده بود بعد از یک ربع او را بیدار میکردند و اصولا چنین بچه هایی نحس بودند و عکس العملشان با پرتاب اسباب بازی و مو کشیدن بچه های دیگر شروع میشد هیچگونه هوا خوری برای بچه ها نبود و تمام زمان مربی با جیغ و داد و نوشتن فاکتهایی که از بچه ها میدید و روی تابلو می نوشت که شب در موردشان صحبت کند . در زمانیکه بچه ها می خوابیدند کار ما خورد کردن گوشت و یا پاک کردن سبزی و یا پوست گرفتن بادمجان بود ویک روز درمیان کتاب می خواندیم . کتابها بیشتر در رابطه با کشورهای سوسیالیستی و نوع حکومت انها بعد از به قدرت رسیدن بود. یادم میاد کتابی میخواندیم در مورد انقلاب کوبا و نحوه نوع تربیت کودک در انجا وقتیکه چنین کتابهایی خوانده میشد، یاد شاه و ساواک می افتادم که می گفتند مجاهدین مارکسیستهای اسلامی هستند و سوال برایم پیش می آمد که چرا سازمان مجاهدین متمرکز شده اند روی کشورهایی با ایدولوزی های توتالیتر؟ کتابی که ما می خواندیم در مورد کمبود مربی کودک بود که کوبا از زنان تن فروش بعنوان مربی استفاده میکرد و بعد از کتاب خواندن می خواستند نقطه نطرات خود را در مورد کتاب بیان کنیم راستش من اصلا مخالف دولت کوبا نبودم و نیستم بنظرم کوبا اولین کشور در جهان است که سطح پاکیزه گی و بهداشت را رعایت میکند و دارو و بیمارستان بصورت رایگان در اختیار مردمش قرار میدهد ولی ایا مردم این کشور آزاد هستند؟ ایا توانسته اند در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنند؟ آیا کوبا یک کشور دمکراتیک است ؟ آیا زنان تن فروش که در رابطه با تن فروشی اسیبهای فیزیکی و روانی دیده اند و خود انها نیاز به اموزش و نگهداری و غیره دارند صلاحیت داشتند که ازتن فروشی به شغلی حساس و طریف دست یابند؟ سوال هایی بود که من داشتم و هرگز جوابی برایشان نگرفتم. آنها مرا زنی ابله بیسواد وفاقد درک صحیح از جامعه میپنداشتند . من آدم سیاسی نبودم و هرگز ادعایی در این مورد نداشتم ولی من دوست نداشتم در کنار کسانی قرار بگیرم که فکرشان با فکر من هیچگونه همخوانی ندارد.

    از نقل و انتقالم به پایگاه جدید یعنی اولین زندان من بعد از اعلام جدایی از درون سازمانی که که شباهت زیادی به سازمانهای مافیایی داشت بگم . وسائلم را خانمی که مسئول تشکیلاتی ام بود جمع کرد و مرا به پایگاهی برد که هرگز انجا نرفته بودم و نمیدانستم که این پایگاه در همان کوچه ای که ما زندگی میکنیم وجود دارد . این پایگاه مقابل پایگاه های ردیف شده بود ولی خیلی پاین تر نزدیک به کوچه اصلی که به خیابان منتهی می شد دو اتاق داشت و یک حیاط کوچک که در یکی از اتاقها بعنوان اشپزخانه استفاده می شد و تقریبا سبک قدیمی بود و از حمام و دوش خبری نبود . وقتیکه به آنجا رفتیم من متوجه شدم که تعداد زیادی از خواهرها ی رده بالا در خواب ناز فرو رفته اند و این خواب حاکی از یک نشست طولانی شبانه بود که انها شب قبل داشتند . خود من در نشست های شبانه زیاد بودم ولی صبح باید در سر کارحاضر میشدم انروز فهمیدم که سازمان تبعیض بین افرادش می گذاره . انها تا ساعت دوازده طهر انجا بودند و بعد یکی یکی ار انجا رفتند خانمی که مرا همراهی کرده بود گفت همینجا بمان که برایت غدا بیاورند و از اینجا حق تکان خوردن نداری و بعدا رفت . پسرم را به داخل حیاط بردم و شروع کردیم به بازی کردن و خندیدن ولی از غذا خبری نبود به طرف یخچال رفتم و مقداری شیر و تخم مرغ در یخچال بود بلافاصله شیر را بیرون اوردم و هر کداممان یک لیوان شیر نوشیدیم و بعد از بازی خسته شدیم و به اتاق برگشتیم و خوابمان برد. چون که من شب قبل هم نخوابیده بودم حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بود که با سر و صدای مسئولم از خواب بیدار شدم ازش پرسیدم که چرا غذا برای بچه ام نیاوردند او گفت خودت باید میرفتی و می اوردی با او به تندی برخورد کردم او گفت خیلی پاهایت را فراتر گداشته ای اگه دوست داری از اینجا بری برو ولی بچه باید بماند و بچه مال سازمان است وقتیکه گفت بچه مال سازمان است ترس عجیبی تمام وجودم را تسخیر کرد و گفتم به اون همسر نامرد من بگو بیاد. گفت همسرت مال تو نیست ، او متعلق به سازمان است هر چه که سازمان بگوید او عمل میکند و با سرعت رفت ... راستش را بخواهید اصلا نمیدانستم توی اون شرائط چگونه عمل کنم بخصوص در رابطه با بچه ام و نجات او تصمیمم گرفتم فرار را بر قرار ترجیح بدهم به دنبال کفشهایم میگشتم ولی اثری از انها نبود بنظر میرسید کسی عمدا انها را برداشته بود ترجیح دادم پای برهنه انجا را ترک کنم . کمی منتظر ماندم که هوا تاریک شود نزدیک غروب بود و نم نم باران زمین را تقریبا خیس کرده بود و هوا به طرف تاریکی پیش میرفت برق خانه رفته بود و غم بزرگی مرا محاصره کرده بود پسرم را به اغوش کشیدم و به طرف درحیاط رفتم توی کوچه را به دقت نگاه کردم که ریسک نکنم وقتیکه متوجه شدم همه در حال خوردن شام هستند دوان دوان خود را از کوچه فرعی به اصلی رساندم وشروع به دویدن کردم واین دویدن شادی کاملی را برای بچه ام بوجود اورده بود و میخندید و فکر میکرد در حال بازی کردن با او هستم سنگهای ریز یکی پس از دیگری در کف پاهای من فرو میرفتند و ازارم میدادند نفس زنان خودم را کنار جاده رساندم و جلوی یک تاکسی را گرفتم و سوار شدم با انگلیسی دست و پا شکسته از او خواستم مرا به مرز ایران ببرد یا اینکه محل اتوبوسهای که به شهر سلیمانیه میروند را به من نشان بدهد اول به حرفهایم خنده اش گرفت و فکر می کرد که من شوخی می کنم ولی وقتیکه متوجه شد موضوع جدی است و به خواهش و گریه رو اوردم بسیار ناراحت شد و گفت به اداره پلیس میرویم از او خواستم که مرا پیاده کند ولی او قبول نکرد. از رفتار او ناراحت بودم و کاری نمیتوانستم بکنم مرا به اداره پلیس برد و به عربی چیزهایی که در مورد من که خودم گفته بودم به افسریکه پشت میزنشسته بود گفت و رفت . افسر نگهبان با مهربانی و خیلی مودب گفت بشین و گوشی را برداشت و به جایی زنگ زد بعد از نیمساعت مردی کوتاه قد که خودش را مترجم معرفی کرد امد و از من خواست که با او به مخابرات یعنی اداره پلیس مخفی عراق بروم . در طی این مدتیکه منتطر مترجم بودم حدود پانزده پلیس را یکی بعد از دیگری ملاقات کردم که هر کدام به طرفم می امدند و می پرسیدند ایرانی ؟ همگی می دانستند من ایرانی هستم ولی با این سوال که ایا من ایرانی هستم یک ارتباط کوتاه بر قرارمیکردند یکی از انها به فارسی گفت فدات بشم یعنی چی ؟ نگاهی به او انداختم و جوابش را ندادم که بعدا به انگلیسی گفت زنهای ایران خیلی زیبا هستند . ماشین پاترول سیاهی در بیرن قرار داشت و راننده به جلو امد و در ماشین را برای من و پسرم باز کرد که سوار شویم چرخهای ماشین با سرعت به حرکت درامدند و راننده به سمت چپ و بعد مستقیم راه خودشو ادامه داد سکوت مطلقی فضای ماشین را فرا گرفته بود پسرم توی بغلم خوابش برد و من از پشت شیشه ماشین بیرون را نگاه میکردم هوا تاریک بود و خیابان خیلی خلوت نم نم باران جاده های اسفالتی را براق کرده بود و سارها که تعدادشان بی شمار بود در درون هم روی سیمهای برق منتطر پایان بارش بودند ماشین میرفت که مرا به جایی ببرد که هر گز تصورش را نمیکردم ...قراره چی بشه؟ چی میخواهند با من بکنند ؟ مگر افسر پلیس نمیتوانست کمکم کند که به پلیس مخفی زنگ زد ؟ چرا پیش پلیس مخفی ؟ سوالهایی بود که هر لحطه مرا مضطرب میکرد اشکهایم سرا زیر شد و با صدای بلند پرسیدم خدایا تو کجایی ؟ مترجم برگشت و گفت همین جاست پیش من و تو... قسمت شما این بوده بنطر میرسه ادم بدشانسی هستی گفتم به شانس اعتقاد ندارم هر کسی خودش راه خودشو انتخاب میکنه من باید بگم خانواده ام راه را برای من انتخاب کردند توی همین گفتگوها بودیم که راننده ایستاد و ما را داخل ساختمانی پیاده کرد و رفت حیاط زیبایی بود . از چراغ هایی که توی پارکهای ایران استفاده میشود نصب کرده بودند باغچه های پر از گل و با سلیقه ایی خاص و حوض بسیار بزرگ شبیه استخر در وسط حیاط بود درهر دوطرف حیاط ساختمان بود مترجم مرا به سمت راست حیاط که راهروی کوچکی داشت برد و از درون راهروی کوچک به راهروی دیگری و به در اتاق بزرگی ایستادیم اقایی قد بلند که ظاهری اراسته و مودب بنطر میرسید در را باز کرد و به جلو امد و با من دست داد و از من خواست روی مبل بشینم جای مترجم را او مشخص کرد . اتاق بسیار بزرگ بود شبیه اتاق پدیرایی خانه پدریم بود فرشها ی ایرانی زمین را پر کرده بود و دور تا دور اتاق مبل بود و در گوشه ایی تلویزیون قرار داشت . او خود را افسر مخابرات معرفی کرد و ضمن اینکه دستانش هر دو در جیب شلوارش جا داده بود بالا و پایین اتاق را طی میکرد و موقع برگشت به من خیره میشد .. پرسید برای چی می خواستی فرار کنی؟ داستان شب گدشته را برایش تعریف کردم از من چندین بار پرسید کتکت زدند یا نه؟ اگر کتک خورده ای بگو ... بعدا در مورد خورد و خوراک سوال کرد که چه میخورید کی میخورید و کی فعالیت میکنید و کی مبخوابید که من برایش توضیح دادم همه از همدیگر اطلاع کافی ندارند که چه میکنند . نوع کار مرا پرسید وقتیکه گفتم من مربی کودک هستم خندید و گفت پس شما برای خودتان یک کشور تشکیل داده اید شما هم ارتش تا مربی کودک و زندان دارید .سوال کرد من برای تو چه میتوانم بکنم ؟ گفتم مرا بگذار از این جا به سلیمانیه بروم و از انجا به کردستان ایران دوباره خندید و گفت خیلی دل بزرگی داری ؟ ایا همه زنان ایران مثل تو شجاع و نترسند ؟ من گفتم از من ترسوتر وجود ندارد اگر ترسو نبودم فرار نمی کردم باز هم خندید ... و در پایان گفت ببین تو همسر داری و همسرت جای دیگری از سازمان است و بخاطر این من ترا تحویل انها میدهم و از انها تعهد می گیرم که کاری با تو نداشته باشند و بگدارند از همانجایی که امده ای با کمک انها برگردی گفتم اگر همسر نداشتم چی میشد گفت ما بتو پول میدادیم که خانه بسازی و همینجا در کرکوک زندگی کنی برایم خیلی عجیب بود پیشنهادش .....ازش ناراحت بودم و خواستم که بگذارد من بروم او گفت سید الرئیس اینها را خیلی دوست دارد و به اینها خیلی احترام می گذارد اینها برای سید الرئیس کار میکنند ...از خودم پرسیدم چه کاری است که اینها انجام میدهند و ما نمی دانیم ؟

    ادامه دارد

    --------------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8913

     

    آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟

    خاطرات الهه قوام پور (قسمت سوم)

    .

    ... صبح به طرف آشپزخانه رفتم و خانمی با چشمک به من گفت قلوس هستی؟ یک مرتبه جا خوردم . قلوس به انگشت اضافی گفته می شود که اصولا در کنار بعضی از انگشت های شست در میاد و خیلی کوچک است لقب محترمانه ای بود که سازمان به افراد مسئله دار در ابتدای کار می داد، و به مرور تبدیل به بریده، خائن و مزدور و جاسوس می شد. سازمان با این اصطلاح می خواست بفهماند که ما زائد هستیم و به همین خاطر قلوس نام گرفته بودیم . به او گفتم حرف خودت است یا ما نامیده می شویم . گفت نامیده می شوید ولی ناراحت نباش . چی می خواهی ؟ آرام به او گفتم از دیروز من و بچه ام غدا نخوردیم او چند تخم مرغ و نان و چایی و شیر به من داد وگفت ...

    الهه قوام پور، کانون ایران قلم، دهم نوامبر 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4693-
    Elahe%20Ghawampoor-3-%2002.11.2010.HTM

    لینک به قسمت اول
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8852

    لینک به قسمت دوم
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8877

     

     

    افسر مخابرات گفت سید الرئیس اینها را خیلی دوست دارد و به اینها خیلی احترام می گذارد اینها برای سید الرئیس کار می کنند ...از خودم پرسیدم چه کاری است که اینها انجام می دهند و ما نمی دانیم ؟

    ما خودمان تمام وقت برای اینها کار میکنیم و خیلی بخوابیم ۴ ساعت است.. خدمت کردن سازمان به سید الرئیس سوال من بود ولی جرئت نکردم بپرسم اما اصرار داشتم که سید الرئیس را ببینم و او گفت سید الرئیس وقت ندارد که تو را ببیند و خواهش کردم که تلفنش را بدهد او خندید و گفت همه کس نمی تواند شماره سید الرئیس را داشته باشد . جالب اینکه تا این چند سال پیش نمی دانستم سید الرئیس لقب صدام حسین بوده آن زمانها فکر می کردم فرضا رئیس آن افسر امنییتی است. از او خواهش کردم بگذارد که من بروم و او قبول نکرد بعد از چند لحظه گوشی را برداشت و به یکی از پایگاه ها ی سازمان زنگ زد و بعد از نیم ساعت همسر احمد حنیف نژاد آمد. احمد حنیف نژاد که برادر محمد حنیف نژاد بود، توی سازمان برادر یونس نامیده می شد. زن احمد حنیف نژاد که اسمش به خاطرم نیست ، زنی زیبا، قد بلند و اهل اصفهان بود با یک مرد که خون چشمانش را گرفته بود، امد. مامور مخابرات صدام حسین بعد از یک گفتگو کوتاه و گرفتن امضا از آنها مرا به انها تحویل داد که این برخورد پلیس و تحویلم به انها مرا بسیار ناراحت کرد.

