شما صفحه آرشیو را مشاهده می‌کنید. برای دیدن صفحه اصلی‌ به این لینک مراجعه نمائیدhttp://iran-interlink.org/wordpressfa/



  • دیدار آن سینگلتون از کمپ عراق جدید (سابقا اشرف). مجاهدین خلق (فرقه رجوی) در پروسه پیشرفت دموکراسی در عراق خرابکاری می کنند
  • تروریسم مجاهدین خلق (فرقه رجوی) با پشتیبانی امریکا و اسرائیل، نمک آشی که برای جنبش سبز پخته اند - مسعود خدابنده، مشاورین استراتژی خاورمیانه ا
  • چرا کسی در مورد نقض مستمر و فاحش حقوق بشر در کمپ اشرف (مجاهدین خلق، فرقه رجوی) تحقیق نمی کند؟ - گزارشی از کمپ اشرف، مارس 2011
  • چه کسی مسئول رنج مداوم خانواده های اعضای گرفتار در پادگان اشرف است؟ (بنیاد خانواده سحر، ژوئیه 2010: آمریکا یک راه بیشتر ندارد. باید دست دولت عرا
  • صدور حکم بازداشت مریم و مسعود رجوی و 37 تن دیگر از مجاهدین خلق در عراق (رویترر، ژوئیه 2019)
  • ایران اینترلینک - گزارش دوم از بغداد، اردوگاه اشرف و سازمان مجاهدین خلق (فرقه رجوی) - مسعود خدابنده، ایران اینترلینک، سپتامبر 2009
  • نظرات دکتر موفق الربیعی در مورد کمپ اشرف، مسعود رجوی و "زهر زدایی" از اعضای سازمان مجاهدین خلق (خبرگزاری رویتر، ششم آوریل 2009 )
  • ممانعت رجوی (رهبر فرقه مجاهدین خلق) از ورود هیأت تحقیق وزارت حقوق بشر به اشرف (اصوات العراق، چهاردهم مارس 2009)
  • الموتمر عراق: اتحاديه اروپا منافقين را به خاك خود دعوت كند (موتمر، یازدهم فوریه 2009)
  • آقای بنی صدر: وقتی سازمانی وابسته شد طبیعتا وجه المصالحه می شود (رادیو فرانسه، پنجم فوریه 2009)
  • آمریکا تبعیدیان ایرانی تحت حمایت را در عراق بلاتکلیف نگاه میدارد (گزارشاتی از شبکه رادیو عمومی ملی امریکا از بغداد و تهران. آوریل 2008)
  • ورود اولین سری نجات یافتگان از جهنم اشرف در عراق به کشورهای اروپایی
  • معرفی یکی از چماقداران مجاهدین خلق (فرقه رجوی) لیلا جزایری یا اعظم فرهانی ملا حسنی کهنه.
  • ترجمه گزارش ویژه ایران اینترلینک از بغداد، قرارگاه اشرف و مجاهدین خلق (ایران اینترلینک، مسعود خدابنده، فوریه 2008)
  • اتحادیه اروپا بار دیگر مجاهدین (شورای ملی مقاومت،ارتش آزادیبخش، فرقه رجوی ...) را در فهرست تروریستها قرار داد ( دسامبر 2007)
  • هیئت نمایندگی پارلمان اروپا در ایران با انجمن نجات دیدار نمود (دسامبر 2007)
  • رئیس گروه پارلمان اروپا: سازمان مجاهدین در اتحادیه اروپا، انگلستان و آمریکا همچنان غیر قانونی و سیاست ما نفی آن است (دسامبر2007)
  • همایش ؛ مغز شویی ؛ جنایت علیه بشریت (دانشگاه تبریز، دسامبر 2007)
  • دیدار و سخنرانی پرفسور شلدون فوت و مسعود خدابنده در پارلمان بریتانیا (نوامبر 2007)
  • هیئت نمایندگی پارلمانی بریتانیا از انجمن نجات در تهران دیدار کرد (نوامبر 2007)
  • رجوی رهبر مجاهدین به اعضای فرقه اجازه ملاقات با خانواده بدهد (خدابنده، اوت 2007)
  • سایت رجوی: هیچکس ، واقعا هیچکس صلاحیت انتقاد به رهبران پاک باز آزادی را ندارد! (ایران دیدبان، چهارم اوت 2007)
  • وصلت با تروریستها؟ نه! (کنت تیمرمن، سیزده ژوئیه 2007)
  • استفاده ابزاری از نام مسعود رجوی در تبلیغات مجاهدین حاکی از شتاب گرفتن سقوط فرقه به فاجعه غیر قابل کنترل نهایی است (بریف ایران - اینترلینک)
  • گزینه هایی سخت در روند مذاکرات ایران و امریکا (مسعود خدابنده، آسیا تایمز، بیست و یکم می 2007)
  • انتشار گزارش جدید وزارت خارجه امریکا (مسعود خدابنده، سوم می 2007)
  • اظهارات ابراهيم خدابنده و جميل بصام در مورد مجاهدین خلق (فرقه رجوی) - ایسنا، هشتم آوریل 2007
  • مصاحبه تلویزیون کانال سه بریتانیا با آن سینگلتون در رابطه با مجاهدین خلق، فرقه تروریستی رجوی(سی و یکم مارس 2007)
  • نامه سرگشاده ابراهیم خدابنده به مسعود رجوی رهبر سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران (سی مارس 2007)
  • مادری التماس می کند که میشود خبری از بچه من بگیری؟!!(دکتر نوری زاده، مارس 2007)

  • اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟ (بیاد مینو)

    اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟

    بياد مينو

    .

    ... آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعين تکليف بشوم درب بنگال را از بيرون قفل ميکردند و يک نفر را بيرون مراقب گذاشته بودند . شب ساعت حدودا 10 بود من هم اعتصاب بودم و چيزي نميخوردم خيلي هم داغون بودم يکدفعه يک نفر درب زد تعجب کردم چون من نميتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و اين دفعه صدا زد ... محمود منم مينو اين صداي تنها کسي بود که داشتم تنها پشت و پناهم توي آن خراب شده به او گفتم چي ميخواي چرا آمدي اينجا حالا بايد غصه درگير شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگير شدم بعد هم از زير درب يک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا يه چيزي بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داري برو و کار را از اين خرابتر نکن او هم رفت ...


    (آقای رستمی، خانم عبداللهی و آقای فریدونی)

    محمود رستمی، بغداد، بیست و سوم نوامبر 2011

    فکر ميکنم سال 72 يا 73 بود من آنموقع 26 سالم بود توپچي تانک بودم و تعميرکار هم بودم گاها براي انجام تعميرات سيستمهاي برقي برجکها به تانکها سر ميزدم يک روز به من گفتند که برم روي يکي از تانکهاي خواهران کار کنم هميشه از اينکه روي تانک اونها کار کنم دافعه داشتم نه بخاطر خودشان بخاطر اينکه خيلي آدم را ميپاييدند بحث انقلاب بود و از اين که يک موقع مردي با زني رابطه پيدا کند ميترسيدند ما آنموقع ها فکر ميکرديم اين بخاطر اعتقادات سازمان و رعايت شرعياته و خودمان هم از اينکه مارک نخوريم رعايت ميکرديم و تا آنجا که ميشد از اين رابطه ها فاصله ميگرفتيم ولي بعضي اوقات مجبور بوديم و اينرا هم خودشان ميگفتند .

    من آنروز رفتم سراغ تانکي که گزارش شده بود خراب است تانک تحت فرماندهي خانمي بود به اسم مينو فتحعلي اورا مدتها بود ميشناختم ولي هيچ رابطه خاصي با او نداشتم سلام کردم و گفتم که به من گفته شده بيام روي تانک شما کار کنم گفت ميدونم من از او خواستم که به نفرات تحت مسئوليت خودش بگه که تا وقتي من توي تانک کار ميکنم کسي وارد تانک نشه گفت باشه من حواسم هست وقتي رفتم توي تانک هرچه نگاه کردم ديدم اصلا اين اشکالاتي که گزارش شده بود واقعي نيست و تانک مشکلي نداشت بازم ذهنم جايي نرفت و پيش خودم گفتم حتما از ناشي گري بوده اين اتفاق گاها ميافتاد ميخواستم از تانک خارج بشم که ديدم مينو خودش وارد تانک شد من کمي خودم را جمع و جور کردم و به او گفتم خواهر اشتباه شده بود اين تانک مشکلي نداره و اگر کاري نداريد من برم او گفت کمي صبر کن چندتا اشکال خورده ريز هم هست که حالا که اينجايي انها را هم رفع کن فضاي برجک تانک خيلي تنگ و محدود و اصلا جايي براي اين نيست که دو نفر توي آن راحت باشند من واقعا کمي ميترسيدم به چند دليل يک اينکه من آنموقع رزمنده بودم يعني اينکه ايدئولوژي سازمان را قبول نداشتم و اين را رسما اعلام کرده بودم و موضع گرفته بودم فکر ميکنم تقريبا 20 نفري در کل سازمان مثل من بودند که الزاما همه هم اعتقادات مشابه نداشتند ولي وجه مشترک اين بود که مجاهد نبودند و اين افراد نسبت به بقيه مجاهدين بيشتر تحت نظر بودند دوم اينکه مدتها واقعا سالها بود که تنها با دختر يا زني صحبت نکرده بودم و احساس تشويش داشتم سوم هم اينکه خيلي از اين ميترسيدم که مبادا کسي سر برسه و تحليل ناجور بکنه و من هم نتونم ثابت کنم که هيچ نيت بدي نداشتم اين نکته را هم بگويم که از نظر سازمان هر گونه ارتباط اينچنيني آلوده به کششهاي جنسي محسوب ميشد و اصلا خارج از اين در ادبيات مريم و مسعود مفاهيم ديگري وجود نداشت آنها ميگفتند هر گونه رابطه و حتي احساسي از جنس عواطف يعني ضد مبارزه يعني زندگي طلبي يعني خيانت به رهبري و خون شهدا و..............................(ببخشيد که زيا حاشيه ميرم ولي فکر مکنم بدونه اين توضيحات موضوع کمي عجيب و گنگ ميشه )

    خلاصه شروع کرد بعضي اشکالت خورده ريز را به من نشان دادن که واقعا هيچ ربطي به کار من و تعميرات نداشت مينو زني بود 30 ساله يا بيشتر فکر ميکنم 5سالي از من بزرگتر بود بسيار مهربان و خاکي بود ويژگي خاص اون اين بود که خيلي راحت بود و اصلا اهل حساب کتا ب نبود من احترا م خيلي زيادي براي او در دلم حس ميکردم البته ناگفته نماند که چشمان زيبا و گيرايي داشت هيچوقت آنروز رافراموش نميکنم از يکطرف دلم ميخواست پيش او باشم از طرفي هم همش دنبال بهانه بودم در برم .

    او قسمتي از تانک را به من نشان داد که خوب کار نميکرد اين هم بدليل کثيفي بود من که داشتم روي آن کار ميکردم پشتم به او بود ولي با تمام وجودم اورا حس ميکردم تا اينکه يکدفعه دستم را گرفت و کمي جابجا کرد و گفت بزار من هم ببينم چکار ميکني از شما چه پنهان مثل چغندر سرخ شدم و تقريبا ميلرزيدم هرگز در تمام عمر تشکيلاتي ام چنين احساسي را تجربه نکرده بودم خيلي هول شدم و تقريبا خودم را گم کرده بودم او متوجه حال من بود و فوري دستش را کشيد نميتونستم به چشماش نگاه کنم سرم پايين بود گفتم اگه اجازه ميدي من برم او هم کمي ترسيده بود به من گفت که من نميخواستم ناراحتت کنم ببخشيد من گفتم اگر اجازه بدي بعدا با تو صحبت کنم و الآن برم گفت هرطور دوست داري من هم آمدم بيرون و رفتم آسايشگاه تمام آن روز و روزهاي بعد به لحظه اي که دستش را روي دستم ديده بودم فکر ميکردم دلم ميخواست اين احساس را بتونم براي هميشه داشته باشم ولي جرات اين را نداشتم که چيزي به او بگم بعد از آن هميشه و همه جا سنگيني نگاه اورا حس ميکردم تا اينکه يک روز يکي از برادرا آمد پيش من و گفت محمود خواهر مينو با تو کار داره گفت که جلوي ترابري منتظره تو ايستاده من با شوق زيادي رفتم توي راه مستمر تلاش ميکردم پيش بيني کنم که الآن ميخواد به من چي بگه و من چه جوابي به او بدم احساس خيلي شيريني بود خيلي دلم ميخواست بفهمم که واقعا من را دوست داره يا اينکه اصلا همه داستان يک تصادف و ناخواسته بود د ر عين حال هم هي به خودم ميگفتم که محمود هول نشو خبري نيست يک وقت خر نشي پيش قدمي کني ببين اگه بفهمند از اين فکر و خيالا به سرت زده تو رو ميبرند سيم کشي ميکنند ( اين اصطلاحي بود بين برادرا , يعني ميبرند سرويس ميکنند ) آمدم جلوي ترابري ديدم کنار يک جيپ لندکروز ايستاده سلام کردم لبخند زيبايي داشت من واقعا نميتونستم زياد توي چشماش نگاه کنم سرم را پايين انداختم و گفتم با من کار داشتيد گفت آره ميخواستم بروم پمپ بنزين ولي گواهينامه ام را نياورده ام لطفا اين ماشين را براي من بيار من گفتم باشه چشم و سويچ را خواستم او سويچ را داد ولي خودش هم توي ماشين نشست در بين راه من ساکت بودم و او گاها سؤالات کشکي ميکرد مثلا ميگفت محمود ميتوني تا پمپ بنزين دنده عقب بري يا .......... من هم تلاش ميکردم خيلي جدي جواب بدهم و انگار نه انگار که ميفهمم من را سر کار گذاشته دلم ميخواست تا پمپ بنزين هزار کيلومتر بود و حالا حالا نميرسيديم در برگشت بين راه به من گفت نگه دار و من زدم کنار بعد يکدفعه چهره او خيلي جدي شد و گفت تو ميخواستي با من حرف بزني هر چي ميخواي بگو من نفس عميقي کشيدم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم به او گفتم خواهر من واقعا و صادقانه تو رو دوست دارم واز اينکه پيش شما باشم خيلي خوشحالم ولي حقيقت اينکه ميترسم من مطلقا ظرفيت برخورد سر اين مسائل را ندارم اگر کسي بخواد فردا سر دوست داشتن تو مرا س ج کنه ميزنم به سيم آخر تو ميدوني که من رزمنده هستم و نسبت به مجاهدين اين رابطه ها براي من خيلي حساستره واسه همين ميخواستم بگم اولا بخاطر اينهمه اعتماد و لطفي که به من داري واقعا سپاسگدارم ثانيا باور کن هرگز نسبت به تو احساس آلوده اي نداشتم و از ته دلم دوستت دارم هميشه برق نگاهت مثل بارون نوازشم ميده اما به من حق بده که از اين رابطه فاصله بگيرم

    کمي ساکت بود و بعد گفت خوب دير شده بنظرم بريم من هم ماشين را روشن کردم و راه افتاديم در بين راه هيچ حرفي نزد من هم همينطور نگران بودم که مگر حرف بدي زدم ولي ترجيح دادم که من شروع نکنم وقتي رسيديم مقر جلوي ترابري ماشين را پارک کردم و سويچ را دادم به او و پياده شدم او تشکر کرد و من هم رفتم سر کار خودم چند روزي با او هيچ تماسي نداشتم و تلاش ميکردم سر راه او سبز نشوم اما ميدونستم که تموم نشده تا اينکه يکروز کارگر شام بودم و بايد کارهاي آماده سازي شام را انجام ميدادم رفتم به قسمت ظرفشويي ولي احساس کردم کسي پشت سرم آمد توجه نکردم تا اينکه مرا صدا زد برگشتم ديدم خوشحال به نظر ميرسه خيلي خوشحال شدم بازم چندتا سؤال کشکي کرد مثلا بلدي اشکنه درست کني ؟ من فقط به چشماش نگاه ميکردم مثل اينکه دنبال چيزي بودم ايندفعه اون سرش را انداخت پايين بعد خيلي آروم گفت محمود (اسم من را خيلي شيرين صدا ميکرد ) من ميخواستم بگم که ا گر به احساسات تو شک داشتم هرگز با تو حرف هم نميزدم ولي حرف اصليم اينه که من هم تو رو دوست دارم و اصلا هم نميترسم باشه بايد هوشيار بود قبول دارم ولي چرا ميخواي از من فرار کني در صورتي که صادقانه حرف ميزني و من هم حس ميکنم مثلا اينکه من ترا دوست داشته باشم گناهه ؟ من فقط گوش ميکردم داغ شده بودم دلم ميخواست داد بزنم . جيغ بکشم دلم ميخواست هميشه براي اون پاک و قابل اعتماد باشم احساس ميکردم دنيا خيلي قشنگ شده واقعا با همه وجودش تمام عواطف خودشرا نثار من کرد بعد به من گفت چيزي نميگي بغض اجازه نميداد حرف بزنم فقط نگاهش ميکردم برق خاصي توي چشماش بود بعد هم مثل يک فرشته با مهربوني و وقار گفت سخت نگير من هم بلد نيستم اشکنه درست کنم و رفت.

    حدود 7-8 ماه هر فرصت پيدا ميشد با حرف ميزدم از همه جا میگفت. از زندان،خانوادش، من هم هميشه از مادرم براي اون تعريف ميکردم يا از اردوگاه اسرا خيلي دل نازک بود و فوري اشکش در ميومد. البته اينموقع ها هم خيلي قشنگ ميشد ولي هميشه تلاش ميکردم اون رو بخندونم گاها هم الکي قهر ميکرد خلاصه براي دوست داشتن يک انسان کامل بود واي اگه من مريض ميشدم خفه ميشدم تا خوب بشم ول نميکرد من هميشه هوشيار بودم که از خودم ظرفيت نشون بدم و هيچ وقت خطا نکنم اما اون اهل اين حساب کتاب ها نبود گاها چيزهايي ميگفت من فيوز ميپروندم مثلا يک روز به من گفت دلت ميخواست دختر بودي گفتم نه بعد گفت چيه از زاييدن ميترسي؟......... گفتم از اين ميترسم بمونم ترش بشم گفت اشتباه ميکني ترشي مردا خيلي ترسناکتره !

    يک روز خانم مرضيه آمده بود اشرف همه مارا جمع کرده بودند براي اجراي کنسرت توي اون جمعيت يکدفعه ديدم کسي با دست علامت ميده دقت کردم ديدم مينو ميگه بيا پشت جمعيت رفتم ديدم ايستاده يه گوشه پرسيدم نميخواي برنامه را ببيني گفت خودم برنامه دارم من ميرم توي خيابون تو با آيفا (کاميون نظامي در اشرف زياد استفاده ميشه ) بيا اونجا و اصلا هم منتظر نظر من نشد من هم با هزار ترس و لرز رفتم بعد با هم رفتيم جاده خبرنگاري 2ساعت با من حرف زد نفهميدم چه جوري گذشت. گير داده بود به من که يک چيزي بخون من خجالت ميکشيدم تا اينکه از رو نرفت و براش الهه ناز رو خوندم , خوشش اومد. لااقل اينطوري گفت. اين را هم بگم هر بار با هم يک جايي تنها بوديم يه چيزي خوردني براي من مياورد مثل شيريني يا ........(خواهش ميکنم نگيد پسره چقدر بيغيرت بوده واقعاانموقع تهيه اين چيزها سخت بود و الي خيلي دلم ميخواست بتونم به او هديه بدم )

    تا اينکه چيزي که هميشه ازش ميترسيدم سراغم آمد موضوع اين بود که رفيقي داشتم به اسم فرزاد اون هميشه با سازمان مشکل داشت و تحت برخورد بود فرزاد دعوا کرده بود و اورا توي يک بنگال(کانکس)ايزوله کرده بودند. اين بنگال براي همين کار بود وقتي کسي در وضعيت تعيين تکليف قرار ميگرفت يکبار همه رفيقهاي او بايد سرويس ميشدند اين روش کار خيلي کثيف سازمان بود هدف هم اين بود که افراد از رابطه هاي دوستانه و رفاقت زده بشوند خلاصه فرزاد رفت بيرون وديگه من هيچوقت خبري از او نشنيدم ولي مرا هم صدا کردند که ببينند موضع من چيست

    زني به اسم مهرانه که فرمانده اف ام ما بود با من برخورد ميکرد ولي دو مرد هم آورده بودند که اگر کار بجاي باريک کشيد آنها وارد بشوند من وارد اتاق شدم مهرانه بدونه مقدمه به من گفت که فرزاد را اخراج کرديم که من گفتم چه ربطي به من داره ؟ گفت آخر با تو خيلي رفيق بود من در جواب گفتم با خيليها رفيق بود و من هم غير از اون با خيلي هاي ديگر رفيقم ! خلاصه سر شمارا درد نياورم کلي مزخرف خرج من کرد من هم تا توانستم جواب دادم بعد يک کاغذ سفيد به من داد که درخواست کن که از سازمان اخراجت کنيم من به او گفتم وقتي آمدم براي تو نيامدم حالا هم هر وقت خواستم بروم از هماني که بايد درخواست اخراج ميکنم اين حرف خيلي به او بر خورد و داشت آتيش ميگرفت گفت تو مرا قبول نداري من گفتم بزرگتر از ترا هم قبول ندارم. اينجا آقايان وارد شدند ولي دست روي من بلند نکردند فقط صحنه فحش و فحشکاري شد و هر چه شايسته خودشان بود ميگفتند من هم هرچه لايق آنها بود گفتم ,

    آخر سر مرا هم به بنگال بردند تا تعين تکليف بشوم درب بنگال را از بيرون قفل ميکردند و يک نفر را بيرون مراقب گذاشته بودند .

    شب ساعت حدودا 10 بود من هم اعتصاب بودم و چيزي نميخوردم خيلي هم داغون بودم يکدفعه يک نفر درب زد تعجب کردم چون من نميتوانستم درب را باز کنم جواب ندادم دوباره زد و اين دفعه صدا زد ... محمود منم مينو اين صداي تنها کسي بود که داشتم تنها پشت و پناهم توي آن خراب شده به او گفتم چي ميخواي چرا آمدي اينجا حالا بايد غصه درگير شدن ترا هم بخورم گفت آره بخور چون درگير شدم بعد هم از زير درب يک کاغذ انداخت تو و التماس که ترا بخدا يه چيزي بخور من هم گفتم ترا به جان هر کس که دوست داري برو و کار را از اين خرابتر نکن او هم رفت ......