    همراه آن دو ، من و پسرم سوار ماشین شدیم بدون اینکه با همدیگر گفتگویی داشته باشیم . پسرم توی دستانم حدود دوساعت بود که خوابیده بود و نمی دانست که مادرش چه ماجراهایی را طی کرده و چه اتفاقاتی در انتطارش است .مردی که رانندگی می کرد من و خانم حنیف نژاد را به خیابان مستشفی الجمهوری در شهر کرکوک برد و در مقابل هتل پیاده کرد و رفت. این هتل که تبدیل به پایگاه سازمان شده بود، آشپزخانه مرکزی سازمان واقع شده بود و غذاها در آنجا پخته می شد و به پایگاه های دیگر فرستاده می شد اکثر نشستهای جمعی در زیر زمین که جای پارک ماشین بود، انجام می گرفت . تقریبا تمام افراد این پایگاه مشکل مهره ای و کمری داشتند و اکثر بچه هایی که به مهد کودک می امدند مربوط به این محل بودند . وقتی وارد هتل شدیم همسر احمد حنیف نژاد از من خواست که به طبقه اخر ساختمان بروم و در مورد فرارم با کسی صحبت نکنم هر چند که بعدا در نشست عمومی راجع به فرارمن صحبت میکنند و خانم شاهرخی هم در این نشست حضور داشته که حرفای تحقیر کننده در مورد من گفته شده ان شب سازمان تصمیم میگیرد که مرا اعدام کند که با همسرم در این مورد به گفتگو مینشینند و او مخالفت میکند . بعدها وقتی که با همسرسابقم در ترکیه بحث مان می شد او می گفت می خواستی تو کشته بشوی و من نگذاشتم سازمان این کار را بکند و پشیمان بود از اینکه چرا مانع شده است. او می گویدالهام مجاهد نیست و کار تشکیلاتی نکرده و گویا این مخالفت همسرم که بیشتر بخاطر پسرمان بود مرا از مرگ حتمی نجات می دهد.

    وقتیکه به هتل رسیدیم ، من را به بالاترین طبقه منتقل کردند و اتاقی را به من دادند. چند پتو بود و یک موکت رنگ پریده. تمام اتاق های آن هتل حمام و بالکن داشت . اما در طبقه اخر هیچکدام از اتاق ها نه حمام داشت و نه بالکن. فقط یک تراس بزرگ بود که هرکس می خواست لباسش را بشورد می توانست انجا روی طناب پهن کند. یک حمام توی راهرو بود و یک توالت که هر دو آنها کوچک بودند که در ته راهرو قرار داشتند . آن شب می خواستم پوشک بچه ام را عوض کنم به پایین رفتم و تقاضا برای پوشک کردم کسی به من نداد . با اینکه بچه های زیادی در انجا از پوشک استفاده میکردند ولی بچه من بخاطر وضعیت من از مزایای صنفی محروم شده بود . با صدای بلند اعتراض کردم که متوجه شدم چند خانم دیگر در انجا هستند که وضعیت مشابه مرا دارند و مسئله دار هستند ولی بچه ندارند. بیرون امدند و گفتند از ملافه برای پوشک استفاده کن . ملافه ای به من دادند و با همکاری انها ملافه را چندین تیکه کردیم و از نایلونهای کیسه زباله برای دور پارچه اضافه کردیم که جایی کثیف نشود و شب را با شکم گرسنه من و بچه ام سپری کردیم

    صبح به طرف آشپزخانه رفتم و خانمی با چشمک به من گفت قلوس هستی؟ یک مرتبه جا خوردم . قلوس به انگشت اضافی گفته می شود که اصولا در کنار بعضی از انگشت های شست در میاد و خیلی کوچک است لقب محترمانه ای بود که سازمان به افراد مسئله دار در ابتدای کار می داد، و به مرور تبدیل به بریده، خائن و مزدور و جاسوس می شد. سازمان با این اصطلاح می خواست بفهماند که ما زائد هستیم و به همین خاطر قلوس نام گرفته بودیم . به او گفتم حرف خودت است یا ما نامیده می شویم . گفت نامیده می شوید ولی ناراحت نباش . چی می خواهی ؟ آرام به او گفتم از دیروز من و بچه ام غدا نخوردیم او چند تخم مرغ و نان و چایی و شیر به من داد وگفت هر روز قبل ازاینکه افراد نماز بخوانند بیا و غذایت را ببر صبحانه را به اتاق بردم و با بچه ام نشستیم و صبحانه را صرف کردیم و هر روز برنامه به همین شکل پیش می رفت لباس و پارچه ایی که بعنوان پوشک برای بچه ام استفاده میکردم با دست می شستم و توی تراس که شباهت زیادی به پشت بام بود پهن می کردم و گاهی هم پسرم را بغل می کردم برای تماشای سارها که تعدادشان خیلی بود یا اینکه توی راهرو با زندانی های دیگر از این جا و انجا صحبت میکردیم به غیر از مجاهدین . چون می ترسیدیم بین ما کسی باشد که مشکل ما را بیشتر از اینیکه هست بیشتر کند . یکروز من و پسرم در اتاق نشسته بودیم و با هم بازی میکردیم یک دفعه در باز شد و همسرم را که به منظور ملاقات آمده بود دیدم.

    همانطور که قبلا اشاره کردم هر زن و شوهری حق داشتند که همدیگر را ماهی یکبار ملاقات کنند و هدف از این ملاقات فقط تخلیه غریضه جنسی بود . در اون هوای گرم سوزان عراق و جو جنگی و نشست های اجباری طاقت فرسا همراه با شستشوی مغزی و بیرون انداختن احساس و جدا از خویشان و یا همسر فرصتی را نمی گذاشت که در این ملاقات کوتاه بخواهی از روابط جنسی لذت ببری . بخصوص که ساعت چهار صبح باید همسرت هتل را ترک می کرد و ماشینی هم این ساعتها همیشه حاضر بود، چونکه باید ماشین پیک ساعت 4 یا 5 صبح حرکت می کرد تا بتواند مسیرهای مختلف را بین کرکوک و سلیمانیه و ماوت و پایگاه های مرزی را طی بکند و تاریک نشده به مقصد نهایی اش که روستای گلاله کردستان عراق بود ، برسد. از دید من این نوع ملاقاتها شبیه محله هایی بود که زنان تن فروش مشغول کسب و کار بودند منتها پولی رد و بدل نمی شد . خانمی در انجا پشت میز هتل نشسته بود و کلید اتاق را می داد و اسم زوج ها را چک می کرد . توی هتل اشپزخانه کوچکی داشت و از همان محلی که غذا برای پایگاه ها می رفت برای هتل شفائی که محل معاشقه بود هم می آمد . و هر کس مسئول بود که غدایش را گرم کند و انجا بخورد بعضی از شوهران به اشپزخانه نمی امدند و مثل اینکه خجالت میکشیدند و همسرانشان غذا را گرم میکردند و به اتاق می بردند و بعدا می آمدند ظرفهایشان را می شستند و میوه یا چایی با خود می بردند . کسانی از این نحوه ملاقات ها راضی بودند که تازه در درون سازمان ازدواج کرده بودند و یا قبل از اینکه به سازمان بپیوندند در ایران ازدواج کرده بودند و به امید کار و کاسبی کشور را ترک کرده بودند و به چنگ سربازان رجوی افتاده بودند.

    یادم میاد توی یکی از همین ملاقاتها فائزه را دیدم. دختری تقریبا بلند قد و سبزه بود که او را در اوایل آمدنم به سازمان قبل از اینکه ازدواج کند در پایگاه جلیلی دیده بودم. در هتل شفاهی او را دیدم که مشغول گرم کردن غذا برای خود و همسرش بود . با او احوالپرسی کردم و همسرش که قامتی پر و بسیار جدی بنطر می رسید را با اشاره به من نشان داد . همسرش در گوشه ای ساکت نشسته بود به طرفش رفتم و سلامش کردم و او هم با مهربانی جواب سلامم را داد وهمین باعث شد که بتوانیم با هم گفتگویی کوتاه داشته باشیم . او پرسید از کدام قسمت ایران هستم و من هم گفتم حدس بزن و او شروع کرد به خندیدن و براش شیطنت من جالب بود. در سازمان راحتر بود با یک نفر بیگانه حرف بزنی تا همسر خودت . چون سازمان معتقد بود توی جمع و یا اینجور جاهایی باید زن و شوهرها برخورد خودشان را با همسرانشان مقابل دیگران مراعات کنند. به هرحال انها شامشان را صرف کردند و در حال رفتن بودند که فايزه به طرف من آمد و آرام پرسید . چی گفتی که او خندید. و من گفتم برو از خودش بپرس که بعدها دیدم هر دوی آنها بخاطره اقای رجوی از بین رفته اند .

    در یک ملاقات دیگر که با همسرم داشتم زن و شوهری را در آشپز خانه هتل شفاهی ملاقات کردم که شوهره دکتر بود و یکبار من مریض او بودم و خانمش در پایگاه ما کار میکرد. من خیلی ناراحت بودم و به خانمش گفتم ، اخه این شد زندگی !؟پسرشان که هفت الی هشت سال داشت خیلی نگران بنظر می رسید نگاهی به من کرد و مادره ضمن اینکه به پسرش نگاه می کرد گفت خودمان کردیم . مگر نان و اب مان کم بود که به اینجا آمدیم یک گله گوسفند هستیم که چه موقع وقت سر بریدنمان بیاید خدا میداند. من گفتم چرا از اینجا نمیرید بهتره که برید و اینجا نمانید . همسرش نگاهی به من و همسرم انداخت و گفت خود شما چرا نمی روید ؟ من اشاره به همسرم کردم و گفتم او نمی اید . بیچاره ها ترسیدند و دیگه حرف نزدند . داشتم این را میگفتم که در باز شد. ... وقتیکه همسرم را دیدم شوک شدم . سر او فریاد کشیدم که چه میخواهی از من ؟من چه گناهی کرده ام که همسر تو شده ام. الان نزدیک دو هفته است در زندان هستم و به بچه ام پوشک نمی دهند و همه کارهای ما تحت کنترل است . با دست لباس و پارچه ای که بجای پوشک استفاده میشود میشورم . غداهای ما محدود و کم است به نزدیکم امد که بچه را در اغوش بکشد پسرم او را نمی شناخت و گریه می کرد و می خواست که من مانع رفتن او به اغوش پدرش شوم. بچه را به بغل گرفتم و از همسرم خواستم که دور شود به خواستم توجه نکرد و من شروع کردم به جیغ کشیدن که سازمان تو را فرستاده برای تخلیه غریضه ات انهم در زمانیکه من توی زندان هستم . یکی از خواهر ها سر رسید و به همسرم گفت شما لطفا بیرون بروید همسرم که سخت عصبانی شده بود خواهر را محکم از اتاق بیرون انداخت و خواست چند لحظه با من حرف بزند که اصلا قبول نکردم فقط می خواستم او برود و من و بچه را تنها بگذارد تا بالاخره دید حتی نمی تواند با منطق با من کنار بیاید رفت . به خانم شاهرخی ( مادر رضوان ) که در انجا کار میکرد میگویند برو و با الهام صحبت کن چرا اینهمه فحش میده و جیغ میکشه گویا خانم شاهرخی از ماهیت انها می دانسته که سازمان چه بلایی بر سرم آورده است، قبول نمی کند . اخه خانم شاهرخی در ان پایگاه کار میکرد و چند بار من او را دیدم قبل از اینکه مرا به پایگاه دیگری بفرستند و مخصوصا هر دو همشهری بودیم یک احساس دیگری به این خانم محترم داشتم و برایم تعریف کرده بود که چه وظایفی در سازمان دارد و در این مورد من هرگز با کسی صحبت نکردم .

    ---------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=9514

    آهای مردم ! پسرم را ندیدید؟

    خاطرات الهه قوام پور (قسمت چهارم)

    .

    ... از من خواست انچه را در تلفن با خويشانم بگويم كه خواست او بود يك داستان ساختگي كه به برادرم بگویم برایش کار در آلمان پیدا شده است. از فرد مسئول وصل ارتباطات پرسیدم واقعا جدی است؟ او گفت خواهر مگر ما درسازمان با کسی شوخی داریم اولین تماس تلفنی من با خانواده ام برقرار شد(ناشناخته) گوشی را برداشت (ناشناخته یکی از خویشان من است که این نام را برایش انتخاب کرده ام ) و ضمن احوالپرسی خواستم که با کوروش برادر کوچکم صحبت کنم. کوروش اصلا توی هیچ گروه سیاسی نبود و دنیای خودش را داشت دیپلمش را گرفته بود واز خدمت سربازی برگشته بود. حرفهای دیکته شده سازمان را برایش گفتم که شرکتی در المان است که کارمند نیاز دارد و ...

    الهه قوام پور، کانون ایران قلم، بیست و هشتم فوریه 2011
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4914-
    Elahe%20Ghawampoor-4-%2027.02.2011.HTM

    زمان برای من و زنداني هاي ديگربه كندي پیش میرفت . همه چیز خسته کننده شده بود امیدم را كاملا از دست داده بودم. فکر یک فرار دیگر به سرم زده بود ولی نمی دانستم چطور و چگونه تا شاید بتوانم وطنم باز گردم . نقشه هايي كه براي فرار می کشیدم غير ممكن بود بخصوص بين شهر های كركوك و سليمانيه كه تمام ماشينها مورد كنترل ارتش صدام قرار ميگرفتند به غير از ماشينهاي اقاي رجوي كه بدون كنترل در تردد بودند. زماني اين را متوجه شدم كه بعد از بخش پذيرش مرا به شهر كركوك منتقل كردند. ماشيني كه من در ان نشسته بودم به راحتي و بدون كنترل به مسير خود ادامه داد. اصولا كنتر ل و جو بليسي براي مخالفين صدام حسين صورت ميگرفت . فرار من با داشتن يك فرزند يكساله و نيمه معقول بنظر نميرسيد . گاهي خودم را بعنوان يك آدم عجول و کم طاقت که ظرفیت مشکلات را ندارد مورد محاكمه قرار ميدادم و زماني در اين محاكمه ارامش خود را به دست مي اوردم كه خود را با ديگر زندانيها كه از روحيه بالايي برخوردار بودند مقايسه ميكردم و اين مقايسه ها بود كه به من نيرو ميداد. سخت بود كه خودم را با محيطي كه ناخواسته پيش امده وقف دهم و هم اينكه با شرايط بد غذایی ونداشتن بازی های سر گرم كننده براي پسرم طوري محيط رابسازم كه اوآزرده خاطر نشود. من تنها زندانی بودم که بچه داشتم. خیلی دلم میخواست بدانم بعد از آخرین تماس من با خانواده ام بر سر آنها چی امده آخه وقتیکه من و همسر سابقم وارد سازمان شدیم از همان ابتدا اصل و نسب هر دوی ما مورد اطلاعات آنها قرار گرفت حتی از مغازه دار محل تا همکلاسی هایی که حتی اسمشان به خاطرم نمانده بود و من اصلا نمی دانستم اين اطلاعات برای چیست ؟ تا اینکه یکروز از پایگاه جلیلی از من خواستند که با چند نفر دیگربه مسافرت بروم و اصولا دستگاه آقاي رجوي اراده و اجازه را از همه گرفته بود و كسي حق نداشت بپرسد به كحا برده مي شود و چرا مي ماند؟ همين خاطر سوال كردن بيخود بود با اين حال از مسئولم اشرف پرسیدم کجا میخواهند مرا ببرند او با لبخندی خشک و مرده گفت مگر ننوشتی که هر جا سازمان تصمیم بگیرد تو را ببرد تو باید بپذیری.