    توي کاغذ نوشته بود که :

    مرا صدا کردند که رابطه ات با اين پسره چيه ؟به اونها گفتم دلم براش ميسوزه و نميخوام اخراج بشه به من گفتند تو بااون رفيق شدي و برو هر چيزي سر او داري گزارش کن و بنويس, محمود اينها دنبال بهانه اند که ترا اخراج کنند به خدا اگر بري من ميميرم خواهش ميکنم برگه اخراج را امضا نکن بالاخره يه روزي اين داستان تموم ميشه.

    کاغذ را توي زير سيگاري سوزوندم تا صبح بيدار بودم صبح يک نفر ديگه آمد توي بنگال و ايندفعه نقش پليس خوب را بازي ميکرد ميگفت ما تا حالا با تو مشکل نداشتيم هميشه از تو تعريف کردند هميشه سر انگيزه هاي انقلابي تو پشت سرت گفتند از نظر ما بين تو و فرزاد خيلي فرق هست تعهد بده که ديگه به سلسله مراتب بي احترامي نميکني و.............

    من فهميدم که من را نميخواهند اخراج کنند و چيزي هم از من نداشتند فقط سر حرفي که به مهرانه زده بودم ظاهرا خيلي سوخته بود بعد هم به من گفتند از بنگال بيا بيرون و برو آسايشگاه.

    رفتم سالن يک چيزي خوردم و برگشتم آسايشگاه و 12-13 ساعت خوابيدم فردا وقتي آمدم بيرون مينو را نديدم همه اش چشمم دنبال او بود روز بعد توي سالن او را ديدم باز هم يک کاغذ به من داد. ديگه اينطوري حرفهاشو ميزد. من هيچوقت به او نامه نميدادم ولي او اينکار را ميکرد. توي کاغذش نوشته بود که سازماندهي او را عوض کردند و قرار شده بره به يک قسمت ديگه ضمن اينکه به او گفتند که براي ماموريت ميروي خارج. من اصلا باورم نميشد که او را خارج بفرستند تا اينکه حدود يک ماه بعد من داشتم روي تانک کار ميکردم که ديدم يکي بالاي سرم ايستاده نگاه کردم ديدم خودشه خيلي خوشحال شدم ولي از طرفي هم عمد داشتم يک طوري از او فاصله بگيرم احساس ميکردم زيادي مايه دردسر او شدم به همين دليل خيلي گرم نگرفتم اما اون ميفهميد و خيلي مسلط بود به من گفت که محمود من فردا ميروم فرانسه و معلوم هم نيست که کي برگردم اومدم خداحافظي کنم. دلم ميخواست هرچه زودتر بره. يخ کرده بودم. هيچي واسه گفتن نداشتم. چشمام اينقدر پر بود که نميتونستم تصوير ش را راحت ببينم. او هم گريه کرد. دستش را با دستهاي گريسي و روغني خودم گرفتم و بوسيدم در حالي که ميلرزيد به من گفت براي من بمون. من هم گفتم من براي خودم موندم ولي اگه برم براي تو ميرم !

    3 سال بعد از فرانسه برگشت آنوقتها در قرارگاه هاي مختلف پراکنده بوديم و من فقط يکبار اورا از دور ديدم و هيچ حرفي با او نزدم به دوري او عادت کرده بودم و بعد از او هم هرگز با کسي چنين رابطه اي را تا همين امروز نداشتم هميشه احساس متناقضي داشتم. هم دلم ميخواست ببينمش هم دلم شور ميزد تا اينکه در حمله امريکا کشته شد. از هزار نفر پرسيدم که مرگ او چطوري بود ولي هيچوقت جواب واقعي نگرفتم فقط هر چند وقت ميرفتم سر مزارش و به عکسش نگاه ميکردم و سؤال ميکردم که مينو به نظر تو بايد ميموندم يا ميرفتم !

    وقتي از سازمان جدا شدم فهميدم که او مجروح شده بوده واین سازمان بود که آن زمان به او قرص سيانور داد و اورا کشت.

    مينو اهل تهران بود متولد 1341 و 7سال در زندان اوين زنداني سياسي بود بعد هم توسط همسرش از طريق پاکستان به اشرف آمده بود اصلا ازدواجش بخاطر خروج بود همسر او در عمليات فروغ کشته شده بود .

    خيلي وقتها در خلوت خودم ميشنوم که ميگه: "اگه ترا دوست داشته باشم گناهه؟"

    من از سازمان جدا شدم با همه اين خاطراتي که نميتونستم جا بگذارم 22 سال از عمرم را آنجا بودم ولي به همه قول ميدم بخصوص به مينوي مهربون که هر کاري از دستم بر بياد ميکنم که ديگه دوست داشتنها گناه نباشه .

    محمود رستمي بغداد


    (زنده یاد مینو)

    ----------

    همچنین
    http://www.iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=11013

    خاطره ای از محمود رستمی

    .

    ... واقعيت اين است که سرنوشت افرادي که در اشرف هستند متاسفانه بخش بسيار تلخي از تاريخ ايران را تشکیل میدهند. از صميم قلب آرزو ميکنم همه افرادي که به لحاظ ذهنی و جسمی اسير سازمان و مشتي خرافات رجوی و تبليغات مسموم هستند نقطه اميدي پيدا کنند و هر چه زودتر خودشان را از اين تشکيلات کثيف و تار عنکبوتي خلاص نمایند. اينطور نيست که تا ابد اين سرنوشت ما باشد که بازيچه هوسهاي پليد فردی باشيم که همه ارزشهاي انساني را به خيانت و تباهي ميکشد. بايد نقطه پاياني براي اين بازي کثيف رجوی و حامیانش باشد و البته بايد در پيشگاه مردم ايران همه چيز را به داوري و قضاوت گذاشت. باز هم صميمانه آرزو ميکنم هر کسي در اشرف در هر سطحي و رده اي که هست به اين اراده آزاد دست پيدا کند ...


    (Terror Camp Ashraf- Backed by Washington in Iraq
    )

    بنیاد خانواده سحر، شهرک آزادی، دیالی عراق، اول نوامبر 2011
    http://www.saharngo.com/fa/story/1648

    مطلب زیر خاطره یکی از رهاشدگان فرقه تروریستی و مخرب رجوی است که مدتی پیش موفق به فرار از پادگان اشرف شد. او ابتدا قبل از بیان خاطره اش به معرفی خود پرداخته است. در زیر معرفی نامه و خاطره ای از آقای محمود رستمی از نظرتان میگذرد:

    من محمود رستمي متولد 1346 هستم.

    در سال 68 به سازمان مجاهدين خلق پيوستم و در 26 شهريور 1390 از پادگان اشرف فرار کردم. يعني درست 22 سال در اشرف اسیر بودم.

    به هر حال خواسته يا ناخواسته حساس ترين و کيفي ترين بخش عمرم را در اين سازمان تلف کردم ولي بسيار خوشحال و خوشبختم که قدرت تصميم گيري و اراده آزاد خودم را پيدا کردم. البته اين را مديون خيلي ها بخصوص مادرم هستم که 4 بار پشت سيمهای خاردار و حصارهای اشرف آمد و من يک بار بر حسب تصادف و اقبال صداي او را از پشت بلندگوها شنيدم و او را شناختم.

    واقعيت اين است که سرنوشت افرادي که در اشرف هستند متاسفانه بخش بسيار تلخي از تاريخ ايران را تشکیل میدهند. از صميم قلب آرزو ميکنم همه افرادي که به لحاظ ذهنی و جسمی اسير سازمان و مشتي خرافات رجوی و تبليغات مسموم هستند نقطه اميدي پيدا کنند و هر چه زودتر خودشان را از اين تشکيلات کثيف و تار عنکبوتي خلاص نمایند.

    اينطور نيست که تا ابد اين سرنوشت ما باشد که بازيچه هوسهاي پليد فردی باشيم که همه ارزشهاي انساني را به خيانت و تباهي ميکشد. بايد نقطه پاياني براي اين بازي کثيف رجوی و حامیانش باشد و البته بايد در پيشگاه مردم ايران همه چيز را به داوري و قضاوت گذاشت.

    باز هم صميمانه آرزو ميکنم هر کسي در اشرف در هر سطحي و رده اي که هست به اين اراده آزاد دست پيدا کند که يک بار هم که شده خودش بصورت آزادانه فکر کند و سرنوشت خودش را براي هميشه رقم بزند و به رهائی برسد.

    محمود رستمي – بغداد، 29 اکتبر 2011، 7 آبانماه 1390

    پايان سال 2011

    از بعد از خروج از اشرف فکر ميکردم که کار درست اين است که هر چه بوده را بايد پشت سرم دفن کنم و از اين به بعد در دنياي آزاد به فکر زندگي جديدي باشم. ولي اينطور نيست و البته که نبايد اينطور باشد.

    من 41 روز است که از اشرف خارج شده ام ميتوانم قسم بخورم که روزانه بخش عمده فکرم سرنوشت افراد آنجاست و اينکه در اولين روزهاي ژانويه 2012 در چه نقطه اي خواهند بود.

    بنا بر تجربه میشود تصور کرد که باز هم مثل روزهاي بعد از 7 مرداد 88 و 19 فروردين 90 تعدادي (البته خيلي بيشتر از قبل) کشته روي زمين باقی بمانند و تصاوير افراد مجروح و درهم شکسته در صفحات روزنامه ها و تلويزيونها منعکس گردند و اعتراضات شخصيتها و سازمانها از چهار گوشه دنيا به گوش برسند. بعد هم تفاسير حقوقي و حقوق بشري که حال آدم را به هم ميزند و معلوم نيست چرا هميشه علاج واقعه بعد از وقوع ميشود، که بيشتر حکم نمک روي زخم را دارد.

    راستي تکرار اين صحنه و اين صحنه ها چرا اجتناب ناپذير شده است؟ آيا واقعا اين سؤال حق نيست؟ واقعا نميشود جلوي تکرار چندين باره اين داستان را گرفت؟

    هميشه سؤال من بود که چرا اينقدر اين موضوع پيچيده و غامض شده و بالاخره تا کي؟

    يعني اگر آخرين نفرات هم در اشرف کشته شوند بازی به همین شکل ادامه می یابد؟

    يا خيلي ساده تر بپرسيم، حرف حساب اين وسط چيست؟ و اين حرف کيست؟

    من جواب اين سؤالاتم را تا حدودي پيدا کرده ام. قبل از ادامه مطالبم داستاني را تعريف کنم.

    در بين افرادي که در 19 فروردين امسال در اشرف کشته شدند جواني به اسم مرتضي بهشتي بود. اگر کسي با او آشنا ميشد هر گز دلش نميخواست اين رابطه را از دست بدهد. بسيار نجيب و محجوب بود و خلق و خويي واقعا انساني داشت. هميشه لبخند شيريني به لب داشت و بیانش دلنشين بود.

    مرتضي برادري در اشرف به اسم ميلاد دارد. بعد از 19 فروردين در جلسات و نشستهاي عمومي از کشته هاي 19 فروردين و مجروحين آن مثل هميشه توسط مسعود و مريم تجليل ميشد. البته منظور ايجاد انگيزه و دين براي بقيه بود که هنوز زنده بودند.