    سکوت کردم و تازه متوجه شدم که چه بر سرم آمده . من وپسرم همراه با چند نفر ديگر سوار ماشین پاترول سفيدي شديم وحرکت کردیم به شهری که نامش را نمي دانستم. توی راه چندین بار خوابم برد و انهايي كه با من امده بودند اجازه نمي دادند نشسته چشمانم بسته باشد . بعد از دو سه ساعت به شهرمورد نطر رسیدیم مرا در خانه ای پیاده کردند که آقایی در انجا منتطر من بود بعد از یک احوالپرسی کوتاه مرا به داخل برد و اتاقی را نشان داد که انجا باشم . فردای آن روز چند نفراز خواهران از جاهای دیگر به انجا امدند و از طریق انها فهمیدم که در سلیمانیه هستم و برای ارتباط باخانواده ام مرا اورده اند .قبل از اینکه به خانواده ام وصل شوم فرد وصل كننده با من نشست كوتاهي گذاشت و از من خواست انچه را در تلفن با خويشانم بگويم كه خواست او بود يك داستان ساختگي كه به برادرم بگویم برایش کار در آلمان پیدا شده است. از فرد مسئول وصل ارتباطات پرسیدم واقعا جدی است؟ او گفت خواهر مگر ما درسازمان با کسی شوخی داریم اولین تماس تلفنی من با خانواده ام برقرار شد(ناشناخته) گوشی را برداشت (ناشناخته یکی از خویشان من است که این نام را برایش انتخاب کرده ام ) و ضمن احوالپرسی خواستم که با کوروش برادر کوچکم صحبت کنم. کوروش اصلا توی هیچ گروه سیاسی نبود و دنیای خودش را داشت دیپلمش را گرفته بود واز خدمت سربازی برگشته بود. حرفهای دیکته شده سازمان را برایش گفتم که شرکتی در المان است که کارمند نیاز دارد و اگرراضی است کسانیکه تماس میگیرند با او از طرف من هستند و به آنها اعتماد کند او پرسید نمیدانی چه کاری است ؟ من گفتم خودشان توضیح خواهند داد وار همدیگر خداحافطی کردیم. فردای انروز مجددا امدند و به من گفتند با برادر دیگرت کیا صحبت کن کیا برادر بزرگ من و در شرائط فعلی سر تیپ بازنشسته است . او در ان زمان افسر ژاندارمری بود و در قسمت حساسی کار می کرد و بخاطر همین روابطش با همه محدود بود و مرز بندی داشت هیچوقت نه در مورد کارش تعریف میکرد ونه اجازه میداد کسی در مورد کارش بپرسد و یک شخصیت پلیسی داشت.و با چنین خصوصیاتی سازمان میخواست من او را به آنها وصل کنم . اقایی که این پیشنهاد را داد من قاطعانه مقابلش ایستادم و گفتم که کیا نه به شما اعتقاد دارد و نه من میتوانم روی او اثر بگذارم او حرفم را نپذیرفت و بعد از بحث خیلی زیاد تصمیم گرفت که خودش با کیا حرف بزند جلوی من به او زنگ زد و گفت الهه میخواد که شما به سازمان وصل بشوید. او هم چند فحش به من و چند فحش به مریم و مسعود داد و گوشی را قطع کرد. مردیکه به برادرم زنگ زد بسیار عصبانی شد بخصوص از اینکه برادرم چند تا فحش تقدیم مریم و مسعود کرد گفت چرا از اول نگفتی که برادرت مزدوررژیم است باشد به حسابش میرسیم .غم بزرگ در دلم نشست و بغض گلویم را فشرد که چگونه بدون شناخت حکم مرگ میدهند ؟ حالم گرفته بود به اتاق برگشتم و مات و مبهوت به گوشه ایی خیره شدم بعد از یکساعت سفره شام را پهن کردند وغذایی اوردند به پسرم مقداری غذا دادم، خودم هیچ اشتهایی به غذا خوردن نداشتم . به اتاق خواب رفتم که اصولا همه مسافران در ان با یک پتو میخوابیدند بچه را خواباندم اما خودم خوابم نبرد بالاخره صبح با صدای زیغ و ویق خواهران که در حال درود گفتن بودند بلند شدم سردرد عجیبی داشتم و شب نخوابیده بودم به اشپزخانه رفتم و مقداری صبحانه برای خود و پسرم اماده کردم . حدود ساعت ۹ صبح بود که مرا مجددا برای ارتباط تلفنی صدا زدند و خواستند که من با عمویم که افسر ارتش بود در مورد سازمان و معرفی ان بپردازم که قبول نکردم او هم خصوصیاتش شبیه برادرم بود . مردیکه مسئول وصل ما بود به عمویم زنگ زد و با او گفتگویی مختصر انجام داد و گفت الهه اینجاست ومیخواهد با شما صحبت کند . عمویم خیلی کنجکاو بود و تمایل نشان داد وقتیکه گوشی را به دست گرفتم صدایش بسیار عصبانی بنظر می رسید بعد از یک احوالپرسی سرد از من پرسید اینها کی هستند؟ هر روزبه من زنگ میزنند و مزاحمت ایجاد میکنند و من گفتم سازمان است که میخواهد شما با انها همکاری کنی او هم گفت اصلا میدونی چی میگی ؟ و گوشی را قطع کرد من از اتاق بیرون امدم و یک احساس تحقير و نيرنگ را از طرف اين جريان احساس كردم . قبل از تماس براي مسئول ارتباطات توضيح دادم كه نتيجه همان خواهد شد كه اتفاق افتاد ولي گوش شنوايي نبود كه بشنود و درك كند در هر صورت نفرت و بی اعتمادی شديدي به اين جريان از اینجا در درونم شکل گرفت.

    ادامه دارد

    --------------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8804

    نامه ای به خواهرم

    .

    ... فرشته قهرمان هرگز نخواسته ام کسی را مورد تمجید و ستایش قرار دهم اما کار تو مورد ستایش است راستی دلم برای همسرت خیلی سوخت . میدونی چرا ؟.... اخه او کارش وکشورش و هستیش را بخشید و به فرقه رجوی رو اورد و برای قدرت و کبریایی اقای مسعود رجوی بچه هایش را از خود راند و همسرش را بخاطراو قمار کرد و جانش را به دست گرفت و صادقانه در خدمت این اقا در امد ..اما ..ندانست که همسرش میشود یکی از زنان حرمسرای او این را میگویند خیانت به صداقت .. مطمئن باش اگر من هم دیر بیدار میشدم یکی دیگر از زنان حرمسرای اقای مسعود رجوی میشدم خیال نکن که اسایش دارم هنوز سایه انها روی سرم است و زندگی را از من گرفته اند ولی هنوز ایستاده ام ...

    الهه قوام پور، ایران قلم، شانزدهم اکتبر 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4643-
    Elahe%20Ghawampoor%2015.10.2010.HTM

    سلام به تو خواهر عزیز و همرزمم که با هم راه طولانی را طی کردیم در شکلهای متفاوت اما قهرمان بودیم و مطمئن باش هیچگونه عداب وجدان در زندگی خود نخواهیم داشت و در کتابها قهرمان داستان خواهیم بود .چقدر به تو افتخار میکنم و چقدر راحت در قلبم نشستی فکر نمیکردم بعد از مرگ فریده خواهرم که توی جنگ ایران وعراق در پناهگاه که توسط اقای مسعود رجوی نشانه شده بود و جان خود را از دست داد کسی دیگر جای انرا میگرفت اما تو یک قهرمان قسمتی از جای او را گرفتی هر چند که او هرگز فراموش نمیشود. خانم سلطانی بگدار که ترا فرشته بنامم با اینکه همه چیز را از دست دادی و خیلی چیزها را به جان خریدی واقعیت ها را رو کردی و تابو را برداشتی و جایگاه خودت را مشخص کردی خودت را دست کم نگیر قدم بزرگی را برداشته ای درود برتو .. با این روشنگری عده ای را به شوک واداشتی و صاحبنطران رابه سکوت به سکوت مطلق رها کردی بگذار انها که ابرویشان میرود برود انها که از قهرمانی تو عاجز میشوند بشوند مرد سالاران که روشنگریهای ترا به هر صورت تجزیه و تحلیل میکنند بکنند ...زنده باد جنبش زنان . فرشته قهرمان هرگز نخواسته ام کسی را مورد تمجید و ستایش قرار دهم اما کار تو مورد ستایش است راستی دلم برای همسرت خیلی سوخت . میدونی چرا ؟.... اخه او کارش وکشورش و هستیش را بخشید و به فرقه رجوی رو اورد و برای قدرت و کبریایی اقای مسعود رجوی بچه هایش را از خود راند و همسرش را بخاطراو قمار کرد و جانش را به دست گرفت و صادقانه در خدمت این اقا در امد ..اما ..ندانست که همسرش میشود یکی از زنان حرمسرای او این را میگویند خیانت به صداقت .. مطمئن باش اگر من هم دیر بیدار میشدم یکی دیگر از زنان حرمسرای اقای مسعود رجوی میشدم خیال نکن که اسایش دارم هنوز سایه انها روی سرم است و زندگی را از من گرفته اند ولی هنوز ایستاده ام و به راحتی از سخره بالا میروم و هیچ ابایی ندارم مرگ حق است هر وقتکه امد خوش امد . غیر از همسرت به خانم قجر عضدانلو هم فکر کردم و در این فکر هستم که چگونه او را نجات دهیم او از طریق برادرش با مهدی ابریشمچی ازدواج کرد و بعد مهدی ابریشم چی خیلی راحت او را برای بدست گرفتن قدرت به اقای رجوی بخشید . مطمٔن باش برای بوجود اوردن یک حرمسرای تمام عیار مریم را خیلی متقاعد کرده و به نوعی هم تهدید کرده که اگر مخالف فکر ایشان عمل کند تاج برفی را ازش میگیرد من به سهم خودم برای خانم مریم بسیار متاسف هستم و به این فکرم که او را با همت زنان قهرمان ایران نجات دهیم . امیدوارم خانم مریم قجر عضدانلو از این معرکه خانه بیرون بیاید اگر فکرش را بکنی تمام زندگیش را این دو مرد ازش گرفته اند. خواهرم فرشته راه بسیار بلندی در پیش ما پیداست و باید به خیلی کارها برسیم و دست به دست هم بدهیم و راهی برای ازاد سازی خانم زنان که مورد ظلم مرد سالاران قرار گرفته اند باشیم و باید به مریم عضدانلو بفهمانیم که مسعود رجوی و مهدی ابریشمچی تا عمق زمین او را استثمار کرده اند .

    زنده باد فرشته و قهرمان بزرگ خانم بتول سلطانی

    -------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8561

    رقص رهایی

    (تجاوزات جنسی مسعود رجوی به زنان شورای رهبری مجاهدین و نقش مریم عضدانلو)

    .

    ... با توجه به این تجربه تاریخی و رشد خواهران شورای رهبری؛ بنده پیشنهاد میکنم که این نشست ها در این شرایط حساس برای ما برادران هم گذاشته شود تا با کندن لباسهای شرک و جاهلیت و ریا و یگانه شدن با رهبری به مقاومت سرافرازانه خودمان در اشرف ادامه دهیم و تا صد سال دیگر هم شعار بدهیم امسال سال آخره ؛ اما بدلیل اینکه برادر مسعود فعلا در خفا هستند و اگر هم در صفا بودند ( فقط قصدم قافیه بودن با خفا ست لطفا برداشت سیاسی نکنید) بازهم به دلیل سلامت هورمونی تمایل به برگزاری این نشست برای ما برادران نداشتند؛ پیشنهادم این است ...

    حسن زبل، وبلاگ حسن زبل، دهم اوت 2010
    http://hasanzebel.blogfa.com/post-776.aspx

    ما که توی اشرف از همه جا بیخبریم ؛اینقدر در طول هفته خیابان صد و میدان منشور را رفتیم و برگشتیم و آخر هفته هم رفتیم پارک مریم که از شهر نشینی یک خیابان صاف و یک میدان تیز ویک پارک پهن در ذهنمان نقش بسته . البته برادر مسعود قول داده که بعد از سرنگونی ما را ببرد تهران و شهر و خیابان ببینیم ؛ خداکند تا آنموقع چشممان هنوز بینایی داشته باشد ؛ اگرهم دیر شد که بازهم مشکلی نیست بالاخره با عصا و ....حالا کو تا سرنگونی البته فکر نکنید که نا امیدم و خدای نکرده بریده مزدور شدم نه من هم مثل خواهر مریم و بقیه مسئولین معتقدم که امسال سال سرنگونیه حالا ممکنه از اول فروردین به بعد تمدید بکنیم ولی فعلا سال سال سرنگونیه .

    غرضم از این مقدمه چینی ها این بود که به مسئولین محترم سازمان پیشنهاد بدهم که حالا که قرار است لااقل پنج ماه قابل تمدید در اشرف بمانیم کاری کنیم که بچه ها سرحال و شاد باشند ,تا بعد از عید یکسال دیگر هم بتوانند همچنان شعار بدهند که امسال سال آخره و از این چیزها . البته پیشنهاد من با مسئولیتهای انقلابی ما مثل جارو زدن خیابان صد و کندن خار اطراف ساختمانها و شرکت در مصاحبه تلویزیونی بر علیه خانواده هایمان هیچ مغایرتی ندارد؛ تازه در جهت انقلابی ماندن ما هم هست . من شنیدم که برادر مسعود وقتی که حضور داشتند و دوران انقلاب بود خواهران شورای رهبری را جمع کرده در یک سالن که برای یگانگی با رهبری, رقص رهایی سر بدهند و لباس شرک و ریا برکنند و طبق گفته مسئولین بعد ازاین رقص وانقلاب توان خواهران صد برابر شده و شدند بینه های انقلاب مریم .

    البته خوشبختانه ما برادران به دو دلیل نتوانستیم در این نشست ها ی رقص رهایی شرکت کنیم ؛ اینکه میگویم خوشبختانه خدای نکرده فکر نکنید که از یگانه نشدن با رهبری خوشحالم نه !!! خوشبختانه را به خاطر دلیل اول شرکت نکردمان در این نشست ها گفتم که آن هم سلامت فیزیولوژیک و هورمونی برادر است که میلی به شرکت برادران در اینگونه نشست ها نداشته و دلیل دوم البته جنسیت ماست که بخاطرش تا بحال کلی گزارش نوشته ایم و حسابی این مسئله ما را از رهبری دور کرده .

    با توجه به این تجربه تاریخی و رشد خواهران شورای رهبری؛ بنده پیشنهاد میکنم که این نشست ها در این شرایط حساس برای ما برادران هم گذاشته شود تا با کندن لباسهای شرک و جاهلیت و ریا و یگانه شدن با رهبری به مقاومت سرافرازانه خودمان در اشرف ادامه دهیم و تا صد سال دیگر هم شعار بدهیم امسال سال آخره ؛ اما بدلیل اینکه برادر مسعود فعلا در خفا هستند و اگر هم در صفا بودند ( فقط قصدم قافیه بودن با خفا ست لطفا برداشت سیاسی نکنید) بازهم به دلیل سلامت هورمونی تمایل به برگزاری این نشست برای ما برادران نداشتند؛ پیشنهادم این است که نشست را خود خواهر مریم یا خواهران شورای رهبری برای ما بگذارند. اینطوری به همه جهان هم ثابت میکنیم که در سازمان زن و مرد با هم برابرند

    ----------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8555

    من ندیدم اما ....

    (رقص رهایی، مسعود رجوی و زنان شورای باصطلاح رهبری فرقه)

    .

    ... "رقص رهایی" که خانم سلطانی از آن اسم برده؛ برایم کلمه ای آشناست .مسعود رجوی در نشست سی نفره جمعبندی تیمهای عملیاتی گفت :بدانید که "رقص رهایی" را شهدا بربالای چوبه های دار سردادند و این خواهران شورای رهبری در پای خواهر مریم (اشاره به تعدادی از زنان که آنجا بودند مثل رقیه عباسی ,ژیلا دیهیم و زهره قائمی ) و از ما خواست که قبل از هر عملیات و ماموریتی یگانه شویم و ریزترین مسائل جنسی ذهن و ضمیرمان را بازگو و بازنویس کنیم که شایسته دستور گرفتن از آن خواهران باشیم. نشست های چند روزه برخی ازاعضای شورای رهبری با مسعود رجوی و گیج بودنشان تا مدتها ...