    مرگ مرتضي دلخراش بود و همه متاثر بودند و اين هيچ ربطي به حرفهاي کسي نداشت. ولي هنر رجوي سوء استفاده از همين احساسات انساني افراد است و هميشه با اين اهرم کار خودش را پيش برد. چند ماه بعد از 19 فروردين در ضلع غرب مشغول پست نگهبانی بودم. گاه خانواده هايي که از ايران براي ديدن فرزندان خودشان به اطراف اشرف آمده بودند کنار سيم خاردار مي آمدند تا شايد بر حسب تصادف هم که شده دختر، پسر، خواهر یا برادر خودشانرا ببينند که البته با واکنش بسيار زشت و کثيفي روبرو ميشدند. مبارزه فعلا به این صورت درآمده که افراد، البته با تحريک و هدایت فرماندهي از بالا، در جواب ناله ها و التماسهاي خانواده ها به آنها سنگ بزنند و ناسزا بگويند. با استفاده از تعداد زيادي بلندگو 24 ساعته نواري را پخش مي کنند که قبلا براي اين کار ضبط شده و پر از شعار و توهين و ناسزا به خانواده هاست. اين کار باعث میشود که اولا افراد صداي خانواده ها را از بلندگوهای بيرون نشنوند و ثانيا با مارک مزدور و خود فروخته زدن به خانواده ها ترس از ملاقات افراد با آنان را توجيه نمایند.

    آنروز در بين خانواده ها دختر جواني بود که عکس ميلاد و مرتضي را در دست داشت. بسيار بيقرار بود و التماس ميکرد. ميگفت شما را به خدا قسم ميدهم به من هرچه میخواهید بگوئید، به من بگوييد جنایتکار، خودفروخته، به من بگوييد اطلاعاتي، مزدور، هر چه ميخواهيد بگوييد، ولي فقط بگذاريد 5 دقيقه برادرم ميلاد را ببينم.

    ديدن اين صحنه استخوانهاي هر مرد با شرفي را خورد ميکرد. طبعا براي من اولين واکنش دروني ام اين بود که خواهران خودم تداعي میشد. من ساعتها به اين خانم و اين صحنه فکر می کردم. خيلي دنبال انسانيت و حریت مورد ادعای مسعود رجوي گشتم.

    ولي فقط سيم خاردار بود و اشکهاي دختر جواني که براي ديدن برادر خودش هر مصيبتي را به جان خريده بود. او فقط ميخواست 5 دقيقه برادرش را ببيند، همین و همین.

    بگذاريد خدا، تاريخ، جامعه و "خلق قهرمان ايران" قضاوت کند.

    ميشود جلوي امتداد و تکرار اين سرنوشت تلخ را گرفت. يکبار بايد براي هميشه به اين داستان پايان داد. تاريخ بشر مملو از انقلابات و مبارزات انقلابي بوده ولي در عين حال مملو از انحرافات و خيانتها هم بوده است. به همه ارزشها و مقدساتم قسم مسير فعلي اشرف مبارزه نيست. این وضعیت مطلقا انتخاب اشرفيها نيست. اين فقط برزخي ساخته اشتباهات و انحراف یک فرد خودکامه است که مورد حمایت غرب می باشد. به من اين حق را بدهيد که بعد از گذراندن 22سال عمرم در اشرف ادعا کنم که اشرفيها همه این را ميفهمند ولی در آنجا اسیر هستند.

    هيچکدام از ما نه با دولت عراق جنگ داشتيم نه ادعاي آزاد کردن مردم عراق و خاورميانه را در سر می پروراندیم و نه مزخرفاتي که به خورد ما ميدادند را باور میکردیم. ولي به هر حال بدليل بودن در اشرف به خرافات مسموم آلوده بوديم. باور کنيد 2% آنچه الآن ميفهمم و ميبينم را نه ميفهميدم و نه ميتوانستم ببینم و بفهمم. وقتي از اشرف بيرون آمدم يک سرباز عراقي موبايلش را داد و گفت با خانه ات تماس بگير. ولي من بلد نبودم با موبايل کار کنم، و اين در حالي بود که بر اثر تبليغات سوء و مسموم سازمان انتظار خشونت از جانب عراقی ها را داشتم و اين که من را با دستبند جابجا کنند و تحت آزار و شکنجه قرار دهند.

    دين من به همه افرادي که هنوز در آنجا گرفتار هستند حکم ميکند که هر چه را که ميفهمم بنويسم و بگويم. نميدانم، شايد در جلوگيري از مرگ کسي يا در آزاد شدن کسي به اندازه ارزني موثر باشد، و البته به اين دلگرم و سربلندم که اراده کردم مثل هر انسان ديگري آزاد زندگي کنم.

    محمود رستمي، شهرک آزادی، عراق
    28 اکتبر 2011


    عکس دوران دانشجويي مرتضي بهشتي

    ------------

    همچنین
    http://www.iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=11062

    "فرمانده فتح الله": خاطره ای از ابوالفضل فریدونی، همراه با معرفی نامه و اعلام جدائی

    .

    ... براستی که سرابی بیش نبود. سرابی که جز گذر بیهوده عمر و ملالت و خستگی و یأس و ناامیدی و سرخوردگی چیزی عایدم نکرد، البته به غیر از اینکه چهره زشت و کریه رهبر سازمان مجاهدین خلق یعنی مسعود رجوی را شناختم. من توانستم در پس آن چهره های آراسته و بزک کرده، تجسمی از شیطان را ببینم. شیطانی که نقاب صالحین و صدیقین را به صورت داشت. چه بسیار انسانهای درمانده ای که در قربانگاه آز و طمع و قدرت طلبی و شهوت این شیاطین قربانی شدند. دختران و پسران جوان اما پژمرده ای که چون شمع سوختند و آب شدند. پیوندهایی که گسسته گشتند. حصارهایی که یکی پس از دیگری قد برافراشتند و افراد را در اسارت فرو بردند ...

    بنیاد خانواده سحر، بغداد، هشتم نوامبر 2011
    http://www.saharngo.com/fa/story/1652

    ابوالفضل فریدونی چند ماهی است که از پادگان فرقه ای اشرف فرار کرده و بیرون آمده است. او در شهرک آزادی در عراق علاوه بر انجام وظایف محوله در یاری رساندن به خانواده ها، دستی هم به قلم میبرد و مطالب زیادی نوشته و به بنیاد خانواده سحر تحویل داده است.

    اولین نوشته او مربوط به معرفی و اعلام جدائی خودش از سازمان می باشد (حدود سه ماه قبل) که در زیر ملاحظه می نمائید. در ادامه خاطره ای از وی تحت عنوان "فرمانده فتح الله" آورده میشود:

    اعلام جدائی ابوالفضل فریدونی به قلم خودش
    2011 05 20

    اینجانب ابوالفضل فریدونی، عضوسابق سازمان مجاهدین خلق، که اخیرأ موفق به فرار از قلعه اشرف شده ام، بدینوسیله رسمأ جدایی خود را از این سازمان اعلام می کنم.

    من در بهمن سال 1382 به سازمان مجاهدین خلق پیوستم و از آن زمان تا موقع فرارم در قلعه اشرف محبوس بودم. یعنی قریب به هشت سال از عمرم را بطور شبانه روزی و تمام وقت در قلعه اشرف سپری کردم.

    اواخر سال 88 تصمیم به خروج از اشرف گرفته بودم و فکر میکردم که می توانم با درخواست رسمی از مسئولین و اعلام این موضوع که دیگر مایل به ماندن در اشرف نیستم از اشرف خارج شوم. به همین خاطر دو بار درخواست کتبی برای خروج دادم که شدیدأ مورد مخالفت مسئولین قرار گرفتم و نیز با برگزاری نشستها و بحثهای فراوان برای من، مانع خروجم شدند. از طرف دیگر به شدت مرا تحت مراقبت و کنترل قرار دادند، تا اینکه سرانجام توانستم با برنامه ریزی و استفاده از فرصتی مناسب از اشرف فرار کنم و خودم را نجات بدهم.

    من مجبور به فرار از مکانی شدم که هشت سال پیش با اشتیاق و امید به آنجا وارد شده بودم. براستی که سرابی بیش نبود. سرابی که جز گذر بیهوده عمر و ملالت و خستگی و یأس و ناامیدی و سرخوردگی چیزی عایدم نکرد، البته به غیر از اینکه چهره زشت و کریه رهبر سازمان مجاهدین خلق یعنی مسعود رجوی را شناختم.
    من توانستم در پس آن چهره های آراسته و بزک کرده، تجسمی از شیطان را ببینم. شیطانی که نقاب صالحین و صدیقین را به صورت داشت. چه بسیار انسانهای درمانده ای که در قربانگاه آز و طمع و قدرت طلبی و شهوت این شیاطین قربانی شدند. دختران و پسران جوان اما پژمرده ای که چون شمع سوختند و آب شدند. پیوندهایی که گسسته گشتند. حصارهایی که یکی پس از دیگری قد برافراشتند و افراد را در اسارت فرو بردند.

    در قلعه اشرف، در حیطه و سیطره حکومت مسعود رجوی، جز دروغ و دغل و دورویی و ریاء چیزی نیست، جز قید و بند و حصار و دیوار برای جدا کردن انسانها از دنیای آزاد بیرون خبری نیست، جز ممنوعیت برای آزادی و آزاد بودن کاری نیست، و جز فحش و ناسزا و تهمت و تحقیر نسیبی نیست.
    مسعود رجوی همانند شاهی سرمست از داشتن شاه بانویی چون مریم و جایگاهی چون رهبری سازمان مجاهدین خلق، چنان خویش را قدر قدرت و قوی شوکت و عقل کل میداند که دیگر برای هیچ چیز و هیچ کس ارزشی قايل نيست. همه اعضاء و حتی هواداران و خانواده های اعضای مجاهدین خلق باید از او اطاعت محض داشته باشند - اطاعتی بی چون و چرا. او با کشیدن دیواری زنانه به گرد خود، از زنان بخت برگشته ای که شورای رهبری خوانده می شوند، مسیر دستیابی سایر رقیبان به جایگاه رهبری را مسدود نموده و خود را رهبر مادام العمر و مطلق سازمان مجاهدین خلق معرفی کرده است. رهبری که وانمود میکند که آزادی خلق قهرمان ایران و سایر نقاط جهان فقط در دستان اوست.

    من بدرستی می دانم که بعد از خروجم از اشرف و نیز بعد از نوشتن این مطالب، همانند سایر دوستانم که قبلا این مسیر را پیموده اند، بریده، خائن، مزدور رژیم، نفوذی وزارت اطلاعات و ... خوانده میشوم، چرا که این سنت و قانون سازمان مجاهدین خلق و فرمان قاطع مسعود رجوی است (هر کس که با ما نیست پس بر ماست). او حتی خانواده های محترمی که برای دیدار فرزندانشان پشت دربهای اشرف حاضر شدند را «فامیل الدنگ» می نامد. بگذار هر چه می خواهد بگوید، ما را چه باک از یاوه هایی که می بافد و خواهد بافت.

    در اینجا مایلم از خانواده های عزیزی که در پانزده ماه گذشته با فداکاری و تحمل سختیهای فراوان، همچنان بر خواسته های بر حق خود، که همانا دیدار با عزیزان اسیرشان در قلعه اشرف می باشد و بر این خواسته پای می فشارند و از آن کوتاه نمی آیند، تشکر و قدردانی کنم. باشد که بزودی زود به آرزوی قبلی شان که اینقدر بخاطر آن مقاومت کردند برسند.

    در پایان می خواهم توجه همه نهادها و سازمانهای حقوق بشری، کمیساریای عالی پناهندگان، و صلیب سرخ جهانی را به غم انگیز ترین و دردناکترین و در عین حال شرم آورترین فاجعه انسانی در سازمان مجاهدین خلق، خصوصأ در اشرف جلب نمایم. در عصری که عصر ارتباطات نامیده می شود و جهان بخاطر وسعت، سرعت و سهولت ارتباطات، به دهکده ای کوچک تشبیه می گردد، ساکنان اشرف از کمترین امکانات ارتباطی و نیز از پیش پا افتاده ترین آزادیهای فردی و مدنی بی بهره اند. آنها حق استفاده از وسایل ارتباط جمعی مانند رادیو، تلویزیون، روزنامه، مجله، . . . و اینترنت را ندارند. آنها حق ندارند با هیچ کس تماس تلفنی داشته باشند. آ نها حتی دسترسی به تلفن و موبایل هم ندارند. حق ندارند با دوستانشان که در کنارشان هستند صحبت خصوصی داشته باشند. حق ندارند با خانواده هایشان دیدار داشته باشند. حق ندارند تشکیل خانواده (که اصلی ترین نهاد جامعه بشری است) بدهند. اینها همه قوانینی هستند که توسط مسعود رجوی وضع شده و توسط فرماندهان قلعه اشرف مو به مو اجراء می شوند.

    آیا واقعا نهادها و سازمانهای حقوق بشری از این همه نقض حقوق بشر که در فرقه مسعود رجوی صورت می گیرد بی اطلاع هستند؟ آیا خبر ندارند که در اشرف چه می گذرد؟ براستی این نهادها و سازمانها چگونه می خواهند در آینده پاسخگوی سهل انگاری و بی عملی خود باشند؟ در آینده ای که قطعأ چهره واقعی مسعود و مریم رجوی و فرقه مخوف و وحشتناکشان برملا خواهد شد.
    ف
    ریاد من بعنوان کسیکه از زندان رجوی خلاص شده، پژواک فریاد کسانی است که در قلعه اشرف اسیر و محروم ازهرگونه آزادی هستند. انسانهایی که بحق باید آنان را بردگان نوین قرن بیست ویکم نامید.

    ای آنانیکه این فریاد را می شنوید. بر شماست که برخیزید و قدمی بردارید. همین امروز کاری انجام دهید، چرا که فردا خیلی دیر خواهد بود.


    خاطره ای از ابوالفضل فریدونی
    "فرمانده فتح الله"

    چند ماهی بود که سازماندهیم تغییر کرده بود و از مقر دوازده به مقر پنج منتقل شده بودم. یک روز در تجمع یکان به مسئولم گفتم که دنبال کتابی هستم که اگر ممکن است هماهنگ شود تا بروم و از کتابخانه بگیرم. گفت مشکلی نیست و میتوانم به رابط کتابخانه یعنی برادر مهدی افتحاری مراجعه کنم و اسم کتاب را بدهم و او خودش از کتابخانه برایم می آورد. گفتم من این برادر مهدی افتخاری را نمیشناسم . با تعجب نگاهم کرد و گفت: "تو چند ماه است به این یکان آمده ای و هنوز مهدی افتخاری را نمیشناسی، او فرد مهمی است، خودم او را به تو نشان میدهم."

    آنروز که برای اولین بار مهدی افتخاری را دیدم فکر کردم که مسئولم مرا دست انداخته است، چون مردی را که میدیدم اصلا به سوابقی که در خصوص او گفته میشد نمیخورد. پیرمردی زار و نحیف و ژولیده می دیدم با قدی خمیده و صورتی زرد و تکیده. موهای کم پشت و سفید و شانه نکرده اش بد جوری توی ذوق میزد. لباسهای اتو نکرده ای به تن داشت و کمربندش انگار روی کمرش بند نبود و شلوارش کمی پایین افتاده بود. گوشه پیراهنش هم از شوارش بیرون زده بود. پاشنه کفش رنگ و رو رفته اش را هم خوابانده بود. نمیتوانستم باور کنم که چنین فرد مهم و سرشناسی چنین حال و روزی داشته باشد. حتی با آدمهای معمولی مسئله دار اشرف هم جور در نمی آمد. انگار از دنیای دیگری آمده بود. بالاخره با تردید و بی رغبتی جلو رفتم و سلام کردم و موضوع کتاب را گفتم. با چشمهای گود رفته اش نگاهی به من کرد و جواب سلامم را داد و گفت که برایم می گیرد.

    شب که به آسایشگاه رفتم دیدم کتابی را که خواسته بودم روی تختم گذاشته است. کتاب را برایم آورده بود، اما یک سئوال در ذهنم به جا گذاشته بود. یک جور حس کنجکاوی سر این موضوع در دلم مانده بود. بالاخره نتوانستم طاقت بیاورم. به ذهنم زد سراغ یکی از بچه ها که فکر می کردم میتوانم از او سئوال کنم بروم (به اصطلاح خودمان می توانستم با خیال راحت با او محفل بزنم). یک گوشه خلوت او را پیدا کردم و از او در خصوص مهدی افتخاری پرسیدم و سؤال کردم که چرا وضعیتش به آن شکل است. او گفت که چرا دنبال دردسر میگردم. گفتم فقط میخواستم قضیه را بدانم. گفت داستانش قشنگ نیست و خیلی هم بودار است و بهتر است خودم را درگیر نکنم. اما وقتی اصرارم را دید گفت:

    "مهدی افتخاری یکی از بالاترین فرماندهان سازمان و همچنین طراح و فرمانده اصلی فرار مسعود رجوی و بنی صدر از تهران در سال 1360 بود. او فرمانده تیپ مهندسی رزمی ارتش آزادیبخش ملی در عملیات چلچراغ و فرمانده یکی از محورهای عملیات در عملیات فروغ جاویدان بود که سه تیپ رزمی را فرماندهی می کرد. او نقش بسیار مؤثری در سازمان و تشکیل ارتش داشت. در مجموع فرمانده بزرگی بود. خود مسعود رجوی از او همیشه با عنوان "فرمانده فتح الله" نام می برد."
    از او پرسیدم: "پس چرا اینطوری شده است؟ آیا مریض شده؟ بلایی به سرش آمده؟"

    گفت: "در یک کلام او پای بحثهای انقلاب ایدئولوژیک مسعود رجوی نیامد و اصلا انقلاب ایدئولوژیک و مریم رجوی را قبول نداشت و خلاصه به مسعود نه گفت و دقیقا بهمین خاطر مورد خشم و غضب مسعود رجوی قرار گرفت. بعضی از مسئولین می گفتند که مسعود در نشستها بشدت به او تهاجم و توهین میکرد و گاه این فرمانده بزرگ را بطور هیستریک مورد بی حرمتی و حتی فحاشی جنسی قرار می داد. مسعود یکبار به وی گفت که او هیچ ارزشی برایش ندارد و اصلا چیزی به حساب نمی آید. او هم در جواب مسعود ساکت بود وفقط نگاهش می کرد. شاید خودش را تنها می دید. شاید هم مسعود رجوی را به سخره گرفته بود و در دل به او میخندید و او را بی ارزشتر از آن میدید که جوابش را بدهد و یا شاید هم اصلا بی خیالش شده بود، نمی دانم. او کلا بی خیال زندگی شده و اعتراضش را به صورتی که مشاهده کردی بیاد میکند. اما شک ندارم که مسعود رجوی خیلی دلش میخواهد سر او را هم مثل خیلی های دیگر زیر آب کند. همانطور که سر علی زرکش و دیگرانی که با کارهایش مخالف بودند را زیر آب کرد. معلوم نیست. شاید رجوی گذاشته تا سر یک فرصت مناسب کار او را بسازد. الان هم که خودت می بینی مهدی افتخاری را دور انداخته و او را بلحاظ شخصیتی و تشکیلاتی با فشارهای روحی و جسمی کشته و از بین برده است. او الان هیچ جایگاهی در سازمان ندارد. در این سالها هم یا در مزرعه کشاورزی می کرد و یا کارهای پیش پا افتاده ای که به او می دادند را انجام میداد. الان هم بخاطر بیماریش نمیتواند کار کند و برای همین هم رابط کتابخانه شده است که یعنی عملا هیچ کاری ندارد تا انجام دهد چون مگر کسی فرصت کتاب خواندن دارد. اینهم از داستان مهدی افتخاری که میخواستی بدانی. هر چه میدانستم گفتم و امیدوارم جائی لو ندهی که سر مرا هم بباد بدهی."

    تازه داشتم میفهمیدم که چرا این آقای مهدی افتخاری فرد مهمی است. بله او مهم بود چون جلوی مسعود رجوی ایستاده بود و بد جوری چرت او را پاره کرده و عصبانی اش نموده بود. فرد مهمی بود چون رجوی می خواست به هر نحو شده سرش را زیر آب کند. آخر او تابویی را شکسته بود که جرمش حداقل مرگ است. او زیر بار به اصطلاح انفلاب مریم و شهوترانی مسعود نرفته بود و نخواسته بود به این موضوع اذعان کند که مریم قجر عضدانلو یک شبه رهبر شده و این موضوع هم اصلا هیچ بوی گندی نمیدهد بلکه فقط یک جور انقلاب است، یک انقلاب ایدئولوژیک، یک انقلاب رهاییبخش، انقلابی که با آن همه زنها به رهایی میرسند و با آزادی کامل میتوانند زیرآب خانواده و همسر و فرزند را بزنند و خود را دربست در اختیار رجوی بگذارند. حتی باید اسمش را هم "رهایی زن ایرانی" گذاشت و شوهر قبلی هم البته نباید خم به ابرو بیاورد و تازه باید بلند شود و از این موضع دفاع کند و بدهکار هم باشد رهبر چنین لطفی در حق او کرده است.
    تازه فهمیده بودم که آقای مهدی افتخاری بد جوری با رهایی زنهای ایران و شاید جهان مخالفت کرده و لذا صرفا داشت تاوان مخالفتش را میداد. او داشت تاوان مخالفتی را میداد که در واقع باید همه اعضای سازمان پایش می ایستادند و جلوی رجوی را میگرفتند. او یکه و تنها جلوی دیو تنوره کش اشرف ایستاد و نهایتا جانش را هم ذره ذره پای این موضوع داد.

    این اواخر مهدی افتخاری را کمتر در مقر میدیدم. ظاهرأ حالش خوب نبود و در امداد بستری بود. یادم است چند روز قبل از فرارم از اشرف یک روز او را در مقر دیدم. بشدت لاغر و ضعیف شده بود. لاغرتر و ضعیف تر از روز اول که او را دیده بودم. بالاخره دکترهای آلت دست رجوی او را به تدریج زجرکش کردند.