    بهزاد علیشاهی، وبلاگ حسن زبل، هشت اوت 2010
    http://hasanzebel.blogfa.com/post-775.aspx

    در باره مسائلی که خانم بتول سلطانی در مصاحبه های اخیرشان مطرح کرده اند و افشاگری ایشان از سوءاستفاده های جنسی رهبری مجاهدین ؛ بسیاری با ایمیل ویا تلفنی و حضوری از من سئوال میکنند که, با توجه به بیست سال اقامت درعراق و همراهی با سازمان مجاهدین آیا این مسائل را تأئید میکنم یا نه . در این رابطه بیان چند نکته ضروری به نظر میرسد؛ اول اینکه در سازمان مجاهدین خلق اطلاعات به نحو بسیار پیچیده ای محافظت و طبقه بندی میشود و تنها عده محدودی در سطوح خاص آنهم با دلایلی خاص تر در معرض اطلاعات قرار میگیرند ؛ مثلا من چندین ماه در زندان مجاهدین و تحت شکنجه بودم ؛ اما همین الان در اشرف کسانی هستند که با وجود مخالفت با رجوی و سازمان فرقه ای او حاضرند سوگند بخورند که شکنجه سیستماتیک هیچگاه در کار نبوده است ؛آنها به دلیل پوشیده نگاه داشتن عقایدشان و همسونشان دادن خود با سازمان ,هیچگاه کارشان به زندان و شکنجه نکشیده و به دلیل سطح پایینشان در سازمان هیچگاه گذارشان هم به زندانبانی و شکنجه گری نیفتاده ,به همین دلیل هیچ خبری از شکنجه و زندان ندارندو چیزی نشنیده اند .اما همین ها اگربیرون از حصارهای فرقه ای خبر زندان و شکنجه را بشنوند و فکر کنند ,یادشان میاید که روزی تعدادی ازدوستانشان را به اسم ماموریت بردند و چندین و چند ماه از آنها خبری نبود و بعد یادشان میاید که هیچ ماموریتی هم اعلام نشد و یادشان میاید وقتی که دوستانشان برگشتند همه زرد و لاغر و با مشکلات و بیماریهای مختلف دست و پنجه نرم میکردند و دیگر سازمان به آنها بی اعتماد بود و بعد باز یادشان خواهد آمد که چطور قرارگاه دوم را تعطیل کردند و ساختمانهای آنجا را دستکاری کردند و اگر با بچه های پذیرش که اولین بار بعد از جریان زندانها به محل زندان منتقل شدند صحبت کنند آنها هم خواهند گفت که وقتی ساختمانها را تحویل گرفتیم کلی انبار نیم متر در نیم متر آنجا وجود داشت و اتاقهای کوچک و .... این پازلها کنارهم چیده خواهند شد اما هیچوقت کامل نخواهد شد ؛ چرا که سازمان اطلاعات را چنان دسته بندی کرده که فقط با اعتراف شخص رجوی و مسئولین سازمان میتوان پازلهای جنایت و فساد را تکمیل کرد.دوم اینکه سازمان با شتاب یک روند رو به فسادی را پی گرفته است که هر سال مرزها و حریم و حرمت هایی پاره میشود که باور کردنی نیست ؛ کسی که سال شصت و هفت از سازمان خارج شده باشد ؛ حتی به مخیله اش هم خطور نخواهد کرد که ممکن است مجاهدین در نشست ها فحاشی کنند مگر اینکه منصف باشد و روند را بفهمد و یا کسی که قبل از نشست های انقلاب خارج شده باشد بی گمان نسبت به غسل هفتگی و عملیات جاری با دیده تردید نگاه خواهد کرد مگر اینکه تحقیق کند و به ذهن خودش متکی نباشد و بر همین منوال .؛ اما در مورد مسائل جنسی باید بگویم ؛ من ندیدم اما ؛شخص مسعود رجوی از همان ابتدا تمام فکر و ذکرش سه چیز بود ؛زن ؛پول و قدرت و برای این سه ،هزار و یک در را زد . او با بیوه مخالفش ؛ دختر متحدش و همسر دوستش ازدواج کرد؛همه چیز را در رابطه جنسی میدید ؛ برای غلبه بر یک ایدئولوژی مخالف باید با بیوه یکی از سردمداران آن عقیده ازدواج میکرد. برای ایجاد یک تشکل و اتحاد باید با دختر هم پیمانش ازدواج میکرد وبالاخره برای تشکیل و تکمیل یک فرقه با زن دوستش ازدواج کرد که اسنادی هم ازروابط غیر اصولی قبل از ازدواج در این یکی وجود دارد ؛ مسعود رجوی برای تسلط روی مردان سازمانش دستور به طلاق دسته جمعی داد و برای تست میزان فرمانپذیری و سرسپردگی گفت که همه زنهای مطلقه در حریم رهبری و بالاخره تحت تملک رهبری محسوب میشوند وهمه باید این را میپذیرفتند , البته بعدها گفته شد که همه زنهای دنیا را ما باید به چشم این نگاه کنیم که زن مسعود هستند و البته ما فکر میکردیم این حرفها تئوریها و منشوری برای جلوگیری از روابط زن و مرد در سازمان باشد و هیچگاه فکر نمیکردیم پشت پرده صورت واقعیت به خودگرفته باشد.حتی وقتی خواهر( ا.ح ) از کوره در رفت و در نشست کوچکی که در باره انقلاب برگزار شده بود گفت قرار بوده خواهران طلاق بگیرند اما اینکه دوباره اونم فقط یکشب ازدواج کنیم کجای بحث انقلابه من بدون حامی هم میتوانم با اراده زندگی کنم ؛ بازهم ما فکر کردیم که این حرفها از فشار انقلاب و تحمل نکردن بحث های سنگین است بخصوص که او را مثل بیمار بردند و تا یک ماهی هم از او بی خبر بودیم ؛ البته هنوز این خواهر در سازمان است .

    محورهمه بحثهای درون سازمان همیشه مسائل جنسی بود . مثل نشست برای گفتن تناقضات و نوشتن خواب و رویا و فکر و خلاصه هرچه به غریزه جنسی افراد برمیگشت بصورت هفتگی و ماهی و گاهی؛ همه این نوشته ها توسط مسئولان خوانده و گلچین میشد و گل آن بصورت بولتنی به دست مسعود رجوی میرسید.روابط ناسالم جنسی بین زن و مرد و بعد از محدودیت های زیادی که اعمال شد نیز در سازمان به گوش همه رسید ؛حتی بین مردان باهمدیگر نیز در سازمان این روابط شکل گرفت ؛ لورفتن یک رابطه با یک نشست مسکوت میشد و هیچ مجازاتی در کار نبود ؛ بسیاری از نویسندگان سایت های مجاهدین که علیه جداشده ها فحاشی میکردند از همین فاعلین و مفعولین بودند که قبلا در مطالبی به آن اشاره کرده ام ؛ راستی به قول خود مسعود رجوی اینهمه بار و بر از کدام شاخ و شجر است ؟ مگر میشود درخت سیب , ثمرش میوه دیگری باشد ؟

    خودکشی و قتل زنان به دلیل مشکلاتی از این قبیل هم هر از گاهی در سازمان دهان به دهان میپیچید ؛ کسانی مثل مسرت معین و صدیقه رجبیان یا خودکشی کردند و یا به قتل رسیدند وهنوز قبرشان مثل یک معما درقبرستان اشرف برجاست.

    "رقص رهایی" که خانم سلطانی از آن اسم برده؛ برایم کلمه ای آشناست .مسعود رجوی در نشست سی نفره جمعبندی تیمهای عملیاتی گفت :بدانید که "رقص رهایی" را شهدا بربالای چوبه های دار سردادند و این خواهران شورای رهبری در پای خواهر مریم (اشاره به تعدادی از زنان که آنجا بودند مثل رقیه عباسی ,ژیلا دیهیم و زهره قائمی ) و از ما خواست که قبل از هر عملیات و ماموریتی یگانه شویم و ریزترین مسائل جنسی ذهن و ضمیرمان را بازگو و بازنویس کنیم که شایسته دستور گرفتن از آن خواهران باشیم.

    نشست های چند روزه برخی ازاعضای شورای رهبری با مسعود رجوی و گیج بودنشان تا مدتها بعد از بازگشت هم خاطره ای است که باور نمیکنم کسی در سازمان آن را فراموش کرده باشد .

    و البته من در ستاد تبلیغات , فیلمی بین فیلمهایی که باید از بین برده میشدند ,مشاهده کردم که مربوط بود به نشست داخلی زنان در یکی از قرارگاهها که یکی از آنان پشت میکروفن میگفت : وقتی خواهر زهره به من گفت که بحث مالکیت رهبری به جسم و جان و روح با هم مربوط میشود وفقط یک بحث عقیدتی برای گوش شما نیست و باید به عینه صورت واقعی پذیرد که ایدئولوژیک باشد, من شوکه شدم . مسئول آن نشست که فائزه محبت کار بود حرف را قطع کرد و گفت من نمیدانم به شما کی چی گفته ،شما هنوز تو قدم اول بحث هستید آیا قبول دارید برای اینکه ذهن شما بعنوان یک زن طلاق گرفته به هرجا یی نرود و سلامت خودتان و محیط حفظ شود باید هم شما و هم برادران بپذیرید وقبول کنید که بی صاحب نیستید؟

    خلاصه اینقدر هست که به شخصه فکر میکنم اگر روزی همه ناگفته های درون سازمان بازگو شود خانم بتول سلطانی که امروز افشاگر پاره ای از افتضاحات بنای فکری رهبری این سازمان است نیز, شوکه شود.

    ------------

    همچنین
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8518

    مصاحبه سایت ایران قلم با خانم بتول سلطانی عضو سابق شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق ـ قسمت دوازدهم

    آیا استثمار جنسی آخرین حلقه فروپاشی فرقه هاست؟

    .

    ... ما را برای نشست مریم رجوی صدا کرد و گفتند که از کوران این مرحله عبور کرده ایم. مشخصا یادم است گفتند که حمام رفته و کاملا تمیز باشید و تمامی لباسها و روسری بایستی نو و تمیز باشد. به ما گفته شد حتی به کسانی که با یکدیگر ابلاغ رده شده بودیم ، چیزی نگوئیم چون که شاید همگی از مرحله قبلی رد نشده باشند و در این مراسم نباشند. گفته شد که این حوض شورای رهبری است و رقص رهائی با مسعود است . برای من این تأکید معنی خاصی داشت و استرس عجیبی وجودم را فراگرفته بود داشتم دیوانه می شدم رقص چی است بسیار کنجکاو بودم ...


    ایران قلم، سی ام ژوئیه 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4525-Mosahebe
    %20IranGhalam%20ba%20Soltani-12-30.07.10.HTM

    مقدمه:

    سایت ایران قلم در نظر دارد با توجه به حضور خانم بتول سلطانی عضو سابق شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق در اروپا ، مصاحبه ای را در چند قسمت با ایشان انجام دهد. طبعاً با توجه به جایگاه تشکیلاتی ایشان در شورای رهبری سازمان مجاهدین خلق و همچنین ارتباط نزدیک وی با مسعود رجوی رهبری این سازمان، تجربیات و دیدگاه های ایشان می تواند در شناخت ماهیت فرقه مجاهدین خلق و همچنین اهداف استراتژیکی این سازمان در آینده بسیار مؤثر باشد. از خوانندگان درخواست می شود در صورتیکه سؤالی در ارتباط با مسائل مربوط به سازمان مجاهدین دارند آن را به آدرس اینترنتی هیئت تحریریه سایت ایران قلم ارسال کنند تا با خانم سلطانی مطرح شود. با تشکر

    سایت ایران قلم:

    در سخنرانی شما در سمینار پاریس و همچنین گفتگوهایی که در حاشیه این سمینار داشتید در مورد  فساد و استثمار جنسی  در فرقه  مجاهدین خلق  اشاره کردید و بطور مشخص مسعود رجوی رهبری این فرقه را به چالش کشیدید و از روابط جنسی وی با زنان مطلقه اعضای مجاهدین خلق که با توجیه ایدئولوژیک انجام می شده ، پرده برداشتید. ابتدا لازم می دانم از شما بخاطر جسارت و شهامتی که در بیان این حقایق تلخ و سخت داشتید ، تشکر کنم . در مرحله بعد فکر می کنم امید به اینکه این حقایق باعث توقف یا کاهش استثمار جنسی ، ایدئولوژی رجوی از زنان رنج کشیده و اسیر در قلعه اشرف خواهد شد ، شما و ما و سایر دوستان را مصمم تر می کند که در مورد استثمار جنسی که در این فرقه توسط رهبری آن سیستماتیک صورت می گرفته ، روشنگری بیشتری کنیم. بعضی از سوالاتی که در این مورد وجود داشته شفاهی یا کتبی در اختیار شما قرار گرفته است. می خواستم خواهش کنم توضیحات بیشتری را در مورد استثمار جنسی توسط مسعود رجوی در این سازمان بفرمایید.

    خانم بتول سلطانی:

    در مورد این سوالات برای شخص من بسیار مشکل است که بخواهم توضیح بدهم حتی وقتی در ذهنم مرور می شود بسیار سنگین است .بخصوص که الان بیشتر عمق استثمار آن را می فهمم. بهرحال خدا را شکر می کنم که به من این موقعیت را داده است که بتوانم اکنون از آن پدیده های پنهان تشکیلات رجوی پرده بردارم و حاضرم دست بر روی قرآن مجید گذاشته و در برابر هر دادگاهی سر گفته هایم شهادت دهم .

    موضوع این بود که بعد از اینکه زمستان 1376 در جمع بزرگ شورای رهبری توسط مسعود و مریم رجوی در قرارگاه بدیع زادگان به من رده شورای رهبری ابلاغ شد یک سلسله نشستها برای این گروه که تازه شورای رهبری شده بودند شروع شد. در این میان مسئول برگزار کننده نشستهای به اصطلاح دیگ مهوش سپهری بود. از بین کسانی که این رده بهمان ابلاغ شده بود بجز تعدادی که در جریان این نشستها ok نشده و به اصطلاح از بحث رهبر عقیدتی و عشق تمام عیار به مسعود خوب عبور نکرده بودند ما را برای نشست مریم رجوی صدا کرد و گفتند که از کوران این مرحله عبور کرده ایم. مشخصا یادم است گفتند که حمام رفته و کاملا تمیز باشید و تمامی لباسها و روسری بایستی نو و تمیز باشد. به ما گفته شد حتی به کسانی که با یکدیگر ابلاغ رده شده بودیم ، چیزی نگوئیم چون که شاید همگی از مرحله قبلی رد نشده باشند و در این مراسم نباشند. گفته شد که این حوض شورای رهبری است و رقص رهائی با مسعود است . برای من این تأکید معنی خاصی داشت و استرس عجیبی وجودم را فراگرفته بود داشتم دیوانه می شدم رقص چی است بسیار کنجکاو بودم که آیا مسئولم که آن موقع فائزه محبت کار فرمانده قرارگاه 4 بود چه واکنشهائی دارد. بلاخره ساعت موعود فرا رسید و من خودم را بهمراه تعداد زیادی شورای رهبری در محل رهبری در قرارگاه بدیع یافتم. دیدم از بین کسانی که به آنها شورای رهبری ابلاغ شده بود تعدادی نبودند همه منتظر نشستیم و از طرف دفتر رهبری سازمان ، قسمتی که کارهای اداری و خدماتی مسعود رجوی و مریم رجوی را انجام می دهند. کسی آمد و به هر کس یک بسته داد که در آن حوله و وسایل حمام و آرایش بود و گفت هر کس که خود را تمییز نکرده است الان می توانند از فرصت استفاده کند و همینجا حمام برود چون باید که از هر نظر پاک و تمیز و وضو گرفته باشید. دائما فکر می کردم که یعنی چه ، نه این امکان ندارد، مگه بدن ما را مسعود می خواهد ببیند؟ چرا اینقدر اصرار می شود دائما با خودم کلنجار می رفتم که این یک تست است و آزمایش دیگر. بعد از آماده شدن کلیه افراد صدایمان کردند و به سالنی موسوم به سالن X وارد شدیم . این سالن بسیار مرتب و تمییز و تزئین شده بود و کف آن ملافه های سفید پهن را بر روی قالی تثبیت کرده بودند . همه سالن به رنگ سفید بود . دو مبل سفید هم وسط آن قرار داده بودند . جلوی این دو مبل یک میز که در آن قرآن و آئینه و شمع هائی که روشن بود بهمراه یک جعبه که بعدا متوجه شدم گردنبندهای طلا در آن است و یک کیک بزرگ چند طبقه قرار داشت بعد با یک هیاهوئی مریم و مسعود با لباس راحتی که معمولا خانواده ها در خانه می پوشند یعنی لباسهای نرم و پیژامه و آستین کوتاه و بدون جوراب وارد شدند مریم موهایش را آرایش کرده و بدون روسری بود مسعود روی مبل نشست و مریم مثل همیشه روی مبل کنار مسعود ننشست و رفت بالای سر مسعود ایستاد و مبل کنار مسعود خالی بود یکی از خانم ها از مریم رجوی سوال کرد که چرا نمی نشیند و صندلی خالی است. مریم با لبخندی گفت که این برای شماها و دیگر زنهای مسعود است من کمی از کلمه زن مسعود جا خوردم بعد من متوجه شدم که یکسری از افراد مثل مریم روسریشان را برداشته اند.

    سایت ایران قلم:

    آن موقع شما چه احساس و تصوری از موضوع داشتید؟ آیا فکر می کردید که واقعا شما و سایر زنان عضو شورای رهبری سازمان مورد استثمار جنسی قرار می گیرید؟ یا حداقل این تصور در ذهن شما پیش نمی آمد؟

    خانم بتول سلطانی:

    نه ، من در آن موقع چنین احساسی را نداشتم که انگیزه مسعود رجوی از این روش های فرقه گرایانه ، انگیزه های جنسی است. فکر می کنم که سایرین هم در آن موقع چنین برداشتی داشتند. ولی هاله ای از ابهام ، ترس، خجالت و پرسش در درونم وجود داشت، در آن لحظات قلبم به شدت می طپید و نمی دانستم چه برنامه ای در کار است. با خود می اندیدشیدم که می خواهند ببینند ما که می گوئیم امضا به مسعود به عنوان رهبر عقیدتی مان داده ایم آیا حاضریم او را بعنوان همسر بپذیریم و این یک آزمایش است و جنبه عملی ندارد. کم کم جمعیت آرام گرفت و مسعود گفت مریم اینها چی می خواهند ؟ من را برای چه آوردی اینجا ؟ مریم رجوی گفت که مراسم عقد این زنان با شماست. سپس مسعود رجوی آیه هائی را از قران خواند از جمله اینکه گفت فتبارک الله احسن الخالقین، صفی تا تهران، و یکبار هم گفت که لاحول ولا قوه الی بالله و یک سوره بلند دیگر را هم خواند و گفت که این سوره احزاب است که مربوط به زنان امیر المومنین می باشد و بعد مریم گفت یکی یکی بیائید روی این مبل و بله بگوئید و مسعود خطبه عقد را می خواند و بعد از گفتن بله مسعود از داخل جعبه یک گردنبند طلا به گردن هر زنی می انداخت و دیده بوسی انجام می شد. وقتی همه عقد شدند بین همگی نفرات یک برگ کاغذ سفید سایز A4 پخش شد و مسعود گفت تناقضاتتان را هر چه هست به مریم بدهید این کاغذ را سیاه کنید و درون و ضمیر خود را پاک مثل الان این کاغذ سفید کنید. من تناقضات جنسی شما را می خواهم هر آنچه که تا بحال نتوانسته اید بگوئید و سختتان بوده است. و همه مشغول نوشتن شد یادم هست که یک نفر بود گفت که صفر صفر است و هر چه داشته نوشته و گفته است. مسعود گفت محال است. مریم رجوی هم گفت شما الان عقد و زن مسعود هستید و به هرحال هر زنی بعد از ازدواج حتما حرف و نگفته ای برای شوهرش دارد. مسعود رجوی اون خانم و بعضی دیگر از خانم ها که همین موضع را داشتند صدا زده و در گوشی با آنها از نزدیک حرف می زد. در این تعدادی از خانم ها وضعیت به هم ریخته ای پیدا کردند و با گریه عنوان می کردند که موضوع هائی بوده که سالیان در دلشان نگهداشته اند و اذیتشان می کرده است و خلاصه همه شروع کردند به حرف زدن که تقریبا یک تعداد هم صحبت کردند و سر هر کدام هم مسعود یا مریم حرف می زدند بعد چند نفر از دفتر همان نفرات که کارهای خدماتی و اداری مسعود و مریم رجوی را انجام می دهند میز را برداشتند و شیرینی پخش شد و گفتند که وسط را خالی کنید وقتی وسط خالی شد با اشاره شهرزاد صدر یک آهنگ تند از بیژن مرتضوی که هنوز طنین آن در ذهنم است پخش شد و در برابر چشمان حیرانم متوجه شدم که زنان ارشد شورای رهبری به وسط ملافه ها که خالی بودند ، آمده و در حال در آوردن لباسهایشان هستند. مسعود می گوید بله لباسهای شرک و جاهلیت را در آورید و این حوض شما است که بایستی در آن شیرجه بزنید و اینجا یگانه شوید تا در تمام صحنه های رزم دیگر و کار و مسئولیت مثل کوه استوار باشید . در این حین نفراتی از دفتر هر نفر که لباسهایش را در می آورد جمع کرده و همگی را در نایلونی قرار می دهند و درب آن را بسته و روی آن با ماژیک نوشته و می بردند و نفر مشغول رقص می شد و همینطور نفرات رو به زیاد شدن بودند و مریم به همه می گفت که لباس شرک و ریا را بکنید و با مسعود نزدیک شوید و یگانه شوید و همینطور متوجه شدم که مریم و چند نفر دیگر از جمله گیتی گیوه چی و فائزه محبت کار و دیگران به دقت بقیه را زیر نظر دارند و تعدادی از اعضای ارشد مشغول صحبت و متقاعد کردند نفراتی هستند که در در آوردن لباس مکث دارند و یکی دو نفر هم را هم از جلسه خارج کردند.

    در این بین یک توقف کوتاهی به جلسه داده شد و مریم سخنرانی کوتاهی کرد و گفت شما که هنر نکرده اید شما امضا ایدوئولوژیک و آرمانی داده بودید به مسعود و هر مقطع یا سرفصلی دوباره می دهید پس کسر رهائی برای شما چیست این رقص رهائی شما ست شما باور نداشتید که مسعود شوهر شماست وگرنه شما یادتان هست فیلمهائی حتما دیده اید یک عقد کافی بود برای یک زن که تا ابد خودش را در حریم شوهرش ببیند.اگر سقف ایدئولوژیک امضا به رهبر عقیدتی سقف این سالن است سقف ازدواج و زناشوئی این میز است شما درک و فهم نادرستی دارید برای این است که الان بعضی سختتان است لباس زیر در بیاروید وگرنه شیرجه می زدید. این حوض مسئله از خود شما حل می کند وگرنه یک زن چشم ندارد زن دیگری را ببیند و با این مکانیزم شما حاضرید برای همدیگر جان بدهید و همدیگر را دوست دارید و حسادتهای زنانه و قالی از زیر پای همدیگر کشیدن جای خودش را دوست داشتن همدیگر می دهد و خیلی تشویق می کرد که ما صحنه های دیده بوسی و عشق بازی مسعود با زن دیگری را نگاه کنیم. آخر جلسه همه یک بسته دیگر از مسعود هدیه گرفته و جلسه تمام شد. اولین جلسه که 5 ساعت به طول انجامید ساعت 4 صبح تمام شد و ما همگی به مقرهایمان برگشتیم . پس از آن سلسله نشستهائی با خود مسعود و همینطور با مریم رجوی آغاز شد.

    ادامه دارد

    ------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8359

    سخنرانی خانم بتول سلطانی عضو سابق شورای رهبری مجاهدین در مورد فساد جنسی مسعود رجوی + بخشی از فیلم های سمینار برای داونلود

    .

    ... ما زنان باید هر روز می آمدیم و لحظه یا تناقض مان را باید می آمدیم می گفتیم که چی از ذهنمان عبور کرده و من خوشحالم که یکی از نفرات شورای رهبری هستم که توانستم از اون قلعه آزاد بشم و پایم به جامعه آ زاد برسه و مقهور تهدیدات این فرقه نشود و بیایم از پشت این میکروفن بگم که مسعود رجوی ارتباط جنسی داره با زنها ...  

    ایران قلم، دوم ژوئیه 2010
    http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4469
    -seminar%20paris-soltani%2001.07.2010.HTM

    کمیته برگزار کننده

    .

    لینک ها:

    .

    سخنرانی خانم بتول سلطانی عضو سابق شورای رهبری مجاهدین ـ قسمت اول

    .

     

    سخنرانی خانم بتول سلطانی عضو سابق شورای رهبری مجاهدین ـ قسمت دوم

    . 

     

     تماس خانم عبداللهی مادر یکی از قربانیان از مقابل  قلعه اشرف با سمینار پاریس

    .

     

    سخنرانی آقای جابانی و آقای هادی شمس حائری

    . 

     

    سخنرانی آقای مسعود خدابنده ـ قسمت اول

    .

     

    سخنرانی آقای مسعود خدابنده ـ قسمت دوم

    .

    مسعود جابانی :

    میهمان بعدی ما خانم سلطانی هستند . از استثمار جسمی در پادگان اشرف خیلی صحبت کردیم و شما خیلی خوانده بودید امروز با خانم بتول سلطانی فرصت پیدا کردیم صحبت بکنیم کسی که جزء شورای رهبری سازمان مجاهدین بوده اند ایشان الان در کنار من نشستند و می خواهیم از تجارب ایشون استفاده کنیم خانم سلطانی بفرمائین:

    خانم سلطانی:

    سلام دوستان عزیز من بتول سلطانی هستم قبل از اینکه صحبتهایم را شروع کنم از همه شما تشکر می کنم برای شرکت تان در این گردهمائی و حمایت از خانواده کسانی که اسیر هستند در قرارگاه اشرف، کسانی که بهترین ایام زندگی شون تباه شده است. ای کاش که می شد حالا که پام به اروپا رسیده دنبال خوشی ام باشم و بی تفاوت باشم . مسائلی که تو این قرارگاه به مدت بیست سال در حکومت صدام و زمانیکه تمام ارتباط با بیرون بسته بود و اتفاقاتی که اونجا افتاده نمی توانم در برابرش بی تفاوت باشم. گاهی فکر می کنم که سازمان دختر و پسر من را گرو نگهداشته که من سکوت کنم و به اطلاع من رسانده اگر خواهان بچه هایت هستی و این را حتی مژگان پارسائی به گوش من در تیف رسانده و من در برابر وجدانم پاسخگو هستم و نمی توانم سکوت کنم و بخصوص جنایتهائی که توسط مسعود رجوی صورت گرفته و همه چیز دست یک نفر است اونهم مسعود رجوی. الان آقای گسلر اشاره کرد که مسعود کجاست؟ یا اینجا مصطفی محمدی هست که برای آزادی دخترش و کمک به دخترش در پادگان اشرف 16 بار به عراق رفته است . اون موقع که برای اولین بارها آقای محمدی به اشرف می آمد من در اونجا شورای رهبری بودم در تشکیلات و همه سناریو ها و تلاشهائی که سازمان می کرد و بر روی سمیه متمرکز شده بود تا سمیه را وادار کند یا تشویق کند که بیاید بگوید این ناپدری من است و من داوطلبانه اینجا مانده ام، من کاملا در جریان هستم. اونجا که حرفی بر علیه سازمان زده می شود وقتی آقای شمس حائری می گوید کیش شخصیت مسعود رجوی این شاید برای کسی قابل فهم نباشد اما من که تا بالاترین سطح تشکیلاتی این فرقه را تجربه کردم که چگونه همه چیز دست خود مسعود رجوی است و حتی تمامی حرفهائی که مژگان پارسائی در ملاقاتها با آمرئیها می گفت تماما دیکته شده مسعود رجوی بود و حتی به مژگان پارسائی می گفت که مثلا نمره 100 آوردی. این استثمار افراد از جامعه اروپا استفاده های سیاسی و بهره برداری سیاسی مثلا از جنبش سبز و سوار می شود روی یک موجی و همه چیز را خراب می کنه یعنی حتی اگر اون اوایل انقلاب این خشونت طلبی و درحالی که همه دنبال آزادی بیان و فعالیت سیاسی بودند این سازمان دنبال سلاح بود برای چی؟ ما با انگیزه های آزادیخواهانه وارد سازمان شدیم اما بعد سازمان ما را کشید و یکی یکی پلهای پشت سر ما را خراب کرد. و بعد دیدیم اسیر قلعه ای شدیم که راه برگشتی ندارم وقتی من هیچ مدرک قانونی ندارم کسی نیست از این دجال بپرسید چطور اون موقع که تو اوکی کرده بودی مجاز بود اسکان و زندگی زناشویی . مگر در همین قرارگاه اشرف اسکان وجود نداشت پس چطور اون موقع حلال بود و بعد شد حرام . بعد نفرات را با سناریو مشخص می آره که بگن ما نمی خواهیم خانواده هایمان را ببینیم . اینها نامادری و ناپدری ما هستند و این استثمار و بهره کشی و سوء استفاده از انسانها تو سازمان هر چه که بالاتر برویم بیشتر می شود . من فکر می کردم که اگر بشوم شورای رهبری حتما آزادی بیشتری دارم ولی وقتی اومدم و در سطح بالاتری قرار گرفتم استثمار به مراتب بیشتر می شود یعنی حتی اگر مردان هفته ای یکبار می گفتند که چه تناقضات و لحظاتی داشتند و چی از ذهنشان گذشته ما زنان باید هر روز می آمدیم و لحظه یا تناقض مان را باید می آمدیم می گفتیم که چی از ذهنمان عبور کرده و من خوشحالم که یکی از نفرات شورای رهبری هستم که توانستم از اون قلعه آزاد بشم و پایم به جامعه آ زاد برسه و مقهور تهدیدات این فرقه نشود و بیایم از پشت این میکروفن بگم که مسعود رجوی ارتباط جنسی داره با زنها .

    وصل تماس از جلوی درب پادگان اشرف:

    خانم سلطانی:

    خیلی خوشحال هستم که صداتون را می شنوم

    خانم ثریا عبداللهی از خانواده های رنج دیده جلوی پادگان اشرف:

    من عبداللهی هستم و مشتاق دیدار شما خانم سلطانی هستیم با بیانیه های شما و مقاله هایتان و پیام ها که فرستادید همه را می خوانیم پشت بلندگوها و باور کنید که با همین بیانیه ها پشتشون را به لرزه در آوردیم .

    خانم سلطانی:

    خواهش می کنم من بنده ناچیزی هستم و خواست خدا بوده که من پایم به جامعه اروپا برسه و بتوانیم صدای شما و اون قربانیان را به گوش مجامع برسونم و از هیچی هم ترسی ندارم .

    خانم ثریا عبداللهی:

    ممنونم که تا این حد ما را یاری کردید من ازجانب خانواده های اینجا از شما تشکر می کنیم و با اینکه شما را ندیدیم اما ارادت خاصی به غیرت شما داریم. داخل پادگان محافظت شدید هست و نفرات جدید که بیرون آمدند مثل شهاب حسینی و علمدار شایگان می گفتند که فکر نکنم که امکان داشته باشد بچه هامون بتوانند از اونجا فرار کنند ولی آقای شهاب حسینی آقای شایگان و آقای ایمان می گفتند که اکثرا بریده اند و نمی خواهند بمانند .ما حدودا 40 خبر نگار داشتم درب اسد کاملا باز شده است.

    دست زدن حضار در سمینار

    خانم سلطانی:

    خواهش می کنم اینجا من کسانی را می بینم که مصمم هستند که کمک کنند.

    خانم ثریا عبداللهی:

    ما با شعارهای کوبنده که اونها می گفتند " بیا بیا بیشتر بیا " ما هم برایشان نوشتیم که " بیا بیا زودتر بیا " . اونها نوشتند که " چو اشرف نباشد تن من مباد " ما هم نوشتیم که " چو ایران نباشد تن من مباد " دست زدن حضار شصت بلند گو نصب کردیم و آزادی اسیران را خواستار شدیم .

    آقای مسعود خدابنده:

    ثریا خانم آقای شمس حائری اینجا هستند می خواستند که یک صحبتی بکنند دو تا بچه هاشون هم اونجا هستند.

    آقای شمس حائری:

    سلام عرض می کنم خدمت شما و همه خانواده ها که مدتهاست مقابل کمپ اشرف جمع شدید برای ملاقات با عزیرانتون و فرزندانتون خسته نباشید می گم و می خوام از طریق شما پیام من را به دو فرزندم امیر و نصرت شمس حائری برسونید نصرت همان دختری هست که پشت تلویزیون مجاهدین ترانه اجرا می کند و از صداش هم حتی دارند سوء استفاده می کنند از عمرش که کردند اینها را از مدرسه در آوردند از تحصیل بازداشتند بهرحال من امیدوارم که موفق باشید فقط یک توصیه به شما می کنم شعارهای مرگ ما نمی دهیم ما خواهان مرگ هیچ کس نیستیم شعار مرگ بر رجوی یا شعار مرگ بر مریم و اینها را ما نمی دهیم ما یک کار انسانی و عاطفی داریم می کنیم وباید از این جهت افکار عمومی را جلب بکنیم و فقط خواستار ملاقات با فرزندانمان هستیم که یک امر بسیار عالی و جزو حقوق اولیه هر انسانی است ما باید از این طریق افکار عمومی راجلب بکنیم و هر کس با هر عقیده و با هر مرام و با هر دینی حتی طرفداران مجاهدین حتی هوادارانشان را ما می توانیم اینجا به کمک بطلبیم که بابا ما یک خواسته انسانی داریم و اونها هم نمی توانند خواسته ما را منکرش بشن و من به همه دست مریزاد می گم واقعا خسته نباشید و اگردر پشت اون بلند گو ها صحبت کردید بگید که یک پدری هم از راه دور که بیست سال است بچه هایش را ندیده پیامی داره برای بچه هاش و به نصرت و امیر سلام برسانید و بگید که شجاع باشن و خودشون را از این روابط فرقه ای بکنند و بیایند بیرون و بیرون آغوشش بازه برای همه اون 3000 نفر ممنونم خداحافظ.