    به هیچ وجه قصد ندارم از مهدی افتخاری یک قهرمان بسازم. او قهرمان داستان من نیست. او قهرمان هیچ داستانی نیست. داستان من اصلا قهرمان ندارد و اگر بخواهم دقیقتر بگویم این اصلا داستان نیست که قهرمان داشته یا نداشته باشد. من داستان نمی گویم. این فقط یک جور واگویه است. این بیان یه درد است. نشان دادن یه غده و دمل چرکیست که روی تن زخمی و ریش ریش تاریخمان حک شده و برای نسل های آینده به ارث گذاشته میشود. مهدی افتخاری قهرمان نیست. او حتی دیگر مهم هم نیست. فرمانده فتح الله مرد. آنهم با فلاکت و بدبختی و درماندگی و یقینا در منتهای پشیمانی از اینکه یک عمر فریب مسعود رجوی را خورده و براش هر کاری کرده بود - مثل خیلیهای دیگر در سازمان که الان راه پس و پیش ندارند. اما اگر نخواهم از حق بگذرم. باید به افتخاری و زرکش و چند نفر دیگری که جلوی مسعود رجوی ایستادند و بهای سنگینی هم برایش پرداختند تبریک بگویم که کاری که کردند از خیلیهای دیگر بر نمی آمد و جرأتش را نداشتند. خیلی ها با اینکه خوب میدانستند که انقلاب ایدئولوژیک فریبی بیش نیست و فقط کلاه گشادی است که مسعود اول بر سر مریم و بعد بر سر همه اعضای سازمان گذاشته است صدایشان در نیامد. مسعود در حال حاضر نیز با شارلاتان بازی و بذل و بخششها و ریخت و پاشهای بی حساب و کتاب در خارجه و به قیمت خون نزدیک ترین یارنش سر پا مانده است.

    چیزی که میخواهم ارائه دهم نمایی از درون سازمان و فرقه مخوف و وحشتناک مسعود رجوی به مردم ایران و نهادها و سازمانهای حقوق بشری بین المللی است. میخواهم واقعیتهای موجود را بگویم تا بلایی که بر سر مهدی افتخاری و زرکش و رازانی و دیگران آوردند سر بقیه بچه های اسیر در اشرف نیاورند. میخواهم بگویم که جایی بر روی کره خاکی هست که ارزشهای انسانی به شنیع ترین شکل ممکن به سخره گرفته شده و کسی هم به فریادشان نمیرسد. امیال پست حیوانی را بجای ارزشهای والای انقلابی و انسانی قالب کردند و صدای هیچ کس در نمیآد. هزاران کانون گرم خانواده را بنام انقلاب ایدئولوژیک از هم دریدند و کسی معترض نشد. صدها زن و دختر جوان را در منتهای پستی به اسم حوض شورای رهبری و رقص رهایی با مسعود به قربانگاه هوی و هوس و شهوت رانی او بردند، غیرت هیچ کس بجوش نیامد. سر هر مخالفی را براحتی زیر آب کردند، کسی خبردار هم نشد. انسان ها را بیش از دو دهه در حصار و بیخبری نگاه داشته و تا توانسته اند استثمار کرده اند، سازمان های حقوق بشری گوشه چشمی هم نشان ندادند. با تحریک دولت و ارتش عراق جنگ درست کردند و از تن و بدن فرزندان مردم دیوار گوشتی ساختند و آنها را به کشتن دادند تا نانش را بخورند و رجوی به حیات خفیف و خائنانه اش با دریوزگی به پیشگاه غربی ها ادامه دهد، از هیچ کس فریادی بلند نمیشود.

    من فقط میخواهم فریاد بزنم و بگویم: "آهای آدمها، آهای کسانی که صلیب خونین مسیح را به دوش میکشید و خودتان را صلیب سرخ می نامید، آهای کسانی که پرچم انسانیت را بلند کرده اید و سنگ حقوق بشر را به سینه می زنید، آهای کسانی که در سازمان ملل نشسته اید و ادعا میکنید که برای یاری مردمی که تحت ظلم و ستم قرار دارند هیچ مرز و مانعی نمیشناسید، آهای کسانی که این نوشته را میخوانید و این فریاد رو می شوید، بی شک به ندای وجدانتان گوش میدهید وبرای شرافت خود و جامعه بشری ارزش قائلید بدانید که در سازمان مجاهدین خلق به اسم مبارزه و به اسم تحقق جامعه بی طبقه توحیدی و به اسم آزادی، انسانها را به صلیب می کشند و شرافت انسانی رو ذبح می کنند، در اشرف حقوق و آزادیهای فردی و انسانی را به سخره می گیرند. مسعود رجوی بخاطر به بازی گرفتن سرنوشت انسانهای بیچاه ای که در دامش گرفتار شده اند و نیز بخاطر بازی دادن نهادها و سازمانهای حقوق بشری دارد به ریش همه می خندد و بیشتر از همه به ریش خانواده هائی میخندد که فرزندانشان را با فریب و نیرنگ اسیر کرده است. اما او غافل از این است که هنوز وجدانهای بسیاری بیدارند، هنوز شرافت و غیرت نمرده است. انگار مسعود رجوی ندیده یا یادش رفته که عاقبت جنایتکاران چیست و چگونه تاوان همه اعمال زشت و جنایتکارانه شان رو میدهند و به سزای کردارشان میرسند. این قانون تکامل است، این منطق تاریخ است، و این مشیت خدشه ناپذیر الهی است و استثنا هم ندارد. براستی آیا روز مسعود رجوی نزدیک نیست؟

    -------------

    ----------

    همچنین:
    http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=10982

    نامه سر گشاده به خانم کاترین اشتون از طرف خانواده های گروگانهای رجوی در کمپ اشرف

    .

    ... خانواده ها مصر هستند که قبل از هر چیز بعنوان پدران، مادران و فرزندان به شما خاطرنشان کنند که آنها نه بخشی از مسئله که بخشی از راه حل این معضل هستند. شما علاقه خود به این موضوع را با انتصاب آقای ژان دو رویت، سفیر سابق بلژیک در اتحادیه اروپا، بعنوان مشاور شخصی تان در مورد کمپ اشرف نشان داده اید. مطمئنا ایشان مسائل را تحقیق و راه حل های مختلف را بررسی و ارائه خواهد کرد. البته منظور من از مسائل از یک طرف مشخصا مسائلی چون قانون اساسی، ضوابط و تاکید دولت منتخب عراق است بر حق حاکمیت ملی و استقلال کشور و از طرف دیگر خواسته های غیر قانونی و غیر معقول رهبران فرقه و گروگانگیرهایی که هیچ کس و هیچ چیز جز منافع خودشان را نمایندگی نمی کنند و نشان داده اند که برای رسیدن به این منافع از کشتار دیگران واهمه ای ندارند ...

    آن سینگلتون، مشاورین استراتژی خاورمیانه، بیست و پنجم اکتبر 2011
    http://mesconsult.com

    لینک به متن اصلی (انگلیسی)
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=10981

    خانم اشتون عزیز

    اگر چه قابل پیشبینی ولی جالب توجه است که باز همزمان با اطلاعیه اخیر شما مبنی بر این که شش کشور امریکا، انگلستان، فرانسه، آلمان، چین و روسیه حاضرند در صورت توافق ایران بر مذاکراتی معنی دار و جدی ملاقاتها در جهت بحث روی برنامه هسته ای را در هفته های آینده شروع کنند، ما شاهد تشدید هیستریک حمایت ها از فعالیت های تبلیغاتی مجاهدین خلق در جهت منحرف کردن مسائل جدی با تبلیغات پر خرج مغلطه آمیز و دروغ و دغل های معمول هستیم.

    روز شنبه گذشته ماموران اجیر و حقوق بگیر معمول سازمان مجاهدین خلق بار دیگر با دست باز تظاهراتی را در جلوی کاخ سفید ترتیب دادند و البته باز با درخواستهایی بی ربط و خسته کننده ای همچون تقاضای حذف نام این گروه از لیست تروریستی ایالات متحده.

    در بروکسل اما به مریم رجوی، زن رهبر ایدئولوژیکی فرقه، این امکان داده شد تا برای تثبیت و تبلیغ تروریسم فرقه مطبوعش در ساختمانی از پارلمان اروپا حاضر شود. در این جلسه نیز وی تمام سعی خود را بکار برد تا مسئله بی ربط دیگری بنام کمپ اشرف در کشور عراق را با مسائل مربوط به برنامه های هسته ای ایران در آمیخته و از موضوع نتیجه بگیرد که امریکا باید سازمان مجاهدین را از لیست تروریستی خارج سازد. با کمال تاسف باید به شما خاطر نشان کنم که وی از پلاتفورم، اتاق و ساختمانی که به خرج اتحادیه اروپا در اختیارش قرار داده شده بود حداکثر سوء استفاده را کرد تا همزمان و تا حد امکانش از پشت بلندگوی شما به مردم عراق و دولت منتخب آن توهین کند و ناسزا بگوید.

    مطمئنا سازمان مجاهدین یدی طولانی در تبلیغ و اعلام روزانه قیمت فروش خود بعنوان وسیله ای قابل استفاده برای محافل ضد ایرانی دارد ولی مایه تاسف است که کریدورهای قدرت در اروپا بدین شکل بی در و پیکر بعنوان مرکزی برای تبلیغ "تروریستهای مورد علاقه واشنگتن" مورد استفاده قرار بگیرند. متاسفانه پیام طبیعی چنین کاری جز این نیست که اروپا با این حرکت سعی می کند تا برگ کریه حمایت از تروریسم را بار دیگر برای استفاده در مذاکرات هسته ای پیش رویش با ایران آماده کند. سوال این است که آیا کمیسیون اروپا قرار است منافع عالیه اروپا را نمایندگی نماید یا شما فقط نمایندگی اهداف و سیاست های جناح هایی محدود و فوق راست در امریکا و اسرائیل را بر عهده دارید؟

    اگر چه ما معتقدیم که این تحرکات بر خلاف و بر علیه منافع شما است ولی ما همچنین معتقدیم که اینها مسائلی سیاسی هستند که در چهارچوب فعالیت های موجود ما جا نمی گیرند. مهمترین و اولیه ترین نگرانی ما این است که شما را قانع کنیم تا اجازه ندهید تا مسئله کمپ اشرف در عراق و ساکنین مریض و کهنسال آن باز و طبق معمول بعنوان توپ فوتبال در بازی های سیاسی موجود با لگد به اینطرف و آنطرف پرتاب شوند.

    مطلع شدیم که خانم رجوی در جلسه مورد بحث تشکرات فراوان خود از شما در حمایتتان از گروه تروریستی مجاهدین خلق و بر علیه دولت منتخب عراق را اعلام نموده است. اگر این درست باشد که چنین سوء استفاده ای از موقعیت و دفتر شما جای تاسف عمیق دارد. اگر این موضوع درست باشد، شما اکنون بجای حمایت از قربانیان یک فرقه تروریست در کنار رئیس فرقه و در جایگاه پشتیبان تروریست ها قرار گرفته اید.

    همه میدانند که خانم رجوی کما این که همسر فراریش مسعود رجوی به هیچ وجه افراد گرفتار در داخل کمپ اشرف را نمایندگی نمی کنند. همه میدانند که رجوی ها نماینده هیچ کس جز منافع حقیر شخصی خودشان نیستند.

    مطلع هستید که دولت عراق در سالهای اخیر به کرات به رابطین اتحادیه اروپا توضیح داده و از آنها خواسته است تا از سازمان تروریستی مجاهدین خلق برای فشار بر کشور عراق استفاده نکنند. این مسئله تا جایی پیش رفته که عراق مجبور شود تا بارها اعتراض خود نسبت به استفاده اتحادیه اروپا از مجاهدین خلق و تروریست ها در امور داخلی عراق و از جمله انتخابات گذشته را بصورت کتبی و شفاهی اعلام نماید. دولت نخست وزیر دکتر مالکی نیز مشخصا بارها در مورد استفاده از تروریسم برای پیشبرد اهداف خارجی در کشورعراق اخطار داده است. طبعا این درگیری های سیاسی خارج از بحث ما می بایست در مکانی دیگر و توسط مقامات ذیربط دیگری بررسی شده و واکنش های لازم را دریافت کنند. علاقه ما صرفا به مشغله جدید شما است و مسئولیتی است که اکنون بطور خاص در مورد برخورد با مسائل کمپ اشرف در عراق به عهده گرفته اید.