    دست زدن حضار

    آقای خدابنده:

    ثریا خانم من یک چند دقیقه وقتتون را از این طرف باز ما بگیریم خانم نوروزی اینجا هستن صحبت بکنند

    خانم عبداللهی:

    بله خواهش می کنم.

    خانم نوروزی:

    سلام خانم عبداللهی سلام به شما و تمام مادرها و خواهر هائی که اونجا هستند من کسی را در اشرف ندارم چون تنها کسی را که در اشرف داشتم هفت سال پیش به دست کثیف مسعود و مریم اونجا کشته شد من خواهر سه سهید هستم حمید رضا ،مجید و سعید که در ارتباط با سازمان دوتاشون که در ایران کشته شدند ولی سعید 17 سال اونجا بود بچه بود بردنش از هلند اونجا کشتنش و خیلی ها شاهد این جنایت اونها هستن اگر الان از راه دور اومدیم اینجا من و خواهرم فقط برای حمایت شما و تمام خانواده هائی که عزیزانشون اونجا هستند نه مرگ مسعود و مریم را می خواهیم ما محاکمه اینها را در دادگاههای بین المللی می خواهیم ما خواهان این هستیم که تمام سازمانهای بین المللی دست نیاز ما را بگیرند که به سوی آنا دراز شده درهای اشرف را باز بکنند حمید ها ، مجیدها، سعیدها ، سمیه ها، مریم ها من نمی دونم تمام بچه هائی که با نامهای مختلف اونجا هستند اینها بیایند بیرون و بعد مریم و میعود را بتوانیم بگیریم و بعد در دادگاههای بین المللی محاکمه کنیم.

    خانم ثریا عبداللهی:

    خانم نوروزی صداتون قطع شد و من شرمنده شدم

    خانم الهام نوزوزی:

    من عرض کردم که من کسی را در اشرف ندارم ولی هر کجا که برنامه هست ما خواهرها می رویم چون که من مادر ندارم من مادرم فوت کرد بدون اینکه بچه اش را که تو اشرف بیست سال اسیر بود ببیند. پدرم همینجورتا آخرین لحظه منتظر دیدن سعید نوروزی بود. خیلی ها می دونن این هفت سال پیش بدست مریم و مسعود تو اشرف شهید شد دو تا برادر دیگه من تو ایران کشته شدند و خواهر سه شهید هستم خواهر سه تا برادری که در ارتباط با سازمان قاتل حمید و مجید سازمان مجاهدینه بارها و بارها اعلام کردم و تنها چیزی که تونستند به من بگن گفتند که تو کارمند وزارت اطلاعات و مزدور رژیم هستی اشکال نداره بگن ولی تا آخرین لحظه زندگیمون ایستاده ایم از شماها حمایت می کنیم از خدا می خواهیم که دربهای اشرف هر چه زوتر باز بشه خواهان مرگ مریم و مسعود نیستیم و شماها هم نباشید دعا کنید که زنده باشند و مثل صدام همپالگی شون در دادگاههای بین المللی محاکمه بشن و از تمام سازمان های بین المللی می خواهیم که دست نیاز ما را که بسویشان دراز شده بگیرن و از ماها حمایت کنند.

    ---------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8351

    ریشه اتهامات ضداخلاقی علیه رجوی از کجا سرچشمه می گیرد؟!!

    .

    ... پژواک اظهارات غیر منتظره خانم بتول سلطانی در نشست حمایت از قربانیان قلعه رجوی (فرانسه) در مورد سوء استفاده و رابطه جنسی مسعود رجوی با دختران و زنان تشکیلات به اندازه انفجار یک بمب در افکار عمومی و محافل سیاسی خارج کشور بازتاب داشت. اگر چه خانم سلطانی درباره جزئیات این سوء استفاده ها صحبتی نکردند، اما در واقع امتناع از ارائه توضیحات تکمیلی چیزی از بهت و غافلگیری مخاطبان کم نکرد. اینکه چه زمانی این اظهارات بسط و وارد جزئیات خود خواهد شد، باید در انتظار ماند تا اطلاعات تکمیلی از طریق ایشان و یا اعضای مطلع بیان شود. اما ...

    بهار ایرانی، مجاهدین دبلیو اس، اول ژوئیه 2010
    http://www.mojahedin.ws/article/show.php?id=3544

    پژواک اظهارات غیر منتظره خانم بتول سلطانی در نشست حمایت از قربانیان قلعه رجوی (فرانسه) در مورد سوء استفاده و رابطه جنسی مسعود رجوی با دختران و زنان تشکیلات به اندازه انفجار یک بمب در افکار عمومی و محافل سیاسی خارج کشور بازتاب داشت. اگر چه خانم سلطانی درباره جزئیات این سوء استفاده ها صحبتی نکردند، اما در واقع امتناع از ارائه توضیحات تکمیلی چیزی از بهت و غافلگیری مخاطبان کم نکرد. اینکه چه زمانی این اظهارات بسط و وارد جزئیات خود خواهد شد، باید در انتظار ماند تا اطلاعات تکمیلی از طریق ایشان و یا اعضای مطلع بیان شود. اما عجالتاً میشود نفس ادعاهای خانم سلطانی را از زوایای مختلف مورد بررسی و گمانه زنی قرار داد.

    بی تردید مبنای چنین اظهار نظری از آنجا که از سوی یکی از نزدیک ترین نفرات و از بالاترین لایه های تشکیلاتی همجوار به زندگی شخصی رجوی بیان شده می تواند بستر مناسبی برای واکاوی و گمانه زنی های درون تشکیلاتی گردد. ناگفته نماند موضوع روابط جنسی در مناسبات و تشکیلات زیرزمینی و مسلحانه از همان آغازین سالهای شکل گیری و تأسیس به یکی از معضلات و چالش های تشکیلاتی تبدیل و در هر زمان بنا به شرایط و اقتضائات راه حل های مختلفی اتخاذ و اعمال شده است. گو اینکه این موضوع در میان سازمان های چپ و مارکسیست آنچنان موضوعیتی نداشته، اما بیشترین اهمیت موضوع در چارچوب مناسبات گروه های مدعی مذهبی و از جمله سازمان مجاهدین خلق مطرح بوده است. تیتروار می توان به بخشی از مسائل اخلاقی که سران جریان انشعاب در تشکیلات منشعب از مجاهدین از جمله و در رأس آنها تقی شهرام در ایجاد روابط نامشروع با زنان تشکیلات و تحت توجیهات تشکیلاتی مختلف ایجاد و باعث شد اشاره کرد. در همین رابطه شاید متأثرکننده ترین و دردناک ترین نمونه آن را می توان در لابلای خاطرات احمد احمد از اعضای قدیمی و جداشده سازمان مجاهدین و در رابطه با تقی شهرام ردیابی کرد. همچنین می توان در دستونشته ها و اعترافات اعضای دستگیرشده که در ساواک باقی مانده ردپای این گونه مناسبات و سوء استفاده ها را در اشکال مختلف دنبال کرد.

    اهمیت اشاره به این موضوعات ولو بصورت تیتروار و اجمالی از این جهت است که بدانیم اینگونه مسائل به انحاء مختلف در مناسبات درون تشکیلاتی بخصوص سازمان مجاهدین مسبوق به سابقه بوده است. لازم به تأکید است این اشارات به هیچ وجه به معنای زیر سوال بردن ارزش و اعتبار و شأن اخلاقی و دینی بسیاری از اعضای صادق و مسلمان سازمان نیست، بلکه از باب بازشناسی ریشه ها و زمینه های چنین انحرافات و در میان برخی اعضای سست عقیده و منحرف از لحاظ اخلاقی و فکری است که به دلیل التقاط محوری و همچنین زمینه های شخصیتی و خصلتی فاقد تعبد و الزام اخلاقی بوده و به همین دلیل در تشکیلات شاهد اینگونه انحرافات هستیم. در این موضوع برای مرزبندی و جلوگیری از هر گونه سوء داوری در مورد افراد باید با لحاظ جمیع جهات تحقیقات گسترده و مستندی صورت بگیرد و اصل موضوع در تشکیلات زیرزمینی و بطور مشخص در سازمان مجاهدین به دلایل مختلف از جمله برداشت ها و تأویل های اخلاقی خاص بخصوص بعد از اعدام بنیانگذاران و در خلاء آنها از بنیان مورد واکاوی و بررسی قرار بگیرد. اما تا آن مجال و امکان که با توجه به اظهارات خانم سلطانی و گشوده شدن باب موضوع حالا دیگر اجتناب ناپذیر می نماید، تنها به بررسی اظهارات ایشان و در رابطه با شخص مسعود رجوی و احتمالاً ارتباط این اظهارات با اتفاقات مسبوق به سابقه از جمله ازدواج رجوی با مریم عضدانلو و در ادامه برجسته کردن نقش زنان در سازمان و تشکیل شورای رهبری متشکل از زنان و حذف کلیه مردان از رده های بالای تشکیلاتی و ارتباط این سیر وقایع با اتهامات مطروحه بحث و گمانه زنی خواهیم کرد. پرداختن به موضوع مستلزم نگاه واقع بینانه، مستند به اظهارات اعضای جداشده، تعامل با صاحب نظران و مطلعین می باشد و ما نیز مایل هستیم درباره نفس اظهارات خانم سلطانی قضاوت و ارزیابی و کنکاش توأمان و همسویی صورت بگیرد. البته در این میان جا برای اظهار نظر کسانی که احتمالاً به انکار اصل موضوع مبادرت کنند، باز است. تلاش ما در این رابطه صرفنظر از ارائه نقطه نظرات و موضع سایت، ایجاد شرایطی است که بتواند اصل موضوع را به دلیل اهمیت و سبقه تاریخی اش مورد بررسی و قضاوت قرار بدهد.

    اشاره کردیم اتهامات خانم سلطانی مسبوق به سابقه است و این بر می گردد به ازدواج غیر مترقبه و غافلگیرکننده مسعود رجوی با مریم عضدانلو و جدایی او از مهدی ابریشم چی که در زمان خود به بروز بحث های مختلف و همچنین باز کردن باب اتهامات غیر اخلاقی به رجوی منجر گردید. اتهاماتی مبنی بر روابط نامشروع مسعود با مریم عضدانلو که در آن زمان مسئول اول دفتر مسعود رجوی است و متعاقب آن برخوردهای درون تشکیلاتی و شروع سرکوب های درون تشکیلاتی بواسطه موضع گیری شماری از اعضای سازمان بواسطه بیان شک و تردیدها و اتهامات غیر اخلاقی به رجوی و اتفاقات بعدی که هر کدام نیاز به مجال و فرصت مکفی جهت بازخوانی و تدوین یک دوره بسیار حساس و حائز اهمیت را دارد. اما همین اندازه بدانیم که تفاوت اتهامات تازه متوجه رجوی در واقع ابعاد تازه ای از طرح روابط غیر اخلاقی و جنسی رجوی با زنان درون تشکیلات را باعث شده است. در کنار این موضوعات نکته مهمتر تحلیل کلیّت موضوع از منظر مناسبات فرقه ای و بررسی کیس روابط جنسی در درون فرقه ها و بخصوص از جانب رهبران آنها و توجیهات و تأویلات فکری و به اصطلاح عرفانی و قداست گونه برای این نوع مناسبات است که در مقالات آتی از این منظر نیز به موضوع خواهیم پرداخت.

    ---------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8358

    سكوت، علامت تأييد

    ... آمده است: " بطور رسمی جلسه ای برای این مراسم شبیه مراسم عقدهای معمولی وجود دارد که اصطلاحا به آن جلسه عقد می گویند... برگزار کننده این جلسات خود مریم بود... او تاکید می کرد با این کار یعنی درآمدن شما به عقد مسعود ذهن شما به روی هر مرد دیگری بسته می شود. مسعود وارد جلسه می شد، آنتراکت می داد، بعد همه می رفتند وضو می گرفتند و برمی گشتند و مسعود خطبه عقد را می خواند و زن ها یکی یکی بله می گفتند." با توجه به اين كه متعاقب افشاي جلسه عقد، مسئله ي ارتباط جنسي مسعود با اين زنان هم افشاء شد، سكوت رهبري مجاهدين چه معنايي دارد. سكوت كساني كه ...

    ايران ديدبان، دوم ژوئیه 2010
    http://www.irandidban.com/master.asp?ID=16323

    ما چه كار داريم كه سرشكستگي فراخوان ِ بي محل رجوي را يادآوري كنيم و بگوييم جاروجنجالي كه مجاهدين برسر پيروزي سياسي در تاورني به راه انداخته اند و خرجي كه براي بازتاب رسانه اي آن مي كنند،‌ در حقيقت ايجاد مه غليظي است تا همه يادشان برود كه فراخون رجوي بي اعتبارتر از آن بود كه حتي بشود پيرامون آن با ارائه آمار و ارقام دروغ خيال بافي كرد.

    يا چه كار داريم بگوييم افتضاح عدد و رقم سازي از قبل تعيين شده‌ي مجاهدين براي اعلام صد هزار نفر آن قدر زياد بود كه بقاياي رجوي تصميم گرفتند،‌ فقط با عنوان "بزرگترين اجتماع ايرانيان " از تجمع ِ 4680 نفره تاورني ياد كنند.

    حتي ما به اين هم كار نداريم كه بولتون و ازنار دوستان اسرائيل هستند يا نمايندگان جناح راست سرمايه داري . هر چه هستند، دوستان گرد هم جمعند. نخست وزير رژيم صهيونيستي هم اگر اجازه ملاقات به رهبري مجاهدين مي داد آنها به سر مي دويدند و بي هيچ رودربايستي آن را فوق پيروزي مي خواندند.

    خب اينها مسائل عارضي براي دار و دسته رجوي نيست، جديد هم نيست و از اين رو توقعي هم نبايد داشت كه مثلاً بيايند توضيح بدهند كه چگونه با جان بولتون عقد اخوت بستند.

    اما برخي مسائل هست كه مجاهدين بايد بيايند و در باره آن توضيح بدهند، ‌يعني براي خودشان بهتر است كه بيايند و حتي اگر شده است به روال معمول فحش‌هايي را نصيب گويندگان بكنند، چرا كه سكوتشان و فقدان هر گونه عكس العملي، نشان مي دهد كه اصلاً دلشان نمي‌خواهد آن مسئله كش پيدا كند و طبيعي است كه اين سكوت به منزله ي تأييد اصل قضيه است. يك نمونه از اين مسائل، موضوع ِ " جلسه عقد " است !

    درافشاگري خانم بتول سلطاني عضو سابق شوراي رهبري مجاهدين در باره 
    " جلسه عقد " چنين آمده است:

    " بطور رسمی جلسه ای برای این مراسم شبیه مراسم عقدهای معمولی وجود دارد که اصطلاحا به آن جلسه عقد می گویند... برگزار کننده این جلسات خود مریم بود... او تاکید می کرد با این کار یعنی درآمدن شما به عقد مسعود ذهن شما به روی هر مرد دیگری بسته می شود. مسعود وارد جلسه می شد، آنتراکت می داد، بعد همه می رفتند وضو می گرفتند و برمی گشتند و مسعود خطبه عقد را می خواند و زن ها یکی یکی بله می گفتند."

    با توجه به اين كه متعاقب افشاي جلسه عقد، مسئله ي ارتباط جنسي مسعود با اين زنان هم افشاء شد، سكوت رهبري مجاهدين چه معنايي دارد. سكوت كساني كه براي تحليل و تفسير سبيل چرخاندن رجوي به خط مي شوند و در سايتهايشان هزار و يك رقم حرف مي زنند چه معنايي دارد؟

    آيا افتضاحي ننگين تر از اين را كسي سراغ دارد، كه ازخروج هزار زن به بهانه ي مورد تجاوز قرار گرفته شدن از سوي سربازان آمريكايي و عراقي و ايراني جلوگيري كنند، اما هر روز مورد تجاوز رجوي قرار بگيرند و آنها را
    شاخص ارزشهاي انساني جابزنند؟

    زنان ره گم كرده و ناتواني كه به يمن اختناق تشكيلاتي،حتي به اندازه ي ساير  
    چريك هاي غمگين   نيز آزادي ندارند كه لااقل خاطرات ِ فلاكت و بيچارگي شان را بنويسند.