    همانطور که میدانید اکنون حدود 3400 تن ایرانی در شرایطی خطرناک و تحت کنترل فکری فرقه ای در کمپ گرفتارند. این ها گروگانهای مسعود رجوی رهبر مجاهدین خلق در استان دیالی عراق در کمپ اشرف هستند. از سال 2003 و زمانی که سازمان مجاهدین خلق و کمپ اشرف تحت حفاظت و حمایت نیروهای نظامی امریکایی قرار گرفت، مسعود رجوی در قبال هر گونه دخالت و سعی برای نجات بدون خونریزی نفرات گرفتار در داخل کمپ بشدت مخالفت و مقاومت کرده است. بر کسی پوشیده نیست که رجوی با گروگان گرفتن این افراد امنیت، حفاظت و آینده خود را بیمه کرده است و بدین طریق تا بحال از محاکمه به جرم جنایات جنگی و جرائم ضد بشری طفره رفته است. مسلما مطلعید که هم دولت عراق و هم جامعه بین المللی وی را به چنین جنایات و جرائمی متهم کرده اند.

    شما همچنین واقفید که بسیاری از خانواده های این گروگانها از فوریه سال 2009 به تناوب در خارج از محوطه این کمپ حضور یافته، سعی نموده اند تا راهی برای دیدار با جگرگوشگانشان یافته از ادامه نقض حقوق اولیه انسانی آنها توسط سران مجاهدین خلق جلوگیری کنند. اکنون که این نامه نوشته می شود بخشی از خانواده ها از استان گیلان در ایران راهی کمپ شده اند و ما این نامه را از طرف جمعیت کثیری از همین خانواده های گروگانهای فرقه مجاهدین خلق و حامیان غربی آنها در واشنگتن، لندن و بروکسل می نویسیم. (متاسفانه صدای این ایرانیان عادی در راهروهای قدرت و مطبوعات غربی، زیر سایه هیاهوی ضد ایرانی که بر این محافل حاکم گردیده گم شده و شنیده نمی شود). خانواده ها مصر هستند که قبل از هر چیز بعنوان پدران، مادران و فرزندان به شما خاطرنشان کنند که آنها نه بخشی از مسئله که بخشی از راه حل این معضل هستند.

    شما علاقه خود به این موضوع را با انتصاب آقای ژان دو رویت، سفیر سابق بلژیک در اتحادیه اروپا، بعنوان مشاور شخصی تان در مورد کمپ اشرف نشان داده اید. مطمئنا ایشان مسائل را تحقیق و راه حل های مختلف را بررسی و ارائه خواهد کرد. البته منظور من از مسائل از یک طرف مشخصا مسائلی چون قانون اساسی، ضوابط و تاکید دولت منتخب عراق است بر حق حاکمیت ملی و استقلال کشور و از طرف دیگر خواسته های غیر قانونی و غیر معقول رهبران فرقه و گروگانگیرهایی که هیچ کس و هیچ چیز جز منافع خودشان را نمایندگی نمی کنند و نشان داده اند که برای رسیدن به این منافع از کشتار دیگران واهمه ای ندارند.

    دولت عراق خواستارخروج سازمان مجاهدین خلق تا پایان سال جاری و قبل از خروج نیروهای نظامی امریکایی از کشور است. بنابراین مشخص است که وقت زیادی برای رسیدن به راه حلی نهایی باقی نمانده. در اوت 2009 و در آوریل 2011 وقتی که نیروهای انتظامی عراق سعی نمودند تا حکومت قانون را به این کمپ برگردانند، مسعود رجوی به نیروهای ویژه و فدائیان خود دستور داد تا ساکنین مغز شوئی شده و تحت فشار و ترس را جلو بفرستند تا با مقاومتی انتحاری با نیروهای انتظامی عراق درگیر شوند. این مسئله باعث کشته و زخمی شدن بسیاری از افراد و اعضای سطح پایین و همچنین زخمی شدن تعدادی از نیروهای انتظامی عراق گردید. دولت عراق بشدت سعی می کند تا از بروز چنین رو در رویی هایی در آینده جلوگیری کند و انتظار دارد که جامعه بین المللی در این رابطه کمک کار دولت عراق باشند. من درست پس از وقوع حادثه دوم از بغداد و سپس کمپ دیدار کردم و با مقامات مسئول مصاحبه هایی انجام دادم و شواهد کافی در این رابطه بدست آوردم که برای ارائه قابل دسترسی هستند. از سال 2008 تا کنون سه بررسی میدانی و گزارش در مورد وضعیت کمپ و دو کتاب در رابطه با همین موضوع نوشته شده است.

    آقای ژان دی رویت که در تماس با کشورهای اتحادیه اروپا و سازمانهای بین المللی و از جمله سازمان ملل قرار دارد می گوید که راه حل عملی و غیر خشونت آمیز و حفاظت و امنیت ساکنین کمپ از اولویت های وی هستند. بدین ترتیب و با توجه به این که اکنون شما بعد از رفتن امریکایی ها این مسئولیت را بر عهده می گیرید خانواده ها با روحیه ای تازه و با خوشبینی زیاد امیدوار شده اند.

    خانواده ها تقاضا می کنند تا شما در راستای کمک به حل مسئله با مقامات عراقی همکاری بیشتری داشته باشید و به آنها کمک کنید تا زمانی که نهایتا رهبران مجبور به باز کردن دربهای کمپ می شوند بتوانند با کمک سازمانهای حقوق بشری خانواده های خود را نجات دهند. باز شدن درب قرارگاه به روی افراد بیرونی به سازمان ملل این امکان را خواهد داد تا با خارج کردن افراد گرفتار به خارج از پادگان اشرف مصاحبه های لازمه بدون دخالت سران مجاهدین خلق را انجام دهد. خانواده ها نگرانند که با شروع چنین روندی مسعود رجوی بار دیگر دستور کشتار و به کشتن دادن ساکنین کمپ را صادر کند.

    وقتی که نهایتا دروازه های پادگان اشرف باز گردد، ساکنین طبعا امکان دسترسی به واقعیات و اطلاعات حیاتی که در دهه های گذشته از آنها دریغ شده است را خواهند داشت. در این صورت آنها خواهند توانست بر پایه این اطلاعات جدید مسیر آینده خود را انتخاب کنند. اگر چه تمامی خانواده ها امکان سفر همزمان به عراق را ندارند ولی در صورتی که شرایط اجازه بدهد تمامی آنها خواستار حضور و کمک به جگر گوشگانشان هستند.

    سازمان مجاهدین خلق در عراق بخاطر کشتار مردم عادی و افراد غیرنظامی رسما یک گروه تروریستی محسوب می گردد. میدانید که سازمان مجاهدین خلق بیست و پنج هزار عراقی را طی دو دهه گذشت کشته است. ولی درست برعکس آن اتحادیه اروپا سازمان مجاهدین خلق را اصلا تروریست نمیداند. این به ساکنین کمپ اشرف اجازه میدهد تا به همراه تمامی کسانی که هم اکنون دارای مدارک اقامتی در کشورهای اروپایی هستند، زیر چتر سازمان ملل بعنوان پناهنده به کشورهای اروپایی منتقل گردند. (البته باید قبول کرد که متاسفانه بخاطر قوانین غیر طبیعی موجود در امریکا حتی خارج کردن اسم مجاهدین از لیست تروریستی امریکا نیز نمی تواند باعث شود تا بتوان ساکنین کمپ اشرف را در آن کشور پناه داد)

    با توجه به این که همه میدانند که ارتش امریکا مشخصا به سازمان مجاهدین خلق کمک می کرده تا دربهای قرارگاه اشرف را بسته و افراد را در داخل پادگان به گروگان بگیرد، اکنون فرصتی بوجود آمده تا شما با مذاکره با امریکا و سازمان مجاهدین خلق اطمینان حاصل کنید که دربهای کمپ سریع تر باز شده در اولین فرصت ممکن کار انتقال گروگانها شروع گردد. مطمئنا دولت عراق نیز نه تنها از ارائه هیچ گونه کمکی کوتاهی نخواهد کرد که حتما بسیار خوشوقت نیز خواهد شد. ولی از طرف دیگر باید در نظر داشت که اگر چنین عملی تا پایان سال جاری شروع نشود متاسفانه جامعه بین المللی عراق را در شرایطی رها کرده که در غیاب مسئولتی پذیری دیگران هیچ راهی جز تصمیم گیری یک طرفه در مورد کمپ اشرف و ساکنینش نخواهد داشت.

    و البته در ورای همه اینها خانواده های مستقر در کنار کمپ که از اقصی نقاط جهان به امید کمک به جگرگوشگانشان به عراق سفر کرده و می کنند بسیار خوشحال خواهند شد اگر چنین راه حلی عملی و غیر خشونت آمیزی هر چه سریع تر از طرف شما شروع گردد. مسلما هیچ کسی نباید و نخواهد توانست با شروع چنین کمکی از طرف شما مخالفتی ابراز کند

    آن سینگلتون
    (نویسنده کتاب ارتش خصوصی صدام، 2003 و کتاب داستان کمپ اشرف، 2011)
    ایران اینترلینک (مشاورین استراتژیک خاورمیانه)
    لیدز،بریتانیا

    -------

    همچنین:
    http://www.iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=10157

    سناتور بدنام، دانا روهر، لابی آمریکایی مجاهدین خلق (فرقه رجوی) را اخراج کرد

    ... دولت عراق هیاتی از اعضای کنگره آمریکا را از خاک خود اخراج کرد. برخورد دولت عراق با این افراد نشان می دهد که دولت عراق تا چه اندازه برای بیرون انداختن مجاهدین مصمم است. به گزارش روزنامه المدی چاپ بغداد، این هیات آمریکایی در سفری رسمی وارد عراق شده بود اما دولت عراق دیروز جمعه به طور رسمی خواستار خروج این هیات شد. ریاست این هیات آمریکایی برعهده " دانا روهر " عضو کمیسیون امور خارجی کنگره بود. شایان یادآوری است که روهرا باکر و همراهان همچنین قصد دیدار با اعضای گروه تروریستی مجاهدین در اردوگاه این گروه را داشتند که با مخالفت دولت عراق مواجه شد و متعاقباً خواستار خروج این هیئت از عراق شد ...


    (Rajavi from Saddam to AIPAC)

    روزنامه المدی، بغداد، یازدهم ژوئن 2011
    ترجمه ایران دیدبان
    http://irandidban.com/fa/News-عراق%20لابی%20آمریکایی%20مجاهدین%20را%20اخراج%20کرد/16660

    لینک به متن اصلی (عربی)
    http://www.almadapaper.net/news.php?action=view&id=42241

    لینک به متن انگلیسی (و گزارشات واشنگتن پست و پرس تی وی)
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=10156

    دولت عراق هیاتی از اعضای کنگره آمریکا را از خاک خود اخراج کرد. برخورد دولت عراق با این افراد نشان می دهد که دولت عراق تا چه اندازه برای بیرون انداختن مجاهدین مصمم است.