    همان زمان كه رجوي كليد اتاق خواب اين زنان را از همسرانشان گرفت، معلوم بود چه نقشه‌اي در سر دارد، اما اين كه به صورت جمعي و به سبك قبايل وحشي آنان را به جلسه عقد بكشاند، ابعاد خطرناك بيماري جنسي وي را نشان مي دهد كه از ديرباز كارشناسان آن را تشخيص دادند.

    قرباني شدن نيروها به ويژه زنان در راه توهمات و خيالات واهي و به كلي پوچ – فرض غالبي كه در مورد سرنوشت اعضاي مجاهدين در عراق وجود دارد- سرنوشتي صدها بار بهتر از آن است كه آنها قرباني بيماري جنسي يك رهبر شيزوفرنيك شوند، اتفاقي كه هم اكنون در شرف روي دادن است، اتفاقي كه در كارنامه ي فجايع بشري، يكي از سياه ترين اوراق را به خود اختصاص داده است.

    و عجب از سكوت كساني كه خود را انقلابي و مبارز مي دانند!

    -------------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8344

    مصاحبه های منتشر نشده بنیاد خانواده سحر با خانم بتول سلطانی

    (بخش های اول، دوم و سوم)

    .

    ... زمانی که خانم بتول سلطانی در بغداد بودند این سری مصاحبه ها با بنیاد خانواده سحر بر روی نوار ضبط شد ولی به دلیل کثرت مسئولیت ها و وظایفی که طی این مدت بر عهده داشتیم امکان پیاده کردن و ویراستاری آنها جهت درج در سایت سحر بوجود نیامد. در حال حاضر از آنجا که محتوای این مصاحبه ها به هیچ وجه کهنه نشده و اتفاقا با مسائل و رویدادهای اخیر تا جائی که به فرقه رجوی مربوط میشود همخوانی دارند، اقدام به نشر آن ها با فاصله حدود دو سال نمودیم ...

    بنیاد خانواده سحر، بغداد، سی ام ژوئن 2010
    http://www.saharngo.com/fa/story/1358

    بخش های اول، دوم و سوم

    دریافت فایل

    زمانی که خانم بتول سلطانی در بغداد بودند این سری مصاحبه ها با بنیاد خانواده سحر بر روی نوار ضبط شد ولی به دلیل کثرت مسئولیت ها و وظایفی که طی این مدت بر عهده داشتیم امکان پیاده کردن و ویراستاری آنها جهت درج در سایت سحر بوجود نیامد.

    در حال حاضر از آنجا که محتوای این مصاحبه ها به هیچ وجه کهنه نشده و اتفاقا با مسائل و رویدادهای اخیر تا جائی که به فرقه رجوی مربوط میشود همخوانی دارند، اقدام به نشر آن ها با فاصله حدود دو سال نمودیم.

    فعلا بخشهای اول تا سوم این مصاحبه ها به این ترتیب از نظرتان میگذرد. ادامه این سری مصاحبه ها به تدریج در آینده در سایت سحر منعکس خواهند شد.

    بخش های اول، دوم و سوم

    دریافت فایل

    • بخش اول سری جدید   194 کیلوبایت
    • بخش دوم سری جدید   183 کیلوبایت
    • بخش سوم سری جدید   108 کیلوبایت

      -----------

      همچنین:
      http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6430

      شورای رهبری یا حرمسرای رجوی

      .

      خانم "بتول سلطانی" عضو جدا شده‌ی شورای رهبری مجاهدین، یكی  رقت انگیزترین صحنه‌های استثمار جنسی زن در دوران معاصر كه در فرقه‌ی رجوی صورت می‌گیرد را به این صورت تشریح كرده است:

      « از طریق یک سلسله نشست های طولانی برای فردی که عضو شورای رهبری می شد، توجیه می کردند که جنس رابطه و ذوب تو در رهبری خیلی فرق می کند با جنس و ذوب شدن در رهبری با گذشته...وقتی مریم از بحث ها می گذشت و اعضا را به اصطلاح توجیه می کرد، خیلی تیز و صریح به ما می گفت که شماها از این پس در حکم زن های مسعود هستید و مسعود شوهر شما است... بطور رسمی جلسه ای برای این مراسم شبیه مراسم عقدهای معمولی وجود دارد که اصطلاحا به آن جلسه عقد می گویند... برگزار کننده این جلسات خود مریم بود... او تاکید می کرد با این کار یعنی درآمدن شما به عقد مسعود ذهن شما به روی هر مرد دیگری بسته می شود. این هم از نکات جالبی بود که مطرح می شد و به این ترتیب مسعود وارد جلسه می شد و خودش هم خطبه عقد را می خواند و زن ها بله می گفتند... بعد از اینکه مسعود وارد جلسه می شد، ابتدا خودش آنتراکت می داد، بعد همه می رفتند وضو می گرفتند و بر می گشتند و مسعود خطبه عقد را می خواند و زن ها یکی یکی بله می گفتند. »

      از سال 1363 كه ماجرای ارتباط مسعود رجوی با "مریم قجر عضدانلو" برملا گردید و میرفت تا به یك بحران تشكیلاتی درون مجاهدین تبدیل شود، ‌رجوی با خباثت، به تئوریزه كردن آن پرداخت و از این مسیر، هم به حذف رقبا پرداخت و هم به تثبیت جایگاه تشكیلاتی اش.

      رجوی در سال 1370 ماجرا را به سطح تشكیلات كشاند و فرمان طلاق عمومی را صادر كرد و به این ترتیب از هرگونه ارتباط شخصی و دور از چشم مراقبین تشكیلاتی جلوگیری كرد.

      در همان دوران رجوی با میان كشاندن بحث‌های فمینسیتی و به ظاهر در دفاع از حقوق زنان، پتانسیل اطاعت پذیری آنان را به نفع موقعیتش در تشكیلات مصادره كرد و زنان را در مصادر امور تشكیلاتی نشاند و به این وسیله مردان را مهار كرد.

      پس از مدتی تعدادی از زنان را به عنوان زنان رها شده و تكثیرشدگان مریم - چه معنای دقیقی - تحت نام شورای رهبری بر دیگران گمارد، شاخص اصلی برای انتصاب این زنان كه رسماً نیز اعلام گردید، این بود كه آنها خود را كلفت رهبری مجاهدین بدانند.

      اگرچه زن در تمام ادوار حیات مجاهدین، صرفاً یك ابزار بوده است كه جنسیت وی مورد بهره برداری قرار گرفته و تحت استثمار بوده است - چه آن زمان كه به بهانه‌ی مبارزه از كانون خانواده جدا گردید، چه در زمانی كه پوشش خانه‌های تیمی بود و تنها و بدون پناه تن به امیال مسؤولین تشكیلاتی می‌داد كه نمونه‌های آن فراوان دیده شده است، چه در زمانی كه به عملیاتهای تروریستی فرستاده شد و چه آن زمان كه در اردوگاههای عراق به بیگاری گمارده شد و مجبور گردید تا فرزندش را در اختیار رهبری مجاهدین قرار دهد - اما این فقره‌ی اخیر سیاه ترین صحنه‌ی استثمار جنسی زن است.

      رجوی با ایجاد حرمسرا و رسمیت بخشیدن به آن، حضیض انحطاط و فلاكت زن مجاهد خلق و جایگاه خفیف آن را نشان می‌دهد. رجوی با دستمایه قرار دادن شعارهای فمنیستی و پنهان شدن در پشت رهایی زن، ‌عملاً خفت بارترین نوع زندگی را برای زنان مجاهد رقم زده است و متحجرانه تر از شاهان قاجار، حرمسرایی از آنان را هر دو سال یك بار برای خود دستچین می‌كند و پس از مصرف، آنها را از حرمسرا خارج می‌سازد.

      بی تردید علت زبونی و بزدلی بی اندازه‌ی رجوی كه وی را به یك فراری مفلوك و هراسان مبدل كرده است را بایستی در زن بارگی و عیاشی‌های وی جستجو كرد.

      ----------------

      همچنین:
      http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8315

       

       

    بتول سلطانی: رابطه جنسی رجوی با زنان مطلقه در اشرف (فیلم)

    (و گزارشی از کارناوال فرقه تروریستی رجوی در فرانسه)

    .

    ... ولی وقتی رفتم، دیدم ته این چیست. دیدم ته آن این است که بی شرمی مثل مسعود رجوی با زنان مطلقه (طلاق های اجباری در سازمان مجاهدین) رابطه جنسی برقرار کند. کدام وجدان بیداری، کدام انسانی در این کره خاکی می تواند این درجه از استثمار را تحمل کند؟...

    نگاه نو، به نقل از تلویزیون ایران، بیست و هشتم ژوئن 2010
    http://www.negaheno.net/1389/04/07/6425/

    vlcsnap-2010-06-28-01h18m38s237 

    (مریم رجوی مستفر در قرارگاه مرکزی گروه تروریستی در پاریس)

    ------------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8507

    عراق و خروج آمریکائی ها

    (سپردن سران سازمان مجاهدین به عدالت و کمک به قربانیان فرقه رجوی در اشرف وظیفه امریکایی ها قبل از خروج از عراق)

    .

    ... بالاخره این همه سال مقاومت و پایداری خانواده ها دارد به نتیجه می رسد و صداي بین المللی شنیده می شود که قربانيان فرقه باید آزاد شوند و سران آنان باید در دادگاههای بين المللی محاکمه گردند. خواسته رسمي در غرب و در عراق بر سر سرنوشت فرقه مخرب و تروریست رجوی ظاهرا یکی است یعنی محاکمه سران و نجات قربانیان و البته روشن است که خواسته محافل جنگ طلب تحت نفوذ صهیونیست ها و سران فرقه مغایر با خواست بین المللی است...


    ژنرال حبوش: شما آزمایش خود را در سرکوب شورش اکراد در سال 91 پس دادید
    (لینک به فایل ویدئویی - 4 مگا بایت)

    بنیاد خانواده سحر به نقل از چتم هاوس، لندن، اوت 2010
    http://www.saharngo.com/fa/story/1373

    لینک به متن اصلی گزارش چتم هاوس (انگلیسی)
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=8504

    راشل اشنلر، اوت 2010، نشریه جهان امروز، جلد 66، شماره 8/9

    سایت اینترنتی باشگاه سیاسی چاتمهاوس متعلق به حزب حاکم محافظه کار انگلستان که دارای نفوذ بسیاری در سیاست این کشور می باشد اقدام به درج مقاله ای تحت عنوان "عراق و خروج آمریکائی ها" که قرار است در شماره ماه آینده نشریه جهان امروز (نشریه این باشگاه) چاپ گردد نموده است. در این مقاله نویسنده در خصوص سازمان مجاهدین خلق متذکر شده است که آمریکا باید قبل از خروج از عراق اعضای این سازمان را محاکمه کرده و آن دسته که در اقدامات تروریستی دخالت نداشته اند را به آمریکا ببرد. ترجمه بخش مربوط به سازمان مجاهدین خلق از این مقاله به صورت زیر است:

    آمریکا باید بهرحال مسئولانه از عراق خارج شود. خروج ما تبعاتی برای بسیاری از عراقی ها به دنبال خواهد داشت. نادیده گرفتن مسئولیت هایمان به قول نماینده کنگره آمریکا برد شرمن "بعد از خروج ما از عراق به یک فاجعه حقوق بشری منجر خواهد شد". نماینده شرمن به مجاهدین خلق اشاره میکند که دارای سه هزار ایرانی رادیکال مستقر در کمپ اشرف در عراق هستند که با دولت ایران مخالف می باشند. بغداد هیچ همدردی با سازمان مجاهدین خلق ندارد زیرا آنان به صدام حسین کمک نمودند تا شیعیان و کردها را در عراق سرکوب کند. خروج آمریکا میتواند منجر به خونریزی شود چرا که هم عراق و هم ایران به دنبال انتقال گیری هستند.

    سازمان مجاهدین خلق همچنین در اشغال سفارت آمریکا در تهران دخالت نمود و لذا اعضایش به عنوان تروریست معرفی شده و شایسته اقامت در آمریکا شناخته نمیشوند. رهبران کمپ اشرف البته تلاش میکنند تا آنچه که اتفاق آن اجتناب ناپذیر است را به تأخیر بیندازند و ریسک تبدیل شدن به خلیج گوانتانامو را هم بپذیرند. اعضایی که در اقدامات تروریستی شرکت داشته اند باید، احتمالا از طریق یک دادگاه ویژه ملل متحد که یک محاکمه عادلانه را تضمین می نماید، در برابر عدالت قرار گیرند. کسانی که بی گناه باشند طبعا باید بتوانند در آمریکا مستقر گردند.

    همانطور که از مفاد مقاله ای که در بالا به بخشی از آن اشاره شد بر می آید برای اولين بار منابع نیمه رسمي در غرب خواستار محاکمه سران سازمان مجاهدين خلق شده اند و براي اولین بار صداي درخواست محاکمه رجوي ها در دادگاههای بین المللی شنیده می شود. اگر چه خیلی دیر است ولی بهرحال خوب است و این البته بعد از صدور حکم دستگیري آنان در دادگاه عالی جنائی عراق میسر گردیده است. مشخص است که دایره محاصره رجوی هر روز تنگ تر می شود. بالاخره این همه سال مقاومت و پایداری خانواده ها دارد به نتیجه می رسد و صداي بین المللی شنیده می شود که قربانيان فرقه باید آزاد شوند و سران آنان باید در دادگاههای بين المللی محاکمه گردند.

    نوشته ای که ذکر آن رفت تا حدودي انتقاد به آمریکا در خصوص مجاهدین خلق و سایر گروههاست که مطرح میکند آمریکا از آنها استفاده کرده و حالا می خواهد تنهایشان بگذارد. تا جائی که به مواضع بنیاد خانواده سحر بر میگردد به آن بخش از قضیه کاری نداریم. به این قسمت کار داریم که عنوان می نماید که حتي اگر اینها نفرات واشنگتن هم هستند اول باید مسائل قانونی و محاکمه شان حل شود و بعد هم البته نفرات بدنه را به آمریکا ببرند. مهم مسئول بودن یا نبودن کساني است که از اینها استفاده کرده اند و الان آنان را روی دست عراق گذاشته و می خواهند بروند (رجوع شود به گزارش مؤسسسه RAND برای وزارت دفاع آمریکا). رهبران سازمان طبعا توقع دارند که کسی آنها را به پای میز محاکمه نکشد و مثل دولت فرانسه آنها را آزاد بگذارد تا بعد از همه جنایاتی که در حق مردم ایران و مردم عراق و حتی اعضای خودشان کرده اند مجددا در غرب آزادانه به مغزشوئی مشغول شوند.

    آمریکایی ها دیر یا زود از عراق ميروند و هم فرقه رجوی و هم گروههاي دیگر را باقی می گذارند. این که باید در زمان خروج مواظب باشند که مردم عراق نخواهند بریزند و انتقام بگیرند از نقطه نظر ما کار خیلی خوبی است و البته اینرا نباید بر عهده جمهوری اسلامی یا دولت عراق گذاشت تا بهای حفاظت از آنان در مقابل خشم انتقام مردم عراق را پس از خروج آمریکائی ها بپردازند.

    طبیعی است که آمریکایی ها هم به هر حال این کار را نخواهند کرد و نهایتا آنها را رها کرده و مسئولیت آنان به گردن دولت عراق خواهد افتاد ولی همانطور که مقاله اشاره میکند مهم است که در این میان مسئله قانونی حل شود و قبل از هر کاری سر از بدنه جدا شود چرا که مقصود محاکمه هر سه هزار و اندی نفرات مستقر در پادگان فرقه ای اشرف نیست و صرفا بايد سران فرقه که مسئول تمامی جنایات سالیان گذشته هستند در دادگاههای تحت نظارت مراجع بین المللی محاکمه شوند. این همان چیزی است که عراق می گوید و حکم جلب برایشان صادر کرده و با بقیه کاری ندارد. برای بدنه صرفا باید جای اقامت پیدا کرد که در این رابطه بنیاد خانواده سحر آمادگی هرگونه همکاری را دارد.

    خواسته رسمي در غرب و در عراق بر سر سرنوشت فرقه مخرب و تروریست رجوی ظاهرا یکی است یعنی محاکمه سران و نجات قربانیان و البته روشن است که خواسته محافل جنگ طلب تحت نفوذ صهیونیست ها و سران فرقه مغایر با خواست بین المللی است.

    بنیاد خانواده سحر
    بغداد - 6 مرداد 1389


    رجوی: اسیرانی را هم که به ما داده بودید صلیب سرخ آمد از ما گرفت و برد
    (لینک به فایل ویدئویی - 10 مگا بایت)


    منابع تسلیحاتی و مالی رجوی و گریه کردنش برای سلاح بیشتر
    (لینک به فایل ویدئویی - 30 مگا بایت)


    رجوی: با سید الرئیس سر نوشتمان یکی است
    (لینک به فایل ویدئویی - 40 مگا بایت)

    --------------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8408

    وزارت داخله عراق دریافت حکم دستگیری مسعود و مریم رجوی

    و سی و شش تن دیگر از سران مجاهدین را اعلام کرد

    (آغاز عملیات دستگیری رهبران فرقه به جرم جنایات ضد بشری)

    .

    ... ایدان خالد معاون اول وزیر کشور و پلیس عراق در مصاحبه ای با السومریه نیوز گفت که " وزارت کشورحکم جلب سی و هشت تن از رهبران مجاهدین به اتهام دست داشتن در جنایات علیه بشریت را از دادگاه عالی عراق دریافت نمود". بنابر گفته های ایدان خالد، "وزارت کشور این حکم قاضی را به تمام ایستگاههای پلیس جهت پیگیری ارسال می نماید". وی گفت که "وزارت کشور اطلاعات خود را در این رابطه کامل نکرده است ولی دستور دستگیری آنها را در داخل و خارج از عراق دنبال خواهد کرد"...

    السومریه نیوز، یازدهم ژوئیه 2010 (ترجمه ایران اینترلینک)
    لینک به متن اصلی عربی
    http://www.alsumarianews.com/ar/2/8758/news-details-.html

    لینک به متن انگلیسی
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=8407

    وزارت داخله دیروز شنبه اعلام نمود که حکم جلب سی و هشت تن از اعضای سازمان مجاهدین خلق را به اتهام جنایات علیه بشریت دریافت نموده است. این حکم از طرف دادگاه عالی جنایی عراق صادر گردیده. یک منبع در دادگاه عالی گفت که اعضای سازمان مجاهدین بخاطر دست داشت در سرکوب قیام 1991 و همکاری با نیروهای امنیتی آن زمان تحت تعقیب قرار گرفته اند.

    ایدان خالد معاون اول وزیر کشور و پلیس عراق در مصاحبه ای با السومریه نیوز گفت که " وزارت کشورحکم جلب سی و هشت تن از رهبران مجاهدین به اتهام دست داشتن در جنایات علیه بشریت را از دادگاه عالی عراق دریافت نمود".

    بنابر گفته های ایدان خالد، "وزارت کشور این حکم قاضی را به تمام ایستگاههای پلیس جهت پیگیری ارسال می نماید". وی گفت که "وزارت کشور اطلاعات خود را در این رابطه کامل نکرده است ولی دستور دستگیری آنها را در داخل و خارج از عراق دنبال خواهد کرد".

    ....

    ادامه گزارش السومریه نیوز (عربی)
    http://www.alsumarianews.com/ar/2/8758/news-details-.html

    ادامه گزارش السومیریه نیوز (انگلیسی)
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=8407

    لینک به بازتاب اخبار در مطبوعات عراق
    http://www.alsumarianews.com/ar/2/8758/news-details-.html  

    http://www.alsumarianews.com/ar/1/7407/news-details-.html  

    http://www.iraqi123.com/ar/articles/9789/.html  

    http://www.anbaaiq.com/NewsDetails.aspx?ID=57166  

    http://www.darabeen.com/index.asp?fname=
    /2010/07/07-07/2010-7-7-8-8-40.htm&dismode=x&ts=7/7/2010%208:15:46%20AM
      

    http://hajr.homeftp.net/hajrvb/showthread.php?p=407127766  

    http://www.batnaya.net/forum/showthread.php?t=62405

    -----------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8375

    دادگاه عالی جنایی عراق حکم جلب مسعود رجوی و مریم رجوی را صادر کرد

    (احکام  دستگیری رجوی ها جهت اجرا به پلیس بین الملل و وزارت داخله ارسال گردید)

    ... دادگاه عالی جنائی عراق براساس اصل(12) به جایگزین اصل(15) قانون شماره 10 سال 2005 حکم بازگشت مسعود رجوی (سردسته سازمان مجاهدین خلق ایران) همراه با 37 تن دیگرازاعضای سازمان ازجمله مریم رجوی وامیرکاظمی راصادرکرد. مطابق این حکم وزارت کشور عراق وانترپول موظف به تعقیب افراد فوق الذکروسپردن آنان به دادگاه خواهند بود. گزارش دیگری حاکی است دولت عراق ونیروهای امنیتی تحت امر آن، مسئولیت امنیتی پادگان عراق جدید(اشرف سابق) را تحویل گرفتند ...


    (Massoud and Maryam Rajavi the cult leaders)


    (Izzat Ebrahim and Massoud Rajavi still at large)


    (Maryam Rajavi in terrorist cult's HQ in Paris)

    الموتمر، بغداد، چهارم ژوئیه 2010
    ترجمه از ایران اینترلینک

    لینک به متن اصلی (عربی)
    http://www.inciraq.com/pages/view_paper.php?id=201031009

    لینک به متن انگلیسی
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=8374

    روزنامه الموتمر شماره 2078 تارخ 5/7/2010 درصفحه اول منتشرنمود.

    دادگاه عالی جنائی عراق براساس اصل(12) به جایگزین اصل(15) قانون شماره 10 سال 2005 حکم بازگشت مسعود رجوی (سردسته سازمان مجاهدین خلق ایران) همراه با 37 تن دیگرازاعضای سازمان ازجمله مریم رجوی وامیرکاظمی راصادرکرد.

    مطابق این حکم وزارت کشور عراق وانترپول موظف به تعقیب افراد فوق الذکروسپردن آنان به دادگاه خواهند بود.

    گزارش دیگری حاکی است دولت عراق ونیروهای امنیتی تحت امر آن، مسئولیت امنیتی پادگان عراق جدید(اشرف سابق) درناحیه خالص – ازتوابع استان دیالی-راازنیروهای امریکایی تحویل گرفتند.

    گفتنی است نیروهای امریکا اززمان سقوط رژیم سابق درسال 2003 درداخل پادگان مستقرشده بودند.

    تحویل پادگان یادشده طی یک مراسمی روزجمه 2/7/2010 با حضورتعدادی ازفرماندهان امنیتی ونظامی ارتش عراق وامریکا درداخل پادگان ودراجرای بندهای توافقنامه امنیتی عراق با ایالات متحده برگذارگردید. براساس این توافق ، کلیه قرارگاهها ومواضع نظامی ارتش امریکا به دولت عراق واگذارشد تا بدین ترتیب این کشورازحاکمیت کامل برسرزمین خود برخوردارومسئولیت حفظ امنیت ونظم درهمه مناطق عراق به ارتش ودستگاههای امنیتی عراق سپرده ودولت عراق مسئولیت کامل اداری وامنیتی پادگان اشرف (مقرسازمان مجاهدین خلق) راعهده دار شوند.

    درمراسم تحویل گرفتن پادگان عراق جدید (پادگان اشرف)خانواده های ایرانی که چهارماه است دربرابردرب ورودی پادگان دست به تحصن زده بودند حضورداشتند . این خانواده ها که ازواگذاری مسئولیت پادگان به دولت ودستگاههای امنیتی عراق بسیارخوشحال بودند، ضمن تاکید براینکه فرماندهان نظامی امریکا درطول هشت سال گذشته برخط مشی ومواضع منفی سازمان ورهبران آن درداخل پادگان صحه گذاشتند خاطرنشان ساختند که ازهمراهی با خانواده های ایرانی وپذیرش خواسته های آنان برای ملاقات بافرزندانشان درخارج پادگان بدون دخالت ونظارت مسئولین سازمان خودداری ودراین مدت ازپادرمیانی برای پایان دادن به درد ورنج خانواده ها وتحت فشارقراردادن رهبران سازمان برای ملاقات با فرزندانشان دریغ کردند.

    خانواده های مزبوراظهارامیدواری کردند با واگذاری مسئولیت پادگان به دولت عراق بتوانند با فرزندانشان ملاقات وآنان رادرآغوش گرفته وبه اتفاق آنان به کشورشان بازگردند.

    **

    المحكمة الجنائية تصدر مذكرة أعتقال ضد مسعود رجوي .. الحكومة العراقية تستلم ( معسكر اشرف) رسميا

    علمت (المؤتمر) ان المحكمة الجنائية العراقية العليا اصدرت مذكرة القاء القبض بحق مسعود رجوي رئيس منظمة مجاهدي خلق الايرانية المعارضة بالاضافة الى مذكرات اعتقال تشمل 37 شخصا اخرين من بينهم زوجته مريم رجوي وامير كاظمي ، حسب (ق / 1 / 149) الصادر في 13 / 6/ 2010 ، وفق المادة (12) بدل المادة (15) من قانون المحكمة رقم 10 لسنة 2005 ، مما يعني ان على وزارة الداخلية العراقية والانتربول الدولي ملاحظة هؤلاء وتقديمهم للمحكمة .
    من جهة اخرى شهدت محافظة ديالى تسلم الحكومة العراقية والقوات الامنية التابعة لها المسؤولية السيادية والامنية الكاملة لمعسكر العراق الجديد في قضاء الخالص ( معسكر اشرف سابقا ً) من القوات الامريكية التي كانت مستقرة داخل المعسكرمنذ سقوط النظام السابق في عام 2003 .
    جاء ذلك خلال حفل رسمي جرى يوم الجمعة المصادف الثاني من شهر تموز / يوليو الجاري حضره عدد من القادة الامنيين والعسكريين في الجيش العراقي والاميركي داخل مقرمعسكر العراق الجديد ( معسكر اشرف سابقا ً ) تنفيذا ً لبنود الاتفاقية الامنية الموقعة بين العراق والولايات المتحدة وذلك بتسليم المقرات والمواقع العسكرية الشاغلة من قبل الجيش الامريكي الى الحكومة العراقية لتحقيق سيادة العراق الكاملة على اراضيه وتكون مسؤولية حفظ الامن والنظام في كافة ارجاء العراق بعهدة قوات الجيش والاجهزة الامنية العراقية ، حيث ستتولى الحكومة العراقية المسؤولية الادارية والامنية الكاملة لمعسكر اشرف (مقرمنظمة خلق) .
    وشهد حفل تسليم معسكر العراق الجديد (معسكر اشرف) حضور العوائل الايرانية المعتصمة امام بوابة المعسكرمنذ اربعة اشهر والتي بدورها فرحت كثيرا لاستلام الحكومة والاجهزة الامنية العراقية مسؤولية معسكراشرف من القوات الاميركية ، مؤكدين ان القادة العسكريين الاميركيين وخلال السنوات الثمانية الماضية كانوا من المؤيدين للسياسات والمواقف السلبية للمنظمة وقادتها داخل المعسكر ، فضلا عن عدم الوقوف مع العوائل الايرانية والاستجابة لمطاليبهم للقاء بأبنائهم المحتجزين داخل المعسكر بدون تدخل ومراقبة المسؤولين في المنظمة ، ورفضهم الدائم طيلة السنوات الماضية التدخل لانهاء معاناة العوائل والضغط على قادة المنظمة للسماح للعوائل الايرانية بمقابلة ابنائهم ، معربين عن املهم الكبير في رؤية واحتضان ابنائهم والعودة بهم الى ديارهم بعد استلام الحكومة العراقية والاجهزة الامنية الساندة لها سيادة وامن معسكرالعراق الجديد ( معسكر اشرف).

    ----------

     

     

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=8497

    مجاهدین از مزدوری صدام تا مزدوری برای جناح جنگ طلب آمریکا

    .

    ... مگر مدعی نبودید که « بین خلق ها و امپریالیسم هیچ چیزی جز اسارت یا نبرد وجود ندارد»؟.. همانگونه که رجوی مزدور برای ا رباب سابق خود یعنی صدام وطن فروشی می کرد ، این عمل او نیز فقط در راستای چاپلوسی و دم تکان دادن برای اربابان جدید آمریکایی اش است . همانگونه که مزدوری صدام برای او نان و نوائی نداشت ، بی شک مزدوری آمریکا نیز او را به نوایی نخواهد رساند الی اینکه پرونده سیاه او را در وطن فروشی و خیانت سیاه تر نماید ...


    (Alejo Vidal-Quadras , Mojahedin Khalq logo, Struan stevenson )

    انجمن نجات مرکز مازندران، بیست و پنجم ژوئیه 2010
    http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=9477

    رهبران مردم فروش فرقه مجاهدین که در وطن فروشی ید طولایی دارند اخیرا بعد از حکم دادگاه استیناف آمریکا که از وزارت خارجه این کشور خواسته بود نام فرقه رجوی تروریست را از لیست سیاه خارج نماید به آنچنان شادی و جست و خیزی برخواستند که گویا به مراد دل رسیده اند!!! هر چند بلافاصله سخنگوی وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد که نام این گروه کماکان در لیست سازمان های تروریستی قرار دارد تا باز هم از مزدوران جدید خود امتیازات بیشتری بگیرد .

    چرا بدست آوردن حمایت آمریکا اینقدر برای رجوی ها با اهمیت است ؟ مگر از نظر شما آمریکا سردمدار امپریالیسم جهانی نبود و نمی گفتید که « سد اصلی جهان » امپریالیسم آمریکاست ؟

    مگر مدعی نبودید که « بین خلق ها و امپریالیسم هیچ چیزی جز اسارت یا نبرد وجود ندارد»؟ چه شد که راه حل سومی همچون داشتن رابطه با آمریکا پیدا شد ؟ مگر پشت پرده ، بین شما و امپریالیست ها چه می گذرد ؟!

    مگر مدعی نبودید که در لیست سازمان های تروریستی قرار گرفتن شما از طرف آمریکا و اروپا نتیجه یک زد و بند بین غرب و ایران بوده است ؟ پس باید پرسید خارج کردن نام شما از لیست سازمان های تروریستی نتیجه چه زد و بندی بین شما و جناح جنگ طلب در وزارت دفاع آمریکا و اروپا است ؟

    مگر در نشریه مجاهد در هنگام تحریم کشور عراق ، مستمرا این تحریم را زیر ضرب نبرده و آنرا غیر انسانی نمی شمردید و نمی گفتید که دولت و ملت عراق فقط توسط آمریکا تحریم شده اند و مورد ظلم قرار گرفته اند ؟ پس چه شده که اینک همسو با جنگ طلبان آمریکایی خواهان تحریم کامل ایران حتی به قیمت نابودی ملت و کشور هستید ؟ چرا برای داغ کردن تنور و کاسه لیسی هرچه بیشتر برای آمریکایی ها ، اعضای شورای خارجه نشین تان در کنفرانس مطبوعاتی اعلام می کنند «تجارت با ایران یعنی تجارت با سپاه پاسداران و شرکت در سرکوب ملت ایران !!!؟ بنازم این خدا را یک بام و دو هوا را

    در عراق ، تحریم ها علیه ملت و ظالمانه بود و وجود آن ربطی به حکومت صدام ( ارباب سابق رجوی ) نداشت و باید با آن مقابله می شد اما در ایران ، تحریم ها صد در صد مرتبط با حکومت و به نفع ملت ایران است ! و باید برای برقراری آن تمام وقت کاسه لیسی دول غربی را کرد و اخبار دروغ در اختیارشان گذاشت و مصرا خواهان تحریم کردن ملت ایران از طرف آنها شد .

    همانگونه که رجوی مزدور برای ا رباب سابق خود یعنی صدام وطن فروشی می کرد ، این عمل او نیز فقط در راستای چاپلوسی و دم تکان دادن برای اربابان جدید آمریکایی اش است . همانگونه که مزدوری صدام برای او نان و نوائی نداشت ، بی شک مزدوری آمریکا نیز او را به نوایی نخواهد رساند الی اینکه پرونده سیاه او را در وطن فروشی و خیانت سیاه تر نماید .

    Home

     


    Date: 2011-03-12
    (C) 2006