    به گزارش روزنامه المدی چاپ بغداد، این هیات آمریکایی در سفری رسمی وارد عراق شده بود اما دولت عراق دیروز جمعه به طور رسمی خواستار خروج این هیات شد.

    ریاست این هیات آمریکایی برعهده " دانا روهر " عضو کمیسیون امور خارجی کنگره بود.

    رئیس این هیات آمریکایی گفته است بغداد باید هزینه جنگ آمریکا در عراق را بپردازد.

    این عضو کنگره آمریکا گفته بود که دولت بغداد می بایست میلیاردها دلار هزینه آمریکا در جنگ ۲۰۰۳ عراق را به واشنگتن بپردازد با این حال سفارت آمریکا در بغداد گفته است که این موضوع نظر شخصی این عضو کنگره است و موضع رسمی دولت آمریکا نیست.

    شایان یادآوری است که روهرا باکر و همراهان همچنین قصد دیدار با اعضای گروه تروریستی مجاهدین در اردوگاه این گروه را داشتند که با مخالفت دولت عراق مواجه شد و متعاقباً خواستار خروج این هیئت از عراق شد.

    برخورد دولت عراق با این افراد نشان می دهد که دولت عراق تا چه اندازه برای بیرون انداختن مجاهدین مصمم است.

    لینک به متن اصلی (عربی)
    http://www.almadapaper.net/news.php?action=view&id=42241

    العراق يطرد اعضاء "غير مرغوب فيهم" من الكونغرس

    بتاريخ : السبت 11-06-2011 10:54 صباحا

    بغداد/ المدى

    طرد العراق امس الجمعة اعضاء من الكونغرس الامريكي كانوا قد وصول بغداد في زيارة رسمية.

    وقالت مصادر موثوقة ان الحكومة قررت طرد الوفد الذي تراسه دانا روهر بصفتهم عناصر غير مرغوب فيها.وكان الكونغرس الأميركي طالب الحكومة العراقية بدفع تعويضات خسائر جيشه في العراق، مشيراً إلى أن الحكومة الأميركية لا تستطيع أن تتكبد مبالغ طائلة في ظل الوضع الاقتصادية الحرج.

    وقال عضو لجنة الشؤون الخارجية في الكونغرس ورئيس الوفد الذي زار العراق، اليوم، دانا روهر باشر، خلال مؤتمر صحافي عقده في مقر السفارة الأميركية ببغداد وحضرته "السومرية نيوز"، إن "وفد الكونغرس التقى، أمس، رئيس الوزراء نوري المالكي، وبحث معه موضوع تعويضات الجانب الأميركي بشأن جزء من الأموال التي صرفها في العراق وعن خسائر جيشه"، مبيناً أن "الحكومة الأميركية لا تستطيع أن تستمر بدفع المبالغ الهائلة كونها تشهد مرحلة اقتصادية حرجة".

    وأضاف باشر أن "ليبيا ملزمة أيضاً بدفع جزء من التكاليف للجانب الأميركي بعد ترسخ الوضع فيها"، معرباً عن أمله في أن "يتصرف العراق باتجاه الولايات المتحدة كما تصرفت الأخيرة معه".

    وكان مجلس الوزراء قد قرر، منتصف أيلول الماضي 2010، تعويض الأميركيين المتضررين من النظام السابق بنحو 400 مليون دولار، فيما صوت مجلس النواب خلال جلسته الـ60 التي عقدت، مطلع أيار الماضي، بالأغلبية على تصديق اتفاقية تسوية المطالبات بين حكومة جمهورية العراق وحكومة الولايات المتحدة الأميركية، التي تتضمن قرار التعويض، وسط اعتراضات شعبية وسياسية واسعة.

    يذكر أن مجلس الوزراء قد وافق، في 23 آذار الماضي، على مشروع قانون تصديق اتفاقية تسوية المطالبات بين حكومتي العراق والولايات المتحدة الأميركية، وأحاله إلى مجلس النواب استناداً إلى أحكام المادتين 61 البند رابعاً و80 البند ثانياً من الدستور.

    همین خبر به نقل از العالم نیوز
    http://fa.alalam.ir/content/khrj-brkhy-z-dy-khngrh-amrykh-zrq

    اخراج برخي از اعضاي کنگره آمريکا ازعراق

    دولت عراق روز جمعه از اخراج برخي از اعضاي کنگره امريکا که هم اکنون در حال بازديد از عراق هستند خبر داد .

    به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شیکه خبری العالم يک منبع در وزارت امورخارجه عراق مواضع اعضاي کنگره را ناموفق توصيف کرد که موجب برانگيخته شدن خشم ملت عراق شده است .

    "علي الدباغ " سخنگوي دولت عراق در گفت و گو با " السومريه نيوز" گفت : دولت عراق به سفارت امريکا در بغداد اطلاع داده که برخي از اعضاي کنگره امريکا بايد عراق را ترک کنند زيرا ديگر نيازي به وجود انها نيست بدون اينکه به جزئيات بيشتري اشاره کند .

    شش نفر از اعضاي کنگره امريکا روز جمعه در مقر سفارت امريکا در بغداد کنفرانس مطبوعاتي تشکيل داده و از دولت عراق خواستند تا زيان ارتش امريکا در عراق را پرداخت کند .

    آنها اعلام کردند : دولت امريکا با اوضاع نامناسب اقتصادي نمي تواند چنين هزينه گزافي را متحمل شود و هم چنين با انتقاد از اقدام دولت در جلوگيري از بازديد از اردوگاه اشرف که محل استقرار منافقين است ، تاکيد داشتند : اين اقدام آنها را وادار مي کند تا درباره کشته شدن 35 غير نظامي در اين اردوگاه بيشتر تحقيق کرده و خواستار محاکمه کساني باشند که دستور قتل آنها را صادر کرده است .

    از سوي ديگر يک مقام بلند پايه وزارت امور خارجه عراق گفت : اين دستور از سوي مجلس صادر شده و اين وزارتخانه هيچ نقشي در آن نداشته است .

    اين مسئول که خواست نامش فاش نشود گفت : اظهارات اعضاي کنگره امريکا در بغداد کاملا ناموفق بوده و خشم عراقيها را برانگيخته است اما مستلزم اخراج آنها نيز نبوده است .

    تاکنون سابقه نداشته درعراق ، يک ديپلمات يا سياستمدار بيگانه به دليل مواضع خود درباره عراق ، اخراج شود و اين واکنش نيز درست با اعمال فشار امريکا بر عراق براي تمديد توافقنامه حضور نيروهاي آمريکايي در عراق تا پس از زمان مشخص شده در قرارداد همزمان شده است .

    اين تصميم دولت عراق با افزايش بحران سياسي است که اين کشور بيش از يک سال و دو ماه است که با آن روبروست به ويژه بين ائتلاف دولت قانون و فهرست العراقيه که امروز با تظاهرات ميدان التحرير بغداد و تظاهرات مخالفيني است که خواستاراعدام جنايتکاران عروسي الدجيل و محاکمه سياستمداراني است که در آن دست داشتند و العراقيه ان را توهين به خود و رهبر خود و تحريک طائفي گري دانست .

    اين در حالي است که مجلس ، اواسط سپتامبرسال 2010 تصميم گرفت 400 ميليون دلاربه عنوان خسارت به امريکائيهايي پرداخت کند که از رژيم سابق زيان ديده بودند وبيشتر اعضاي مجلس نيز در جلسه 60 خود که اوايل ماه مه گذشته برگزار شد توافقنامه تسويه مطالبات عراق و امريکا را تصويب کردند که شامل جبران خسارت مي شد اما با اعتراض هاي گسترده مردمي و گروههاي سياسي روبرو شد .

    --------

    همچنین:
    http://www.iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=9969

    زیباری در تماس با کاترین اشتون: زمان برای تعیین تکلیف مجاهدین خلق (فرقه رجوی) که نه حق حاکمیت و نه قوه قضایی را قبول دارد، مناسب است

    .

    ... خانم اشتون اضافه کرد که: "اتحادیه اروپا بخصوص علاقه مند است تا در زمینه های نفت و گاز با عراق همکاری نماید". آقای زیباری در این گفتگو بر موضع دولت عراق مبنی بر "بستن کمپ اشرف تا آخر سال میلادی" تاکید نمود و از کشورهای اروپایی خواست تا "ساکنین کمپ را در کشورهای خود پذیرا شوند". آقای زیباری افزود: "عراق به مسئولیت های حقوق بشری خود در زمینه ساکنین این کمپ واقف و پایبند است". وی همچنین خاطر نشان کرد که : "اکنون زمان برای حل مسئله ساکنین کمپ اشرف مناسب است. بخصوص که قانون اساسی عراق تحمل چنین سازمان خارجی را که نه به حاکمیت ملی تن در میدهد و نه قوه قضایی را قبول دارد را ندارد". آقای زیباری در این گفتگو از خانم اشتون دعوت کرد ...


    (Alejo Vidal-Quadras , Mojahedin Khalq logo, Struan stevenson )


    (Maryam Rajavi directly ordered the massacre of Kurdish people)

    اصوات العراق، بغداد، یازدهم می 2011
    (ترجمه ایران اینترلینک)

    لینک به متن اصلی (انگلیسی)
    http://iran-interlink.org/?mod=view&id=9968

    کاترین اشتون وزیر خارجه اتحادیه اروپا امروز با وزیر خارجه عراق هوشیار زبباری ارتباطی تلفنی داشت که در این ارتباط روابط بین دو طرف مورد بحث و گفتگو قرار گرفت.

    خانم اشتون در این تماس نگرانی اتحادیه اروپا از آینده و بلاتکلیفی ساکنین کمپ اشرف را بیان نمود.

    به گفته اطلاعیه امروز وزارت خارجه عراق، خانم اشتون گفت: "اتحادیه اروپا مصمم است تا رابطه ای تنگاتنگ و فعال و بر اساس توافقنامه منعقد شده بین طرفین برقرار نماید. این توافقنامه در مراحل تصویب نهایی خود می باشد".

    خانم اشتون اضافه کرد که: "اتحادیه اروپا بخصوص علاقه مند است تا در زمینه های نفت و گاز با عراق همکاری نماید".

    آقای زیباری در این گفتگو بر موضع دولت عراق مبنی بر "بستن کمپ اشرف تا آخر سال میلادی" تاکید نمود و از کشورهای اروپایی خواست تا "ساکنین کمپ را در کشورهای خود پذیرا شوند".

    آقای زیباری افزود: "عراق به مسئولیت های حقوق بشری خود در زمینه ساکنین این کمپ واقف و پایبند است".

    وی همچنین خاطر نشان کرد که : "اکنون زمان برای حل مسئله ساکنین کمپ اشرف مناسب است. بخصوص که قانون اساسی عراق تحمل چنین سازمان خارجی را که نه به حاکمیت ملی تن در میدهد و نه قوه قضایی را قبول دارد را ندارد".

    در این اطلاعیه آمده است که آقای زیباری در این گفتگو از خانم اشتون دعوت کرده است تا از عراق دیدن کنند.


    (Daniel Zucker, Maryam Rajavi and ALi Safavi)


    (Ali Safavi as the commander of Saddam's Private Army in Iraq)

    Home










    Date: 2011-11-23
    (C) 2006